اسیر بی شمار


...

آخرش را نمی دانم اما از امروزش 

و این ثانیه دل بپرسند خواهم گفت :

اسیر بی شمار غمها .. !

بیدلی واله در هجر نفهمیدن !

سایه ای از نگفتنهای کمر شکن !

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.



برچسب ها: چراغ محبت روشن دل غم

مصادره


...
غمها مصادره کرده اند تمام دلم را ...

خودم کجایم ؟!!

خبر ندارم !!!

اعلامیه کرده ام ، آگهی داده ام ..

کسی ندیده دلی را که از هجمه غریب

و مقاوم غم درهم شکسته ..

کسی از دلی ویران خبر ندارد ...

پابه پای گمشدگان رفتم تا پیدا شوم نشد !

غمها مصادره کرده اند تمام قلبم را ...

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.


برچسب ها: چراغ محبت دل غم مصادره روشن

حال خوب دلتنگی

...
بنویسم یا ننویسم دلتنگی ها حالشان خوب است ..

ملالی ندارند جز دوری باران و نسیم و انتظار ..! 

گفته بودم که دیگر این حوالی مهمانی بیش نیستم ..

صاحبخانه غمهایند که نیامده ساکن شدند ...

من قول باران را باور دارم ..

باید برویم ...

...

اینحا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است . 



برچسب ها: چراغ روشن محبت حوالی باران غم نسیم

مهمانان ناخوانده



...


بغض دارد بازی می کند ..

گاهی می آید و گاهی پنهان می شود .

بغض تکلیفش با خودش معلوم نیست ..

می ماند یا می رود !

مانده ام با این همه مهمان ناخوانده که 

میزبان این روزهای دل گشته اند چه کنم ؟!

بغض ، درد ، زخم و غم همه آمده بودند بروند اما

ماندند و گویی باید من بروم !

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.


برچسب ها: دل محبت روشن چراغ غم زخم مهمان

استاد بزرگ


غم استاد بزرگی است!

آشیانه اندیشه ام را ویران کرد

و خودم را آواره این ویرانی بزرگ!

غم رفیقی شفیق است

دوستیم را خواست مصافحه کردم و 

رفاقت کرد و رهایم نساخت!

هم پیمان راسخی است که پیمان بست

و عهدش را وفا کرد!

عهدش خرابی من بود!

تکیه گاهی که مشفقانه شانه اش را 

تکیه گاهم ساخت !

مهمان غریبه ای که میزبانی آشنا درآمد!

میزبانی را بهتر می دانست!

...
اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.





برچسب ها: غم #چراغ_محبت
1 2