پنهان تر


دوران حیرت و سرگشتگی!
مرگ انسانیت!

سقوط عواطف!

ارواح بیمار و روان های رنجور!
...
دل هوای سیاره موطن را کرده ...

اما هر چه بیشتر عطش رفتن می کند،

کمتر مجال رفتن هویدا می شود!

دیگر نه از باران خبریست و نه از من!

پیدا نگشتم، که پنهان تر شدم!
...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.




برچسب ها: باران سیاره چراغ محبت

گمگشته


میلاد معصومه ترین معصومه پاکی مبارک

همه جا سفری کرده و از حال و روز خودم پرسیده ام

کسی از من خبری ندارد!

انگار آرام رفته ام که کسی سراغی از من ندارد

بی حاشیه ترین تنهای این سیاره ام 

گویا پیراهنی از غربت در این مهمانخانه بر

 تن داشته ام و رد غمی بر چهره .

اینها را به کسانی گفتم که سراغ خود را می گرفتم

به شاخه شاخه بید افراشته که تمنای پرسشم وادارش

ساخت پایین بیاید زلفهای تنیده در همش
 را کنار زند و پرسشم را پاسخ گوید

به چشمه ای کوچک در دل دشتی گفتم که ؛

فرصت ایستادن نداشت و آب روی آب می گذاشت

به شکوفه ای گفتم که تا آمد بشکفد و

 پاسخم گوید طوفانی آمد و پیمانه عمر شکوفه را زمین زد

از نسیمی پرسیدم که آرام زمزمه می کرد و گفتگویی با خود 

داشت و آرام بخش در دل دشت تزریق می کرد.

کسی از من خبر نداشت!

من کجای این سیاره اجاره ای ام؟
اینجا موطن من نیست ...

من و تو باران مسافران سیاره ای هستیم 

که در آن جز زیبایی دیده نشود 

جز زیبایی فهمیده نشود 
...
اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.



برچسب ها: باران چراغ محبت سیاره

سرنوشت غربت

سلام نام توست پس سلام بر تو
...
غروبها شتاب گرفته اند و من قادر 

به شمارششان نیستم.

داغها پر شراره تر از هر زمان دیگری

غمها صاحب خانه گشته اند

و دل من آواره غربت !

اینجا دیار ما نیست!
من و تو وباران همسفر سیاره موطنمان

و طلوعی زیبا در آدینه که سرنوشت غربت را خواهد بست.

آدینه ای که وعده آرمانی خداست و محقق خواهد شد...

..
اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.




برچسب ها: باران سیاره آدینه چراغ محبت

باور تنهایی


 " بنام دوست "

 " باور نکن تنهاییت را "

اما چندی است غربت و تنهایی خودمان را باور کرده ام

نیاز به باور تو دارم تا تنهاییمان را باور نکنم

" من با توام هر جا که هستی "

این را باور دارم اما سایه ات سنگین شده است عشق..

" این خانه را بگذار و بگذر "

من خیلی وقت است این خانه را وا نهاده ام...
خانه ای نبوده تا واگذارم. 

" از من به من نزدیکتر تو "

باور دارم ما هم غمیم ، هم درد ،
 هر دو و باران ساکن یک سیاره ایم

غربت را آشناییم
 
" هر جای این دنیا که باشی من با توام "

باور دارم ...
تو هم باورت را دوباره نشان بده 
...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.




برچسب ها: باران سیاره چراغ محبت

شب شکن


 
سلام نام توست پس سلام بر تو


" دلم گرفت و نبودت غم گرفتاری
   "

مسافرانی دل شکسته ایم به مقصد سیاره ای پاک

سحر هایی دارد شب شکن

و طلیعه هایی نور افکن

گرفتاری را پشت در دنیا می گذاریم

به نیت سفر راهی می شویم تو از پشت میله هایی بی انصاف

و من از پشت قفسی که به قامت من رشد کرده و راه نفسم را گرفته است

و باران از راهی دور همسفر می شویم

صبح را در سیاره مان افق نظاره می کنیم

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است


                                       


برچسب ها: باران سیاره افق چراغ محبت
1 2