رنجهای ماضی


...

گمانم این بود که وقتی رنجی تازه عارض احوال دل میشود

رنجهای ماضی گذر کرده اند !

برمیگردم و بار دیگر از نو نگاه می کنم ،

نشان غمها و رنجهای سابق هنرمندانه مشهود است ...

آنچه گذشته دوره ای بوده است

 و زخمها برجای خود استقامت داشته اند.

آنچه دل میبیند :

دریایی مواج از غمهای نو که ،

برای رسیدن به ساحل جان تلاطم دارند ..

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.


برچسب ها: #چراغ_محبت #روشن #دل #دریای_مواج #ساحل_جان #رنج_ها_ی_ماضی #غم_ها_ی_نو_به_نو

بال زمین


...

سفری می خواند دل را !

و نسیم و باران لبیک گویان راهیم می کنند ..

حوالی غریبانه نگاهم می کند ..

انسی غریب یافته ایم در جوار هم ..

برای رسیدن به مقصد از بال زمین میگذرم

و گذر از پایین تر از بال زمین 

سخت دلگیر می کند دل را ..

میل رفتنم نبود !

این چه خواندنی است ؟!

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.


برچسب ها: #چراغ_محبت #روشن #بال_زمین #نسیم #باران #حوالی #دل

تنها کس عالم


...
اگر از این طوفان گذر کند دل 

شاید به مقصد برسد ...

طوفانی از التهابات سوخته 

و دوباره جان گرفته !

آن پایین قلبها از عیار افتاده اند ..

و چشمها قدرت دیدن دردها 

را از دست داده اند !

چقدر آمدنت به درازا کشید ..

شاید بهتر باشد بگوییم چقدر 

رسیدن ما طولانی گشت !

می رسد روزگاری که دردها با

دلمان وداع کنند ...

آرامشی از بودن را تجربه خواهیم کرد

روزگار آمدن کسی که تنها کس عالم است ..

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.




برچسب ها: #چراغ_محبت #روشن #تنها_کس_عالم #دل

عادت عجیب!


...

عادت عجیبی است ، عادت دشت !

به دلتنگی هایم عادت کرده است !

اما نسیم و باران نه !

چون دشت ماندنی است !

ولی من و باران و نسیم مسافریم ..

نه خودمان می مانیم و نه دلتنگی هامان..

ما هم به ماندن عادت نمی کنیم ،

گرچه هزاران پاییز و زمستان از سر بگذرانیم ..

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .



برچسب ها: #چراغ_محبت #روشن #دل #نسیم #باران

خاطره اگزوپری

...
ماجرای امروز و دیروز نیست ..

از آن زمان که  آنتوان دوسنت اگزوپری

 داستان همزاد مرا گفت ،

و دهان به دهان گشت حدیث اهلیتم ...

راز سوختن در بیقراری فاش گشت 

راز بالاتر از خود عشق ... !

و من گلی در اندیشه داشتم که 

مصداقی از بودن نداشت 

و من از این نبودن شکستم ..

من راه نرفته تمام سیاره های عالم را می شناسم !

گل اندیشه من قدر جلیل تر از بودن در 

افق سیاره هاست و این

 گشتن و نبودن بیمارم کرده است ..

ظرفی بزرگ از قرار اهلیت در دلم رشد کرده است

و حالا حدیث سوختنم نقل همه

 مثلها و محافل گشته است ...

من اهلی عشق هستم و بویش را می شناسم 

« می شناسد دل من بوی دل سوخته را ..»

...

هنوز زمانش نرسیده و قلبم نمی شناسدت

اما ثانیه اش که برسد چشمهایم در دشت 

دلت قرار خواهد گرفت ...

و قلبم در افق بودنت رنگ امید !

و جانم در طلوع گفتارت زندگی !

هنوز زمان فهمیدن ظرف محبت عمیق 

این بیدل نرسیده است !

سلوک عشق را می دانم نرفته .. !

ثانیه به ثانیه به اتفاق ناگهانی آئینه 

نزدیک می شود و تجلّی آنچه تمام 

زندگی پِیَش گشته ، شاید در قرار با 

تو بیقراریش بریزد و پاییزش بهار گردد ..

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .




برچسب ها: #چراغ_محبت #اهلی_محبت #آنتوان_دو_سنت_اگزوپری #روشن #دل
1 2 3 4 5