امیر کائنات


....
جایی پنهان نیست محبتت تا نیاز به کشفم باشد !

جایی محصور نیست اراده ات تا نداشتنت را بهانه کند نفس !

خدا خواسته است امیر باشی بر هر گوشه از خلقت 

امیر باشی بر ذره ذره کائنات !

تو می بینی و اشاره می کنی !

از غممان غمگین می شوی .. 

از نداشتنها و حسرتهایمان با خبری !

اما خودت که بهتر می دانی بزرگتر از حسرت ندیدنت حسرتی نیست !

و ما خسران دیده ایم از این ندیدن !

می خواهد چه شود ؟!

زمین ندیدنت را می فهمد و ضجه می زند ،

زمان از دیدنهای نامفهوم چهره های رنگ شده می نالد !

ارض و سماء گلایه دارند از این فاصله ، از این بعد !

مگر همه یک درد مشترک نداریم ؟!

مگر گنج جستنی مان آرامشی نیست که در دستان توست

و در کلام شیرینت ...!

پس این تعلل ها چه معنا دارد ؟!

... .

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .



برچسب ها: #چراغ_محبت #روشن #درد_مشترک #گنج_جستنی

لبخند پدر


...

عقبه ذهنم می رسد به یک خواب 

و شگفت از پس این همه سال 

دیدم که باز بیتابی دردانه کربلاء !

زمانی نیست که نباشی پس گذرش به چه معنی ؟

پس در تمامی زمانها و مکانها غصه های تو جاریست

و ما از کنار بیقراریهایت گذر کردیم 

و از تو گفتیم بی آنکه بفهمیم دلتنگیهایت را !

چه سخت گذشت ندیدن پدر یا بهتر است 

بگویم چه سخت گذشت دیدن پدر بر راس نیزه ها ؟!

چرا سخت ؟!!

برای تو که امام شناس بودی آن راس مقدس بالای نیزه

نه فقط پدر که جانشین خدا بود ..این یوسف عالم

حتما مدام از خود می پرسیدی خوابم یا بیدار ؟!

جانشین خدا بالای نیزه ها ؟!!

حسین تمام کس تو بود و تمام کس ما ..

بیتابی ها کار دست دلت داد 

بهانه ای برای رفتن نزد پدر می خواستی 

پس دلتنگی کردی تا ببینیش و چون دیدی 

تمام آرزوهایت در چشمهای اشک آلود پدر خلاصه شد

پدر بغض داشت تا آرامت کند ...

اما حق بده حسین چند کار بکند ؟!

دارد قرآن می خواند ، او دلش بیشتر از همه شکسته ...

بگذار قرآن بخواند قاری بالای نیزه ها و آسمانیان استماع کنند

صوت خوش و حزین یوسف محزون عالم را ...

آرام باش ، پدر همینجاست !

این گویا نجوای اشاره نگاه پدر بود با تو !

گویا از رفتن می گفت پدر !

تو مگر همین را نمی خواستی عزیزترین !

پس تاب بیاور و دمی صبر کن .

اما حال عمه ات از همه دیدنی است 

برافروخته است جانش !

او هم بیتاب است ..

گویا تمام سعیش را می کند تا تو بمانی و بگوید 

به حسین ؛ که برادر جان ببین که بعد تو سامان قافله ات

بودم و با جان تبدار و قلب مجروح 

همه را جمع کردم زیر سایه علی

اما تو بیقراری و بی پدر عالم را می خواهی چکار ؟

با حسرت به چشمهای خسنه ترین عمه نگاه می دوزی 

بگذار بروم ، پدر منتظر است ..

لبخند پدر بیتاب تر می کند ..

دلت نرفته تنگ عمه می شود !

خیلی عجیب شبیه پدر شده است 

نگاهش ثانیه ای آرام ندارد به کودکان می نگرد 

به خواهرانت که غمگین گوشه ای نشسته اند

و به علی از همه بیشتر ...

اما چه کنی که باید بروی ..

رضایت عمه سخت است اما بیتابی تو راضیش می کند ..

پدر منتظر است رقیه !

شتاب کن ... !

