یکشنبه 7 مرداد 1397

نیم روزهای مردادی

   نوشته شده توسط: دلداده    



حرفهایی که به اصرار من از خواب بلند می شوند
انتظار بیشتر نباید !

...

روزگار غریبی است 

و این حرارت مرداد نیست که گداخته ات می کند 

این تب تند بیقرار آینده ای است 

که گمان داشتی آمدنی است 

و حالا در بهارهای به یغما رفته ات 

رد زمستان می بینی 

 و بهاران هزاران سلسله وهزاران پرده از تو فاصله دارد 

این آتش مذاب نگاه نیم روزهای مردادی نیست 

که می خشکاند آبهای متلاطم آرزوهایت را 

این انعکاس ناآدنی آدمیانی است

که فکر می کردی هم مسیر راه هبوط تواند 

اینجا به وقت غروب آرزوها 

من ، حوالی غم گرفته و شعر ناتمام آمدن !

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .


برچسب ها: #چراغ_محبت ، #حوالی ، #نیم_روز_های_مردادی ، #غروب_آرزوها ،

چهارشنبه 30 خرداد 1397

تقویم دل

   نوشته شده توسط: دلداده    

 
در صفحات تقویمِ دل نوشته اند : 

تا ماهِ تمام نرسد ، ماه تمام نمی شود !

...

شاید این جنجال درون را پایان دهم 

یعنی گمان کنم اکر تمام نکنم خود جنجال این

کشمکش چندین ساله را تمام کند ! 

هر دو جناح سلاح هایشان بر زمین و خودشان آواره 

سرزمین فکرند ...

پادر میانی نسیم و باران به کنار 

این بار خود دل خسته از این همه مشاجره است

صدای آرامش و سکوت در ورشکستگی این روزهای دل !

دستور تصفیه داده است عقل ! 

 و کاسبان محله دل راهی معامله !

دنیا در چشم دل از همیشه بی روح تر است 

از همیشه ناخواستنی تر !

مواجهه دل با دنیا این روزها به قهر می گذرد 

بیشتر از همه این سالها !

دیدار تصادفی دل با دنیا نتیجه اش می شود :

کفاره دادن دل برای دیدار نامبارک ! 

شاید این مشاجره درون تمام شود 

و جهان جان صدای حقیقت آرامش را بشنود 

شاید در سکوت خسته فطرت دل بیدار شود !

این چشم فرو بستن اتفاقی نبود !

این کمای ثانیه ها بازی نبود !

و حالا تمام حوالی یک صدا مشوق گشایش چشمهای دلند

دستشان به خیر دراز و نوایشان به عشق بلند 

که زندگی دل را خواستارند ...

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .


برچسب ها: #چراغ_محبت ، #دستور_تصفیه ، #صدای_حقیقت_آرامش ، #حوالی ، #ورشکستگی ، #نسیم ، #باران ،

چهارشنبه 23 خرداد 1397

گلایه جاندار

   نوشته شده توسط: دلداده    


...

قاعده چیست ؟ نمی دانم !

ممنون دردهای بخشنده باشم 

یا گلایه گر جای زخمهای دردهای نشاندار 

من تکلیفم با دل روشن نیست 

هر چه به پایش نشستم و جستم احوال مگویش را 

نیشخندی زد به علم 

و من پوزخندی زدم به خامی !

نمی دانم شکوه داشته باشم یا منت دار درد ؟!

قاعده حوالی شکرانه است 

و قاعده برهوتی که این پایین همه گرفتار 

ابهام زیستنش هستند ، گلایه !

من از راههای رفته نمی گویم 

از مسیر لمس درد می گویم 

از درک رنج !

از اشتعال و سوختن پر و بالی که امید 

ندارم ققنوس مانده باشد تا خاکسترش 

رویای زندگی ققنوس دیگری باشد !

گفتی مبهم سخن می گویم 

نه ابهامی نمی بینم !

شاید دردها بیشتر از آنچه گمان می کردم 

مرا در دل خود بالیده اند .

من رشته ریشخند این اجساد مردابی بودم 

ساکنان این پایین که درک کوچ کرده از بینشان 

اما دل ، منتظر معجزه بود 

و معجزه اش لبخندی از آفتاب !

قاعده را نمی دانم ! 

میل رضایت داشتم اما توانم اندک است 

و گلایه ام جاندار !

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.


برچسب ها: #چراغ_محبت ، #حوالی ، #گلایه_جاندار ،

پنجشنبه 17 خرداد 1397

معمای قلب

   نوشته شده توسط: دلداده    


...

اگر باور مرگ نباشد غرق توهم جاودانگی عدم خواهیم بود

غرق تکرار اشتباهاتی که دودمان اعمالمان را بر باد می دهند

باور به حضور در عالمی قویتر و حیاتی بهتر

عالمی از جنس دیده شدن .

که اگر لبخند رخی دلت را شکست باشد 

اعاده می شود و باید پاسخگوی تکه های شکسته دلت باشد

از عالمی می گویم که فراتر از حتی حوالی بسیط من است 

که بارها رویایش را دیده ام 

اما همین رویای شیری حوالی قشر کوچکی از آن عالم معناست

معمای غم قلب من گشوده نخواهد شد

امشب هم شب قدری است که از کنارش رد می شویم

رد می شویم و نمی شناسیمش 

قدر آن لحظه ای است که معمای قلبی را فهمیده باشی

آن دمی که سلامی به حضرت موعود کرده باشی

و از دل نجوای شفاف معنا جواب گرفته باشی

آن لحظه ای که عالم برابر حرمت نام 

آزاده ترین معنای عالم ( حسین ) ایستاده باشد 

و تو بگویی : صلی الله علیک یا ابا عبدالله 

امشب شب فهمیدن معماهای قلبی است 

و من عاجز از  فهم معمای پیچیده و غمگین قلبم 

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.


برچسب ها: #معمای_قلب ، #چراغ_محبت ، #حوالی ،

سه شنبه 14 فروردین 1397

کشته ها

   نوشته شده توسط: دلداده    

شعری بخوان برای در راه ماندن صبرت 
که تو برای این صبر کشته ها دادی ...


عشق را یکسر کشیدی ، قیمتش را هم بده .
(این یک مصرع در پرواز تقدیم صبر تو )

...

از درد گفتی .

آمدی و از نشست زخمها بر کمر زندگیت گفتی .

آمدی و از هجوم خیالها در سرزمین فکرت گفتی .

آمدی و گفتی .

من می نویسم تا نسیم برایت بیاورد و بخواند .

چشمهایت را ببند و بشنو .

نه دل نوشتنم هست نه واژه ها رغبتی به جلوه .

خسته اند اهالی قلب .

اما شکستنها و خلوت نشینیهای تو حکمتی دیگر داشته و دارد .

از من نپرس که قوه فهمش را ندارم ..

چشم برنخواهم داشت از خیل تیرهای روانه به ثانیه هایت 

تا در لحظه ای قهار ببینم این سنگ زدنهای 

بسیار بر شیشه بودن تو چه بود !

از که بود و به چه رسمی !

جای زخمهایت هنوز مرهم نگرفته زخمی

 دیگر زدند بر آشیانه ذهنت !

شاید گمان می کردم این حوالی غربتم را می پوشاند 

اما وقتی خود غریبتر از غربت جان من پوشیده است 

تفسیر و هم پیالگی این غربت چه از دردهای بسیارم کم می کند ؟! 

چیزی در مملکت حیات مرده است 

نامش ندانم اما هر چه هست حیات را برده است ..

شاید راست می گفتی ما همه بازیگران خواب دیگریم ..

این خواب کی تمام خواهد شد ، این را نگفتی !

حال دلت خوب نیست ، می دانم !

حال دلم خوب نیست ، می دانی !

دستهایم خالی اند از جرعه ای توان تا توانت باشند ..

اما به تو یقین دارم که حکمتی ناب در

 جرعه های درد کشیدنهایت نهفته است .

بگذار بشمارند بلاهای واژگون راهی قلبت را 

از نفس می افتند ، بس که کثیرند این تیرها ..

و تو خواهی ماند و بیرقی از نشانگان صبر زینب در دستهایت 

قرار بر صبر دیدن قلب است که قلبت می بیند 

این تلاطمها برنیاشوبد راه رسیدنت را 

از بیراهه نمی گویم از ندانستن نمی بافم 

می بینم ..

این تلاطمها نشانه ایستادن توست 

تلاطمی که هست اما نمی لرزاند شگرد لافزنان است 

تلاطم حقیقی نیست ، سراب انکار ناباوران است .

اگر نسخه پیچ خود نیم ، بدان که جنس دردهامان فرق دارد 

جنس مان فرق دارد تو از تبار صابرانی ان شاء الله ...

و من از جبهه توفانم ، از سنگر فریاد !

از گستاخان فریادگر حقیقتم ..

نشانگان صداقتم ناسازگاری قلبم با هجوم تباهیها ..

تو از قبیله محبانی از تبار رساناهای مهربان !

و من از قبیله منفردان زخم خورده ..

من جهانی وارونه را تجربه می کنم ..

نفس کشیدن زیر پنجاه درجه !

تو نفس می کشی در تب شصت درجه !

قیاس نکن ، قیاس نمی کنم !

هر دو در مصافیم با دستهایی که برنمی تابند درخشش آفتاب را 

قدری بیشتر از همیشه ات صبر کن ..

چشمهایی خیره تواند ، بسان چهره نشاندارت 

روحت نشانی از ناصرها دارد ...

بیرق بدست توست که فرد این جبهه تنهایی !

بمان با طایفه متبسمین رسانا ...

...

اینحا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .





Related image


برچسب ها: #چراغ_محبت ، #حوالی ، #تیر_ابتلاء ،

تعداد کل صفحات: 5 1 2 3 4 5