رسم پریدن


..

باریدنم را می بینم ..

و ریختن پاییزی ام را ..

سکوت نابهنگام ناخواسته ام را ..

تمام دنیا کریه منظرتر از همیشه اش گشته !

شبیه روزی که هرگز نبوده ...

اگر رسم پریدن شکستن بود 

که من هزار در هزار و ناشمردنی در خود شکستم

صیقلی یافته دل از شکستنها که نزدیکش نتوان شد ...

این حوالی روشنایی هایی دارد بی بدیل ..

اما من دلتنگ روشناییهای دست نیافتنی تری هستم !

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .




برچسب ها: چراغ روشن محبت دل حوالی دلتنگ صیقل

تکلیف دل


...

نسیم می رود آنقدر می رود تا برسد .

باران آنقدر خواهد بارید تا برسد ..

تکلیف این دل چیست ؟!!

این حوالی روشنتر از همیشه می درخشد !

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.


برچسب ها: چراغ روشن محبت دل باران نسیم حوالی

معجزه


...

سکوت کرده دشت اما همهمه برپاست !

این چه معجزه ای است !

تفسیر این گفتگوی بی صدا چیست ؟!

این حوالی بهت عجیبی دارد امشب ..

شاید مهمان دارد ...

....

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.


برچسب ها: چراغ محبت روشن حوالی دشت مهمان سکوت

پا به پای تبسم


...

اینجا ، این حوالی ..!

خنده نسیم است که توصیفم را ناکام می گذارد .

باران همراهیش می کند و هر دو نگاهم می کنند ..

چشمه پا به پای تبسمشان می آید ...

سرو زبان می گشاید و از خنده ها می گوید ..

می دانند آن پایین و خستگیهایش ،

 رمق صبر فهمیدنم را گرفته است !

می دانند حوصله شنیدن سر وقت را ندارد دل ..

لاجرم سرو می گوید از گفتنهای بسیارم 

 و از ذوق کور نشده ام از پس این همه که ،

این حوالی ساکن شده ام !

 و هنوز که هنوز است چونان حرف میزنم که ،

کسی نداند گویا بار اولی است که ،

 این حوالی را دیده ام ...

خنده ام می گیرد از گفتنهای بسیارم ...

این حوالی ...!

این بار همه حوالی می خندند ...

شکوفه را ببین خواست بخندد گل شد ...

چنار از خنده خمیده است ..

و اطلسی نقش زمین !

شبیه تمام نشدنهاست اینجا ...

شبیه خودش ...

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .




برچسب ها: چراغ محبت روشن حوالی دل نسیم باران

کل کل نفهمیدن


...
دقیق نمی دانم ...

اما شاید دل پی فهمی بزرگ بود از خودش

و درکی دگرگونه از تنهایی اش !

دقیق ترش را نمی دانم اما شاید پی

 معجزه ای بود از باورش ...!

شاید تفاوت خواستن دل با خواستنهای

 آن پایینی ها در جلدی بود که دل 

خواسته هایش را در آن پیچیده بود ...

شاید این ادب بی موقع دل بود ...!

که برای همه چیزش نجابت را دوستدارتر است ...

دل با خودش هم که حرف میزند

 نجابت به خرج می دهد!

در خواستن حق بی پرده و صریح است !

حتی می شکند سیلهای دروغ را بر سر راهش 

می شکند وقاحتهای کذب را ...

شاید برای همین است که بدخواه بسیار دارد ..

اما در خواستنهای کوچک خودش صبور است

 و کامی ندارد برای زبان ..

...

دقیق تر دقیقش ،  را نمی دانم ..

آنقدر تودار است که خودم هم نشناخته امش ..!

خلاف باور همه آنها که آن پایینند ،

 صراحت دل در گفتن حقیقت است 

نه در افشای خودش  ..

همین بود شاید ؛

که کوچ کرد به این حوالی ...

...

اینجا حالش خوب است گرچه ؛

گاهی دلتنگی سراغش را می گیرد اما ،

لااقل خبری از کل کل های 

نفهمیدنهای آن پایین نیست 

و از کج فهمی های ناشیانه آن دورها ...

اینجا ، این حوالی سکوت خودخواهانه

 آن پایین دیده نمی شود !

و بی تفاوتیهای از سر جنون ...

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .


برچسب ها: چراغ محبت روشن دل حوالی دلتنگی نجابت
1 2 3 4