عالم کبیر عشق


...

عشق عالمی کبیر از زیباییهاست ..

عالمی از فهم مفاهیمی که روزی نمی دانستی !

مهربان است و آرام می آید 

و دست می اندازد و از زمین هبوط بلندت می کند ..

معامله ای سخت و سنگین اما ارزشمند !

عشق لگد مال بازیهای نفس نخواهد شد ؛ هرگز !

عشق بالی بلند دارد از مهربانی و بلندت می کند

از زمین هبوط و غمت را می خورد تا بزرگ شوی

و به ساحت معشوق یگانه برسی

 و در یگانگی زیبای او وحدت یابی !

و کثرت آلاینده جانت از بین برود ...

و تو آن روز متولد خواهی شد !

پس :

سلام بر روزی که در سایه مهر عشق 

و سفره گسترده اش متولد گردی ..

دم زیبایی است که کثرت مزاحم وجودت

 با یگانگی چشمهای معشوق علیه السلام  وحدتی زلال یابد 

آن دم زیباست که تشرف یابی به محضر عشق !


هبوط درد غریبی است که درمانش عشق است !

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .





برچسب ها: #عالم_کبیر_عشق #چراغ_محبت #کثرت_مزاحم #زمین_هبوط

سحری داوطلب


...

من صدای زمین هر شب در گوشم بلند است

می گرید و شکوه می کند و جراحت قلبش را 

می بینم که تازه است هر دم از نا انسانی های انسان !

دارم می شنوم زمین می لرزد !

از چه ؟!

از اینکه در زمینی که خدا خلقش کرده و انسانی که آفریده

در روشنی آفتابی که تابانده حکمش نقض می شود 

احکامش بر زمین می ماند قلب زمین سنگین می شود 

تاب نمی آورد و بیرون می ریزد جراحاتش را !

زلزله مامور الهی است !

از بی توجهی و غفلتی که درگیرش شده ایم 

از انکار حجت الهی تا ظلم به ولی خدا !

خط زدن اسم امیر العوالم و المومنین از کتابها !

انکار حقیقت و مهر خوردن قلبها !

ضجه های خشک زمین ، رگهای خشکه زده

 آبهایی که ظلم خشکشان کرده !

صوت کم جان کبوترها در ازدحام نسیان بشر !

ما شاید نشنویم !

همهمه صدای گناه آدمی شاید رصد 

صدای ستمدیده طبیعت را مجال ندهدمان !

اما او می شنود !

او طبیب زخمهای زمین و آسمان است !

او پدر مهربان عالم است !

او قلب تپنده کائنات و عوالم است !

او حقیقتی تابناک است که در سحری داوطلب و زیبا خواهد آمد ..

و درمان خواهد کرد زخمهای نشسته بر روح و روانمان را !

او می داند شب چه کسی چشم گریان بر بالین گذارده !

او می داند نجوای دست فروش محله را که از شرم اهل خانه اش 

نیمه شب راهی خانه می شود تا چشم در چشم امیدوار خانه اش نشود !

او می بیند غم دستهای خالی مستضعف را !

او می بیند و خاتمه خواهدداد به رنجها ..

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .




برچسب ها: #چراغ_محبت

سفرنامه ۴


...

سفرنامه ۴ :

راه پر و پیچ و خم دو آذربایجان و کمربند آبی دریاچه !

سر نشستن سمت پنجره اتوبوس جدالی داشتیم همیشه !

چهره مظلومت را به یاد دارم هنوز !

چیزی نمی گفتی و من کنار پنجره می رساندم خودم را !

شاید علتش را بدانی بیش از این از من دلخور نباشی !

من اهل یک جا نشستن نبودم هیچ زمانی !

شاید فقط شاید ، کنار پنجره بودن التهاب این یکجا نشستن

و دیدن سر سبزی و نشاط از نمایی دور را برایم قابل تحملتر می کرد !

من اهل طبیعت بودم اما یازده ماه سال  از طبیعت جدا !

راه طولانی سفر را برایمان سخت و طاقت فرسا کرده بودند ،

هر دو در لطافت شبیه برف و باران بودیم !

تو برف و من باران !

تا می رسیدیم به نشانه ای،

 که سر جاده اصلی روستا برایم حکم رسیدن داشت ،

بین سکوت مردابی مسافرین نیمه هوشیار ؛

بلند فریاد می زدم : رسیدیم ، رسیدیم !

و این حجم فریادهای من عمق دردی را می نمودند

 که تمام مسیر در خود نگه داشته بودم ،

و حکم دربندی که از بند رها گشته باشد !

و نگاه متعجب مسافرانی که ،

درک دریافتهای بارانی من از مسیر را نداشتند ..

و راهی زیبا در نگاه کودکانه من و تو !

و غبار آشنای روستا که خوشامدمان می گفت و ما می شنیدیم !

و سربالایی که به نفس نفس می انداختمان ؛

یادت هست یا نه ؟!

نمیدانم در آن لحظه ها تو غرق در چه اندیشه ای بودی ؟!

