انجم چهارده


...

حسن جان ؛


هزار مرتبه شستم دهان به مشک و گلاب 


هنوز نام تو بردن کمال بی ادبی است .. .


شاید این گوشه عالم که نوشته های قلبم را ثبت می کند


محازی باشد اما جنس سخنم حقیقتی طاهر دارد !


قلم مخلوق حق تعالی است ,


و به قداستش سوگند خورده است حضرت حق سبحانه 


و چنانچه برای حقیقت مقرب و مطهر اهلبیت علیهم السلام


نوشته شود رضایت سوگند خدا محقق خواهد شد 


پس به نام نامی قلم و لوح و آنچه می نویسم از تو 


حضرت حُسن ..!


که حُسن نامت واله کرده است جان قلم را ..


به نام نامی مقدس غریبت ای ،


ستاره رخشان دوم از انجم چهارده !


تو را حرمی است در شش گوشه قلبم که گلدسته هایی 


دارد به رفعت عرش ...


جنس شمع لازوالش چشمه جان من است ...


پس بگذار عاشقانه برای غربتت بسوزم 


گواه محبتم جانی مذاب گشته از هرم حبّ نابت ...


تو را حرمی است به وسعت جان دوستدارانت ،


که مدرک غربت تواند پسر فاطمه سلام الله علیها ..


امشبی را چونان تمام شبهای زندگیم نظاره گرم باشید


و شفاعتم کنید به مهر ...


و وامگذارید قلب سوخته ام را در برهوت حیرت ..


سلام بر جان عاشقت ...


سلامی آگاه و عاشق از منبع جان شیفته ام به شما ..


هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق 


ثبت است بر جریده عالم دوام ما ..


... .


اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .



برچسب ها: #چراغ_محبت #روشن #انجم_چهارده

سفرنامه ۳


...

من مسافر جاده های خاطره گونم ..

هنوز در گوش جانم می پیچد ترنم صبح 

و زمزمه زندگی در جاری خاکی راههای منتهی به مزارع کشاورزان

روستای نیاکانم !

موج حیات بخش غروب اثیری اش !

و شوق ما برای کاسه ای غذا که نشان از دوندگی و خستگیمان داشت

همه دور ننه جان جمع بودیم .

اتاقی کوچک با سقف طاق دار بلند دور سفره ای کنار هم 

اما از شدت هیجان و جنب و جوش کوچکترها صدای بزرگترها به هم نمی رسید .

کاسه هایی که بخار تازگیش حالمان را خوب می کرد ..

از میان ما کوچکترها نگاه یکیمان فقط به دیس غذا بود 

و هنوز کسی لب به غذا نزده او دومین کاسه را سر می کشید 

یادت هست ؟!

وقت بازی کنار ما بود ،

وقت غذا جایش آن بالا کنار دست بزرگترها ..!

هر چه بود و نبود ؛ خوش بود !

آنقدر صدا در هم می پیچید که شب خودمان داوطلبانه 

به سمت خواب اعزام می شدیم و دیگر تا 

خود صبح چیزی جز آرامش نمی فهمیدیم .

گاهی بعد شام صحبتها گل می انداخت 

و دلمان می خواست بنشینیم و بی آنکه حرفی بزنیم 

فقط گوش کنیم به رد و بدل شدن گفتگوهایی 

که خیلیهایش را نمی فهمیدیم :

گاهی خنده ، گاهی بغض ، گاهی سکوت !

و عجیب تر آنکه خواب اجازه باز شدن پلکهایمان را نمیداد

اما دست بردار نبودیم و دلمان می خواست بمانیم .

کافی بود دست آویزی برای شب بیداریمان پیدا کنیم 

مش حبیب اول گفتگوها نشسته خوابش می برد 

به هم اشاره می کردیم که ببین مش حبیب خوابش برده !

و تازه آن موقع بود که پای ما به قضیه باز میشد 

کلاهش را بر میداشتیم ، بنده خدا از خواب می پرید 

و بعد با لحن تند غلیظی می گفت :

جانم اوتور گورخ ، آدام اولماسیز ... !

من پای این شیطنتهای شما نبودم شاید

 فقط خنده ای سهم من از تقلای شیطنت انگیز شما بود .

هر چه بود خوش بود ..

و آن بهشت زمینی در باور سبزم همچنان خواهد ماند ..

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .





برچسب ها: #چراغ_محبت #سفر_نامه

منزل آخر


...

رسیدیم به منزل آخر ..

به منزلی به وسعت غفلت قلبمان از حقیقتی غریب ..

شرم دارم از ثانیه هایی که به دعای غریب ترین 

به قلبم بخشیده می شود و من به غفلت می گذرانم !

ما همه عاشورا ها از هل من ناصر آن یار غریب جا مانده ایم ؟

او که منتقم خون یار بی ناصر کربلاست 

چقدر منتظر رسیدن ماست ؟!

چه کسی این همه زمان می دهد برای رسیدن ؟!

رسیدیم به منزلی که غربت او را جلوه گر است ...

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .



برچسب ها: #چراغ_محبت #روشن #منزل_آخر

قلب رشید


...
تصور ما از کمال ناچیز است 

درد تصوراتمان را رشید می سازد ..

چه مربی نیکویی است درد !

رشید گشتن می ارزد به مبتلا شدنهای دریای رنج !

قلب که حرارت درد می بیند بزرگ و بزرگتر می شود

و همین قلب کوچک وسعتی می یابد غریب ..

و به جایی می رسد که می بیند حقیقت زیبای کلام

حضرت سیدالشهداء علیه السلام را که :

 اما بعد، گویا دنیا هیچگاه نبوده 

و گویا آخرت پیوسته بوده است؛ والسلام»

و به چشم دلی که رشد یافته می بینی 

 آنچه دیدنی است ، ماندنی است  ؛

عشق بی پایان به ذوات مقدسه است ..

جانت حاصلخیز گشته است از محبتشان .

قدر بدان ...

... .

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .




برچسب ها: #چراغ_محبت #روشن

خانه به دوش


...

مومن خانه به دوش است 

خانه دلش ...

بیم آن دارد که گنجش از دست برود 

سالهاست دلم را دستت داده ام .

امین تر از تو در عالم کیست ؟

دلم را داده ام بدستت پدر ..

و تو نگذاشته ای جای دوری بروم !

حضرت مهربانی !

هوای این دل بیدل را همیشه داشته ای .

این روزها ، هفته ها ، بیشتر از همیشه دلتنگ توام 

دلتنگ نور حضورت ...

چقدر طولانی شد این ندیدنها !

کجاست آن وعده موعود ... ؟!

چشم به راهی زیبا دارم که انتهایش بی انتهاست 

انتهایش وعده آمدن توست ..

دارم تجسم می کنم آمدنت را ،

و هر بار تجسم کرده ام بغض کرده ام !

هر بار تجسم آمدنت جانی تازه ام داده است .

و چشم باز کرده ام و کمر تجسمم شکسته است آقا !

چقدر جاده رسیدنت را با گناهانمان به پیچ نشانده ایم ...

خاک شرمساری بر سرمان ..

چه کرده ایم با تو ذخیره الله ...

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .




برچسب ها: #چراغ_محبت #روشن #گنج #خانه_به_دوش #حضرت_پدر
... 2 3 4 5 6 7 8 ...