کمی آنسوتر


...
آن پایین حرفها شنیده نمی شوند ..

دردها فهمیده نمی شوند !

انسانها دیده نمی شوند .

و زخمها مداوا نمی شوند ...

شاید ثانیه ای که در خود گمند 

کسی کمی آنسوتر در حال احتضار روحی است

کسی هر ثانیه جان می دهد غمبار ...

مرگ را در وجودشان نمی بینیم 

با اینکه هر ثانیه بارها از تنهایی می میرند 

زخمها امانشان نمی دهند ...

و خیال بودن نبودنشان را نمی کاهد ..

آن پایین کسی بیقراری و بی زبانی کسی را نمی فهمد

وای به حال کسی که زبان گفتن دردهایش نباشد

کسی راه گفتن نداند و دیگران به چوب نداشتن درد برانندش 

آن پایین امیدی برای گفتن و شنیدنمان نیست ...

..

اینجا چراغی از محبت بیادت روشن است.


برچسب ها: چراغ محبت روشن احتضار ثانیه زخم بیقراری

دستهای خنک نسیم


...
دیشب که به بید مجنون کنار برکه تکیه داده بودم

نسیم سر بازی داشت و از چپ و راست می آمد 

و دستهای خنکش را مقابل چشمانم می گرفت 

به گمانم از اشکبازی من خسته شده بود 

شاید برای همین بود که زیاد نماند ..


باران پاسی از شب گذشته بود که آمد 

باران هم زیاد نماند وقتی بیقراریم را دید 

شاید برای اینکه نتوانست بیقراریم را بگیرد ..

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.



برچسب ها: چراغ محبت روشن بیقراری نسیم باران