یکشنبه 15 مرداد 1396

تکلیف دل

   نوشته شده توسط: دلداده    


...

نسیم می رود آنقدر می رود تا برسد .

باران آنقدر خواهد بارید تا برسد ..

تکلیف این دل چیست ؟!!

این حوالی روشنتر از همیشه می درخشد !

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.


برچسب ها: چراغ ، روشن ، محبت ، دل ، باران ، نسیم ، حوالی ،

پنجشنبه 12 مرداد 1396

غربت واژگونه

   نوشته شده توسط: دلداده    


...

کودکی فصلی از ناتمامی ها ..

چهره غبار گرفته مان یادم نرفته !

بوی بی کسی میدادیم ..

بوی یتیمی و غربتی واژگونه !

سراغمان را بارانهای موسمی می گرفت ..

و به خاله بازیمان نسیم سرکی می کشید ...

کودکی نابی داشتیم با نداشتنها ...

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.


برچسب ها: چراغ ، محبت ، روشن ، غربت ، نسیم ، باران ، کودکی ،

دوشنبه 9 مرداد 1396

کجایی باران ؟

   نوشته شده توسط: دلداده    


...

امروز هم همه اش چشم براه بارانم !

دلتنگ باریدنش تا همراهش ببارم ..

و کسی باریدنم را نبیند و گمان کند 

رد قدمهای قطرات باران است بر چهره دل !

کجایی باران ...؟!

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است . 


برچسب ها: چراغ ، محبت ، روشن ، دل ، باران ، دلتنگی ،

دوشنبه 9 مرداد 1396

طلوع نا تمام

   نوشته شده توسط: دلداده    


...

چشم در افق دوخته ام ...

باور دارم طلوعی زیبا را !

سهم غربت های بسیار دل 

دیدن یک طلوعی ناتمام است ..

باران که می بارد گواهی دلم ثابت می شود !

و نسیم که می وزد و دور دل می چرخد 

قرص می شود آرمان فردا ...

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است . 


برچسب ها: چراغ ، محبت ، روشن ، افق ، نسیم ، باران ،

دوشنبه 9 مرداد 1396

پا به پای تبسم

   نوشته شده توسط: دلداده    


...

اینجا ، این حوالی ..!

خنده نسیم است که توصیفم را ناکام می گذارد .

باران همراهیش می کند و هر دو نگاهم می کنند ..

چشمه پا به پای تبسمشان می آید ...

سرو زبان می گشاید و از خنده ها می گوید ..

می دانند آن پایین و خستگیهایش ،

 رمق صبر فهمیدنم را گرفته است !

می دانند حوصله شنیدن سر وقت را ندارد دل ..

لاجرم سرو می گوید از گفتنهای بسیارم 

 و از ذوق کور نشده ام از پس این همه که ،

این حوالی ساکن شده ام !

 و هنوز که هنوز است چونان حرف میزنم که ،

کسی نداند گویا بار اولی است که ،

 این حوالی را دیده ام ...

خنده ام می گیرد از گفتنهای بسیارم ...

این حوالی ...!

این بار همه حوالی می خندند ...

شکوفه را ببین خواست بخندد گل شد ...

چنار از خنده خمیده است ..

و اطلسی نقش زمین !

شبیه تمام نشدنهاست اینجا ...

شبیه خودش ...

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .



برچسب ها: چراغ ، محبت ، روشن ، حوالی ، دل ، نسیم ، باران ،

تعداد کل صفحات: 11 1 2 3 4 5 6 7 ...