... .

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .




برچسب ها: #چراغ_محبت #روشن #قاری_قرآن

سرهای مقدس


...

کاش هرگز دروازه ساعاتی نبود !

و چشمهای ناپاک پلیدزادگان .. !

کاش هرگز معاویه ای نبود تا یزیدی باشد ..

کاش آن ساعات سخت در ساعات نبود تا

دستهایت را بر سرت بگذاری تا از هجوم خنجرهای

 نگاههای زادگان حرام در امان باشی ..

گفتن چیزی است و دیدن چیز دیگری !

آنقدر سخت گذشت تا طالب شدید سرها را از محملها 

دور کنند تا کمتر دیدگان متوجهتان گردد ..

شما خدای غیرت و عفتید .

شما را با شام بلا چکار ؟!

بزمهای سنگین پوشیده از گناه جای سرهای مقدس نبود !

به خدای واحد آن بزم شراب و فنا جای قدمهای باقی زینب نبود !

به مقدسات قسم که آن خرابشده جای علی نبود !

یکبار داغ شدیم از دستهای بسته علی 

بار دیگر با تصویر این دستهای بسته چه کنیم ؟!

روزها می گذرد ...

ثانیه هایی بر قلب ولی خدا می گذرد که ما بی خبریم 

و این چیز کمی نیست !

... .

اینجا چراغی از محبت بیادت روشن است .



برچسب ها: #چراغ_محبت #روشن #شام_بلا

رضایت پدر


...

از دانستن امری تا فهم آن راه بسیار است ..

گاهی آنقدر سایه کاذب شرایط و سلایق و هزاران

 رنگ و لعاب بر خواسته ها می نشیند که ؛

تو گمان می کنی آنچه می خواهی خوب است 

اما زمانی می گذرد و تو می بینی حقیقت شفاف آنچه می خواستی

 و گاهی هرگز شاید چهره خواسته نازیبایت را نبینی

 و اما دیگر قلبت آرام گشته است !

 و فهمیده ای زیباترین خواسته خواسته ای است که ؛

 خدا برایت بخواهد بی کم و کاست ...

تا فهم زیبایی خواست خدا ندیدن خویش است ودیدن او ..

مگر جز او چیزی هست ؟!

گفتن از این رضایت تا رسیدن به این رضایت مفهومی است 

که در عمق جان باید یافتش !

برای من گفتن از این رضایت کاری صعب است ،

اما رضایت پدر را می فهمم .

گرچه من مصداق تجسمی از رضایتی نیستم 

که گفته ام و همیشه خواسته ام باشم .

اما فهم رضایت حضرت پدر برای دل سخت نیست 

دوست دارد دل در سایه رضایت دوست ثانیه بگذراند ...

... .

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .


برچسب ها: #چراغ_محبت #روشن #رضایت_پدر

برای تو و حبیب


...

از من پرسیدی : عاشقی !

و من گفتم : از روز اول عاشق بودی و من 

نشانگان تبدار و سازنده عشق را در سیمایت دیدم ..

عاشق بدنیا آمده بودی !

و هر جا زمزمه حقیقی عشق را می شنیدی 

خاضعانه می ایستادی و بر دیوار فهم عشق تکیه می دادی ..

عشق نشانگان دارد ، سیما دارد ..

تو چهره ات را پرسیدی که شبیه که هستی ؟

اگر بگویم شبیه عشق باور می کنی !

غش در جانت نیست ...

اگر عاشق هم شدی عشق مضاعفی بود و بار امانتت سخت تر

دردم می آید از او که این قدر دوستدارش بودی دور افتادی

می دانم قلبت نه همسایه که همروح قلب حبیب است 

عشقی ناب که عطر نام خدا در هر ثانیه اش متلالو است ..

او هم انتخاب کرد تو هم ..

انتخاب کرد خدا را تا تو را هم داشته باشد ..

عشق در نفسهایت متراکم است ..

تو شبیه عشقی این را بدان ..

.. .

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .



برچسب ها: #روشن #عشق #چراغ_محبت #حبیب
... 4 5 6 7 8 9 10 ...