 در مسیر رسیدن به خانه باغ بهشتی ،

تپه ای بود ، خوش منظر که بوی غریبی داشت !

پیچ آخر تپش قلبم می فهماند مقصد ،

 قریب تر از چشم بر هم زدنی است .

و پیشانی ام حرارت تب می گرفت

 و نبضم تندتر از هر ثانیه و گونه هایم گلگون !

من جان می گرفتم ...

بهشت را دیدن کم چیزی نبود برای تصور پاک کودکانه ام !

و در همسایگی خانه باغ بوقلمونهایی بودند که ،

صدایشان کوچه های خاکی و کاهگلی روستا را پر کرده بود !

شاید از ذوقشان بود که بعد از زمانی بعید ما را می دیدند!

 و شاید نبود اهالی غره شان کرده بود می دانستند که ،

 تا غروب کسی معترضشان نخواهد شد ؛

پس خوب می خواندند و ترس عجیب تو از دیدنشان !

هنوز نمی دانم چرا از دیدن جمع بوقلمونها حالت دگرگون میشد !

ترست شاید معنایی داشت که سالها بعد فهمیدمش !

و منزل آخر دری همیشه باز که بوی آشنایی داشت 

از بوی خاک و کاهگل آشناتر !

از صدای نیلبک چوپان گوسفندان ده آشناتر !

از همه ده آشناتر !!

و من در بهت رسیدن به آن آشنا هنوز حیران زمانم !

واژه ها بسیارند و خاطرات برایم گنگ و خاکستری نشده اند !

بهشت خاصیتش این است ؛ 

دست نخورده می ماند گویی زمانی نگذشته 

بر آن خانه ، روستا ، من و تو و او سومینمان که ،

نمیدانم کجای زمان گمش کردیم !

من حتی چشمهای غیور خوش صدای خانه مان را از آنجا می شنوم 

شاید در خشکی تعمدانه آن خانه بس نشسته اند

 با سومینمان تا اعاده شوند و حق کلام یابند ، نمی دانم !

شبیه ناصر خسرو نه اما از آن روز که قبادیانی بر بام خانه گذر کرد 

گویی لوح نگاشته اش را به زمین ذهن من سپرده است

 تا وسعتش دهم اگر او از زیباییها گفت من از نابترینها بگویم 

و بهشتی را که دیده ام وصف کنم ...

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .




برچسب ها: #چراغ_محبت #روشن #باران #ناصر_خسرو_قبادیانی

شرمسار علی


...

واقعا جای سوالی می ماند که چرا زلزله باران شده ایم !

علی را تاب نمی آورند 

نور الله را ..

ولی الله الاعظم ، ولی منصوب خدا را که بیان ولایتش 

همسنگ رسالت بود و نگفتنش خشم خدا را در پی داشت 

به علی قسم کم در حق علی ظلم نشده که این بار در ام القری 

اسلام از زبان کتاب و لوح و از قلب دانش آموزی

 و علم اندوزی نام مبارک علی خط می خورد !

پیامبر فرمود : 

* حب علی ایمان و بغضه نفاق  *

شما را چه شده است ؟!

عذرخواهیتان قلب را بیشتر می آزارد 

این چه نمایش سیاهی است ؟!

مگر می شود ؟!

این جنگ با خدا این ربادادنها و گرفتنها می شود این !

یا صاحب الزمان با تمام وجود شرمسارم در محضرت 

چگونه فردای محشر چشم در چشمت شویم !

چشم در چشم رسوال الله و از همه بدتر چگونه در محضر 

حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها حاضر شویم ؟!

داریم به کجا می رویم ؟!

این عذر خواهی برای ما آبرو نمی شود !

من با تمام وجود برائت می جویم از دستهایی که ،

 این شرمساری را رقم زده است .

تا عمر داریم و نفس می کشیم می گوییم :

اشهد ان علی ولی الله 

صاحب الزمان که بیاید از تمام ماذنه ها 

شهادت سوم رسا شنیده خواهد شد ...

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .


برچسب ها: #چراغ_محبت #روشن

بهارتر از بهار


...

از تو گفتن ، از تو شنیدن !

کاش تمام ثانیه هایم به از تو گفتن و از تو شنیدن بگذرد 

که اگر چنین شد چیزی فوت نگشته 

و تمام ثانیه هاجاری لازمانی خواهند ماند

 و در سرایی زییا اعاده خواهند شد ،

و کاممان را شیرین خواهند کرد !

جان ثانیه ها تنگ است ،

 اگر به لعب بگذرد یا معاذالله به گناه ؛

همان ثانیه های تنگ دادخواهی خواهند کرد در عرصات !

زیباتر از گفتن و شنیدن از تو نیست که ،

 هر نبی و ولی آمده از تو گفته و نوید داده است .

ای امید و فروغ زندگانی مستضعفان !

ای دادرس قلوب فشرده و بی توان !

ما در زمستان انتخابهای خود هستیم 

بهارتر از بهارهای ندیده بیا ...

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .



برچسب ها: #چراغ_محبت #بهار_تر_از_بهار
1 2 3 4 5 6 7 ...