سردار بی نشان
سردار برگرد ... در حوالی کسی منتظر توست ..
یکشنبه 31 شهریور 1398 :: نویسنده : دلداده

صدایم به عشق بلند است که خاموش نمی گردد 
لغزشی اگر باشد برای بعدی است که با عشق می یابیم 

...

این روزها شبیه اساطیرمان نیستیم !

شبیه معاصرمان نیز نیستبم .

چهل تکه خاکی که رویش می ایستیم و زندگی را به سخره می گیریم 

و آسمانش را می آزریم ،

گلویش را گرفته و راه نفسهایش را می بندیم ،

سبزیش را خزان می کنیم ،

قلبهای مکسورش را کثیر در کثیر می شکنیم ،

به سرنوشت آه های مواجش بی تفاوتیم ،

همه این چهل تکه را ما تکه تکه کرده ایم !

چون زندگی را نفهمیده ایم .

یک خدا بس است !

یک دین کافی است ..

یک راه نیاز است ، که ؛ هست !

دیگر چه مرگمان است ؟!

خوب زندگی کردن سهل تر از بد زندگی کردن نیست ؟!

هست !

شبیه اساطیرمان نیستیم ،

شبیه پهلوان هیچ قصه ای نیستیم !

که بفهمیم زخمی که بر دل چراغ خاموش کنار دستیمان نشسته

 زخمی است که باید تا مغز استخوان چراغ روشن ما را بسوزاند !

ما مشترکان همیشه خاموش خانه خداییم .

شماره قلبمان را که می گیرند ، میشنویم :

مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد !

چه غم بزرگی است این غیبت بی دلیل ما 

این غیبت ما دلیلی می شود برای غیبت های دیگر !

از هم خبر نداریم و دردمان نمی آید که ،

 دردمندی صدای دردمندیش بلند شود .

از خوابمان نمی زنیم وقتی خواب نمی رود چشمهایی که

 چشم براه دیدن ما و شنیدن ما هستند .

با شتاب می رویم در جاده ای که مسافری برایش نمی ماند 

برای خاطر قطاری که ریلهایش را کنده ایم !

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .
...




نوع مطلب :
برچسب ها : #چراغ_محبت، #عشق، #مشترکان_همیشه_خاموش، #مغز_استخوان_چراغ_روشن_ما، #سرنوشت_آه_های_مواج،
لینک های مرتبط :
جمعه 22 شهریور 1398 :: نویسنده : دلداده
( بیدار باش داده اند 
بلند می شود ، صدایی از پشت رویا می آید 
دل نسپارید که هنگامه گذشته است 
باید چه کند ؟!  )

...

سرش درد می کند ، دلم !

می خوابد تا آرام شود .

خیالی پرسه زنان زنگ در را می زند ،

دل بیدار می شود !

نبضی تند در بیداری سنگینش بازی می کند .

باز می کند .

خیال می خندد و می گوید :

به گمانم اشتباهی شده است !

باید در مجاور را می زدم ، با شما کاری نداشتم

پوزش می خواهم ، خدانگهدار !

کوچه خالی است ..

شرجی ظهر است .

عرق سردی می کند !

سر دردش بیشتر شده است ،

و خوابی که لج کرده و روی شاخه قهر نشسته است .

می نشیند ، زانو بغل می کند .

اشکها می آیند و نمی روند .

خواب می خندد و دستی تکان می دهد .

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .




نوع مطلب :
برچسب ها : #هنگامه، #چراغ_محبت، #خواب، #خیالی_پرسه_زن، #شاخه_قهر، #کوچه_خالی، #شرجی_ظهر،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 19 شهریور 1398 :: نویسنده : دلداده

شبانه ای دلتنگ 
باز و باز در مسیر عشق 
قطب دلدادگی ، رکن حیات ..


...

هر چقدر هم بدویم به پای تنهایی تو نمی رسیم 

و این درد با ما خواهد ماند .

مرور می کنم خود را در آئینه محبت تو

پس ، می روم به نقطه ای از عالم که تو را ملاقات نمایم .

در با شکوه ترین جلوه ربانی ،

میانه زخمها و تیرها و سنگهای دستهایِ لاابالی ،

می شنوم ذکر بلیغت را با دلی آرام و بی غم اما شکسته غرق مناجاتی 

و من و تمام عوالم نشینان چند هزار گانه غرق تردیدی از خوف و رجا !

بی آنکه بتوانیم هجی کنیم رضا را ..

در بالای بلندترین قله رضا اللّٰه ایستاده ای

یکه و غریب بر هیمنه آتشی ایستاده ای که اشقیاء از خشم یقینت مهیا کرده اند 

دارم می شنوم از زیبایی می گویی ..

زیبایی که این معرکه را بردا و سلاما کرده است !

شنیدم از فرزانه ای از تبار شیداییان تو 

که یک شب از دل زیباییهای بی پایان تو جنون به صحرا کشانده بودش 

می گفت و می گفت !

می رفت و می رفت تا به معرکه رضایت تو برسد .

و ما این سو غرق حیرتی از جنس درد !

زیباترینی که دیده ام توئی ..

اما درد دارد این زیبایی تنها و غریب تو !

بگذار در ندانستن بسوزم .

تو رضا را می پسندی اگر چه از دل بلا و ابتلاء سخت و صعب بگذرد 

برای من بلا و ابتلاء همین درد کافی است

که زیبا می بینمت اما به رضا نمی رسم .

