شنبه 12 خرداد 1397

ملکوت فهم انسانی

   نوشته شده توسط: دلداده    



...

نوشتنهایم خلاصه می شود این روزها در زمزمه ای مبهم

دلم برای دل سوخته ام می سوزد ..

شنیدنی است دردهای ندیده اش ، چیزی از تو کم نمی شود

اگر قدری ببینی اش ..

چشم دلم در آستانه قدرهایی که هر ساله می آید و می رود 

به امضاء حضرت کارساز است ..

حضرت پدر که همیشه ناظر کرده و نکرده این دل است

این روزها دلتنگی و بیقراری غوغا می کند

فاصله این پایینی ها با ملکوت فهم انسانی بسیار در بسیار است

باورهایشان مرده است 

قلبهایشان بیشتر ..

بن بست های روحیشان طولانی است 

جانشان اسیر مردابهای پیش ساخته دنیایشان 

دل نگرانم چشم باز کنم در صف مرگشان باشم 

باز به دعایی جانانه مهمانم کن پدر ...

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .


برچسب ها: #چراغ_محبت ، #صف_مرگ ، #ملکوت_فهم_انسانی ،

چهارشنبه 9 خرداد 1397

قرارسوز

   نوشته شده توسط: دلداده    



...

دیشب نمایی از خویشتنم را در دایره نظم دیدم

و امروز جلوه ای از درونم را در باغ ملکوت !

و اما پایم در گِل ماده اسیر !

چشمهایم عادت به تکرار نکرد همچنانکه دلم !

عادت به آنچه هست نخواهم کرد 

و نخواهم گفت : 

قرار بود همین شود و باشد !

قرار دل با زمین گذر موقت بود 

گذرنامه ای موقت اما قرار دل این نبود !

این پایین ، پایین تر از ندیدن ؛

 هم قرار شده اند تا جهنم بسازند ..

و این برای دل که با خودش

 قرار ساختن بهشت داشت نمی سازد !

پس من نخواهم گفت :

قرار بود همین شود !

عادت قرار سوز است !

و من از عادتِ آنچه هست می گریزم 

به دل آنچه باید باشد ..

آنچه باید بشود ..

آنچه باید بیاید ..

پس گوش می سپارم به جاده 

تا صدای قدمهایت را بشنوم ..

تا عادتم نشود نشنیدن صدای آمدنت !

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .


برچسب ها: #چراغ_محبت ، # قرار_سوز ،

جمعه 4 خرداد 1397

مصرع خالی

   نوشته شده توسط: دلداده    


جهان و هر چه در آن است فدای چشم سیاهت ..
چکامه هایم جز یک مصرع خالی ندارند برایت !

...

باز محکی در اوج ندانستنم !

گمان داشتم فرسنگ ها از مدار نگاهت رانده شده ام

اما وقتی بی تو حتی تنفس مزاح زندگیم می گردد ،

این حرفها تنی از معنا ندارند ..

این حرفها شایعه اند !

حقیقت ، محبت دل است به تو ..

با دلتنگیت دلتنگ می شوم 

با تبسمت آرام جان می یابم !

شبیهی برای نداشتنت در عالم ندارم 

جز فنا که اگر سپهر نگاهت نباشد 

کائنات و من که ذره ای در دل کائناتم 

در قدر مطلق فنا گم خواهیم شد !

قدر مطلق فنا ، فاصله ای است طولانی تا حیات ..

پس اگر نباشد نگاه حیاتبخشت 

حیات رویایی شیرین و نایافتنی خواهد شد برای دل ..

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .


برچسب ها: #چراغ_محبت ،

سه شنبه 1 خرداد 1397

نعلین بیدار

   نوشته شده توسط: دلداده    


اگر غفلت نهان در سنگ خارا می کند ما را 

جوانمردست درد عشق ، پیدا می کند ما را 

صائب جان 


...

من تقریر یک حسم !

لبریز یک رویا !

مشتاق یک نجوا ..

هم پیاله غم .

گاهی یادم می رود زندگی و می خندم 

یادم که می آید می گریم !

تگرگ میان هق هق دیروزش گفت :

ضرب بُردار مهر با بُردار قهرم !

کنایه داشت کلامش یا نداشت ؟

سالهاست کنایه ها محلی از نگاههای پر مرا ندارند 

کوله ام پر نرفتن است این روزها 

نعلینی بیدار پای اقاقی منتظر من !

راهی که رفتنی نداشته است 

و مدام صدایم می کند !

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .





برچسب ها: #چراغ_محبت ، #نعلین_بیدار ، #ضرب_بردار ،

یکشنبه 30 اردیبهشت 1397

گریه سخت سنگ

   نوشته شده توسط: دلداده    


نه احتیاج که ساقی ویره شراب سنه؟

که ئوز پیاله سینی ویردی آفتاب سنه


...

بیوگرافی مستاجر خیالی حوالی :

اگر خیالی خواندم نه آنکه حوالی ذهنیت دشت باشد

نه ، حوالی حقیقت شفاف حیات است .

گفتمش خیالی چرا که بودن من در آن خیالی بود شیرین

و شاید رانده شده باشم از خیال شیرین حوالی !

من لبخند شکسته نسیمم !

گریه سخت سنگ !

هق هق باران !

شعله خاموش ققنوس !

نشان زخم دشت !

من برگ زرد خزان در اندیشه بهار !

سایه طوفانی غم !

من چهره خشکیده غرق موت این روزهای دریاچه وطنم !

سجده زیباترین تمثال حیات من است 

من همین شکسته محزون خواهم ماند 

تا حزن باقی است ...

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .


برچسب ها: #چراغ_محبت ، #تمثال_حیات ،

تعداد کل صفحات: 83 ... 2 3 4 5 6 7 8 ...