پنجشنبه 26 بهمن 1396

دم جاری

   نوشته شده توسط: دلداده    


...

همان ثانیه های سخت که شاخه هایت شکست

همان دم که قامتت خم شد و برگ و بار

 طوبی خدا بر زمین افتاد و گریست ..

همان دم جوانه هایی گریان از رد خون یاس پرپر

روییدند که بر لب ذکر یاس داشتند 

و چشم به ایستادن تو !

تو نگاهمان کردی ،

 اضطرار را در چشمانمان دیدی

و مضطر به ایستادن گشتی !

ما در ثانیه شکستن یاس به عشق یاس و به 

اجابت دعای مستجاب حضرت یاس روییدیم !

با گریه سر بر آوردیم و تا زمان باقی است

و تا دم جاری ، خاطره کوچه تنگ و حرمت چادر
 
مادر و حرمت خیز برداشتن به ساحت مادر را 

فراموش نخواهیم کرد !

دستهای پدر خاطره ای تلخ است

 در خاطر لوح دل ما ...

دستهایی که بوی اخلاص و مهربانی می داد !

و هرگز صوت حزین شکسته مادر فراموشمان نخواهد شد!

آن جوانه ها به عشق شما و به دعای شما ماندند

و چشم به جاده انتظار دارند تا سر مستودع بیاید

و دعای آخر مادر مستجاب گردد ... 

این روزها چه سخت به تغافل می گذرد 

جشنمان به جاست ، مولدها را یکی یکی 

به خاطر داریم ،

 اما از سنگینی حزن بیت رسالت بی خبر !

صادق اگر باشیم از غم اماممان بی خبریم !

حضرت صاحب ، جان جانان !

غمت می شکند کمر طاقتم را 

کجای جاده مانده ای ؟

مادر چشم براه رسیدن توست ...  !

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .


برچسب ها: #چراغ_محبت ، #حضرت_یاس ،

چهارشنبه 25 بهمن 1396

تراژدی های ناتمام

   نوشته شده توسط: دلداده    


...

چند جمله  بیشتر با شما حرف ندارم !

این چند واژه نیز ایثار کرده اند تا شما را مخاطب قرار دهند 

شمایی که تمام فهمت از عالم یک میز مدیریت و یک پز خالی 

از انسانیت است و یک روحیه خدا نشناسی !

من یک دهه شصتی ام با تمام تراژدی های ناتمامش !

آخرین نسلی که مصافحه با باورها داشت !

آخرین نسلی که شمیم امام را جانش استشمام کرد ..

آخرین نسلی که با فطرت پاکش دروغهای بزرگ شما

را باور کرد ، آخرین نسلی که به شما اعتماد کرد !

و امیدوار است دلم به اینکه آخرین نسلی باشد 

که طعم جنگ و بمباران ، کلاسهای چهل نفره 

بی تفاوتی به استعدادها را  بچشد !

طعم بیکاری و طعم تبعیض !

بوی پارتی و یندهای شکاف دار و تبصره های فامیلی !

اما ، آخرین نسلی که بر سر باورها هنوز مانده است !

باورها را دوست دارد !

بوی امام را دوست دارد !

اما از شما و مدیریت توخالی و پارتی و تبعیض بیزار !

از شفافیت و صداقت و عدالت لبریز و مشتاق ،

و از اختلاس و فقر و تحقیر  بیزار !

خرسند از اینکه چونان شما آخرت فروشی نکرد 

شمایی که یک جایی به بعد باید تحویل ما میدادید 

و ما گهواره خوابهای امید امام بودیم !

و گرچه هرگز ناامیدمان نخواهید یافت از 

رسیدن به آرمانها و آرمانشهرها ...

اما حواله ما با تک تک شما و انتخابهای شما 

بماند به محضر امیرالمومنین در پل صراط !!

که بگویید با عمر و استعداد و جوانی ما چه کردید ؟!

سلام خدا بر ثانیه های سوخته مستعد ما در کنج خانه !

ما باورمندان و آرمانمداران که سوخته بازیهای شماییم !

ماییکه به جرم ماندن بر سر باورها

 مجازاتمان خانه نشینی است ..

 و سهممان از فرهنگ و هنر و پست و دنیا هیچ !

گرچه همه سر پیچ هیچ به هم خواهیم رسید 

پس ما چیزی برای آزمودن نداریم 

شما مراقب بار سنگینتان باشید !!

حواله ما با شما قیامت !

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .




برچسب ها: #چراغ_محبت ، #دهه_شصت ، #تراژدی_ها_ی_نا_تمام ،

یکشنبه 22 بهمن 1396

منشور لطافت

   نوشته شده توسط: دلداده    


...

متاسفم که کلماتم گاهی آنقدر تب خشم دارند که 

ناتوانند از رساندن مفهوم خوابیده در قلبم را ..

این چه دردی است که هماره روی سخنش با من است !

احساس می کنم واژگانم حامل تمام معنی هستند

که جانم می شناسدشان و می رساندشان !

اما آنچه منعکس می شود از نور واژگان بر 

آیینه فهم دیگران منشور لطافت مرا نمی رساند 

معادله این است که واژگان قدرت درک تنهایی

مفاهیم قلبی مرا ندارند !

من بی تقصیرم !

اما حالا می خواهند به دستت برسند شفاف تر از همیشه !

برایشان مهم نیست که مخلوقاتت مدرکشان باشند

فقط جوابی از تو و حضرت پدر !

ولی چرا هر چه می دوند کمتر به جوابی از تو می رسند !

درد این است و لا غیر !

مفاهیمی که در قلبم به ودیعت گذارده ای و در جانم 

زندگی می کنند از فرعون و فرعونیت بیزارند !

چرا که دانسته اند حقیرترین سایه ها از آن فرعونهاست 

پس سر ادعا ندارند مفاهیم بی آلایش قلب کوچک من !

احساس می کنم هزار سال نوری از خودی که می شناختم 

دور گشته ام و نمی دانم کدام یک حقیقت وجودی منند ؟!

من در لابلای زمزمه ها گم گشته ام !

هوای هجرت می وزد !

و بوی سفر می پیچد در مقصدی مبهم !

انتهای راه و ابتدای راه تویی !

یک نشان راه در مه گرفتگی میانه راه خستگی 

کلافگی ذهن را می گشاید !
...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.



برچسب ها: #چراغ_محبت ، #منشور_لطافت ،

شنبه 21 بهمن 1396

هوای باریدن

   نوشته شده توسط: دلداده    


باران هوای باریدن ندارد تا نیایی !
و دل من بیدل تر از هر زمان دیگری !

...

کجایی آقا ؟

تو که همیشه حاضر غمهای ما بودی 

گاه نبودن هیچ دست و یاری نگاه تو با ما بود 

حالا چه شده آقا ؟

قلبم سخت تنگ است و ثانیه ها 

کفاف شمارش انتظارم را ندارند !

من که از خودمم خبر ندارم گم کرده ام خودم را ..

بیا و پیدایم کن حضرت پدر ...

زیباترین لحظاتم ثانیه هایی است که ،

 میان گم کردنهای بسیارم تو پیدایم می کنی ،

و من در آغوش محبت تو بقدری آرام می شوم که ،

روحم التیام می یابد و تسکین پیدا می کند جراحاتم .

عزیزترینم ، سری به دلم بزن !

 دستی بر سرم کش ، نیازمند محبت توام یگانه ..

این روزها حالت خوب نیست می دانم !

غمها احاطه ات کرده اند ، تنها و غریب راهی

 بیابانهایی که قولش را به پدر داده ای ،

تا دست غیر و ظالمی به تو نرسد تا برسد

 موعد وعده خدا ان شاء الله ...

آقا غفلت دوره ام کرده است !

بیچاره قرن گشته ام !

تا لرز و سقوط فاصله ای نیست مردمان شهرم را !
 
یوسف فروشیشان گرفته است  !

من هرکز پای معامله هیچ معامله گری

 نبودم ، می دانی !

اما باز حمایتت را طالبم و تشنه !

بگویم و خلاص :

آقا تو را گم کرده ام ...

آنهم نه در معامله دنیا و مسکن و مرکب !

نه در سودای زر و سیم !

دارم در میانه جهاد گم میشوم و با 

گم شدنم  از تو دور می شوم !

از آن نگاههای حل مسائلت بکن 

می دانم در عزای #حضرت_مادر سوگواری و غمگین

بد موقعی آمده ام باید ثابت غمهایت می بودم

باید کمک حال اشکهایت بودم این روزها 

اما خجل و سرافکنده باز برای دستگیریت آمده ام !

تو هم که هیچ دفعه ای رد نکرده ای 

و من بد عادت دادنهای تو شده ام ..

عزیزززترینم ، ممنون توام پدر ..

...
اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .



برچسب ها: #چراغ_محبت ،

چهارشنبه 18 بهمن 1396

کجای عدالت علی ؟

   نوشته شده توسط: دلداده    


...

اینکه چرا در این موعد خاص که روزهایش شماره شده اند

و هر کدام برچسبی دارند به مضمون مستجابی که خواندی :

اینکه من نمی نویسم از ندانستن است و حیرت !

باور یا ماندن در تنگنای حیرت !

باور کند اگر قلبم که دنائتی در جمعی آنسان 

بی هماورد سرکشید و سوزاند بیت خدا را ؟

یا بماند در حیرت اینکه کجا هستیم و چه می کنیم ؟

تو بگو کدامیک ؟!

بنایم بر نوشتن هر روزه بود این ایام !

اما انگار گیجم در شتاب زمان تو و نبودن زمان من !

به هر تفسیر باید بگویم مشهودات حس را ...

لعن دمادم دم و بازدم من بر سیاهی قلبشان .

باهم شور کردند و در زیر سقفی از بافته های ابلیس 

نشستند و نگاشتند و مهر کردند، که چه ؟

که عالم را بیچاره کنند !

چاره علی است ، درمان و طبیب علی است
 
علی که نباشد چاره نیست ، درمان نیست ، طبیب نیست ...

گفتن چه کنیم که چاره عالم علی است و علی باید کنار برود ..

تبانی کردند بر شرارت و ابلیس قهقهه ای زد 

و آتش ریخت در تنور قلبهای چرکین سقفیه نشینان بی خدا !

ریختند و بیچاره کردند چاره ساز عالم را !

دیگر پی چه بودند ؟!

به گمانشان بعد فاطمه علی زنده بود ؟!

هیهات .... !

علی با فاطمه زخم خورد با فاطمه سوخت ،

با فاطمه چشم بست و آن جانی که عالم 

از علی دید تجلی اسماء الله بود و موظف به دستگیری !

علی گوش به فرمان خدا بود و عشق بر مملکت 

جان علی و فاطمه حاکم !

آی شیعه .. !

از سوز دل علی در نیمه شبهای بی فاطمیش چه می دانی ؟

از زخم قلبش در نظاره بیت سوخته زهرا ..!

اف بر عالم و آدمی که نظاره کردند غربت علی را ..

علی دوست داشتنی ترین آفریده خداست 

که محبتش ما را آفرید !

به کم فروختیم علی را !

عیار یوسف به محبت علی است که

 بازارش آنچنان داغ است ..

ما با محبت علی چه کردیم ؟!

لعن دمادم قلبم بر سقیفه سازان خدانشناس !

بر نفاثات فی العقد !

زخم زدند بر لطافت فاطمه چرا که ،

 زخم خوردند از عدل علی !

ما کجای عدالت علی هستیم ؟!

چشم باز نکنیم ببینیم عدل علی تلخمان آمد !

که فرمود :

اگر با شمشیرم بر بینی مومن زنم از من نرنجد 

و گر عسل نوشانم بر منافق دوستدارم نگردد ... !

علی حبه جنه را مگر پیامبر ما نفرمود ؟!

و بغضه کفر و نفاق را چه ؟!

با علی الاعلاء چه کردند ؟!

خانه نشین شد و خاکستر نشین نبودن فاطمه اش !

زخمی زدند حرامیان که التیامش استخوان در گلو باشد.. !

منکسرم با یاد علی ی ی ی ی ...

منکسر خواهم ماند د د د د د ....

....

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .



برچسب ها: #چراغ_محبت ،

تعداد کل صفحات: 76 ... 4 5 6 7 8 9 10 ...