خودت باشی حق را می دهی به ما .

کاش امشب هرگز فردایی نداشت !

کاش امشبی ماه از مدار نرود !

تا فردا چشممان صبح را نبیند !

فردا جایش را به امشب بدهد ، آنقدر بدهد تا تقدیر تغییر کند !

فردا ساعتی خواهد آمد که غیر از صدای تو که به حمد بلند است ،

همه صداها خواهد خوابید !

فقط آن ثانیه طلایی است که صدای قلب شکسته ات 

با هر شنوایی شنیده خواهد شد !

مردی از برهمن ، زنی از ترسایان 

کودکی از شمال ، پیرزنی از جنوب زمین !

در آن ثانیه طلایی صدای پای کسی خواهد آمد که وارث نجوای عاشقانه توست

وارث ذکرهای ربانی توست !

حضرت وارث فردا در هنگامه غربت بی نظیر تو 

وقتی تمام صداها بخوابد ، خونخواه تو خواهد بود .
( این تعبیر استجابت دعای شیدای آواره صحراهای ناتمام ادراک توست ) 

و اینگونه تقدیر تغییر خواهد کرد ..

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .





نوع مطلب :
برچسب ها : #چراغ_محبت، #قطب_دلدادگی، #در_مسیر_عشق، #عشق، #صحراهای_ناتمام_ادراک_تو،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 13 شهریور 1398 :: نویسنده : دلداده

...

تنگنای زمان نیست که راه نفست را سد کرده است

این جهل ناتمام زمانیان است که آواره تاریخت میکند

دیروز  سلیمان نامی خام سوار بر مرکب جهل 

و امروز در شمایلی دیگر بر مسندهای قانون تکیه زده 

بر اریکه قدرت نشسته و بر جهل ماندگان !

که هنوز تردید این دارند که بمانند یا بروند ؟!

و از پس این پرسش مذبذبانه خود جواب دهند :

که بمانیم تا یاریگر باشیم !

پیکر حقیقت چاک چاک و اینان غلاف بر زبان زده

حجت نا تمام ، میان معرکه مستانه می چرخند 

و تاویل می کنند .

و تشبیه وهم وهنی خود را با حقیقت می کنند 

می دانند ظلم سایه بر جان روشنایی انداخته اما در صف

طویل ظالم سیاهی لشگر شده اند 

همین که قیل و قالی در مکتب بگویند و اموراتشان بگذرد خوب است 

و دیگر چه کارشان است با تنهایی حق ؟!

حق گفت : حق این است که حق را بشناسی تا اهلش را بشناسی

اما ، اینان متمثل به اهل حق را در جای حق نشانده اند

و حقش می خوانند ..

و بعد این فتح کریه قهقهه می زنند !

اُف بر این خواب نمایانی که از حقیقت آنسان دورند که از آفتاب !

سلیمان ادعای اجتهاد داشت و سایه کبرش جهلش را زیبا نمود بر نفسش 

برابر سفیر حسین اجتهاد کرد به جهل و باخت تمام تاریخ را .

متغیری نیست جز گذشت روزها و شبهایی 

که در این گذر دوارّ باز سلیمانهایی برابر معصوم اجتهاد می کنند به مصلحت 

و جهلشان را نمی بینند .

کاش تمام شود فصل شوم جهل های نوین 

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است . 




نوع مطلب :
برچسب ها : #قیل_و_قال، #چراغ_محبت، #خواب_نمایان، #اجتهاد، #حق، #حقیقت،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 11 شهریور 1398 :: نویسنده : دلداده

گاهواره میان صحرا 

عزادار گاهواره نشینی است که عطر خدا میداد 


...

صدای تکانه های بی جان دستی بر گاهواره خالی

 بلندترین فریاد روشنگر عالم است

 دارد تکان می دهد گاهواره ای که صاحبش دیگر به لالایی گوش نخواهد داد 

صدای پدر در سرش می پیچد ..

صدای پدر عطر عرش می دهد !

جابجا می شود و از روزن گاهواره به بیرون نگاه می کند 

پدر میان معرکه تنها ایستاده است !

کسی از درون نهیب می زند :

علی بلند شو ، گاهواره جای تو نیست !

با صدای خنده هایی دلنشین مادر را می خواند 

و این آخرین تلاقی نگاه علی اصغر با مادر است .

علی کار بزرگی در پیش دارد ..

هوای رفتن به معرکه دارد !

باید به دل دشمن بزند روی دستهای پدر ..

این کار بزرگ علی اصغر روی دستهای پدر است که

 ثانیه هایی بعد دشمن را زمینگیر خواهد کرد تا آخر دنیا ..

حتما خدا خواهد پسندید به این که فکر می کند خنده ای می زند .

خوشحال این قرار صادقانه به دستهای پدر می رسد ..

پدر آماده ای ؟

علی اصغر خداحافظ .. !

ساعاتی دیگر کارم که در معرکه تمام شود به شتاب خواهم آمد

شب همه دور جدت حلقه خواهیم زد ..

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .






نوع مطلب :
برچسب ها : #چراغ_محبت، #گاهواره_عزادار، #علی_اصغر،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 61 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ

درخواست لینک پذیرفته نمی شود ...


مدیر وبلاگ : دلداده
نویسندگان
نظرسنجی
در طول هفته چند بار امام زمان را یاد می کنید ؟












جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
...

دانلود آهنگ

                    
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic