قرن خفته


...

به خاکسترم بگو :

به هوای محبتت مشتعل شود و از نو بسوزد !

به اشتعال خاکسترم بگو:

اوج بگیرد و بسوزاند سوختنهایش را ..

اما از راه تو برنگردد !

از محبتت برنگردد که این نمی شود هرگز !

بگو :

از داشتنت به بهای نداشتنها نگذرد !

امر کن بر عقل عاشقم که ؛

عاشقت شود از نو و از نو و از نو !

بخواه بمانم در قید بندگی محبتت که ؛

آزاده ترین عالمم با عشقت جانا !

حضرت محبت قلب من !

نمک نشناس نیست قلبم ،  پدر ..

خودت خوب می دانی حجم بلاباران این قرن خفته را !

من یک دعا می کنم و تو آمینش را

 بگو،  خوش صوت ترین عالم !
:

من بلاگردان راه تو شوم !

من خودم نه ، قلبم نه ، .. خاکسترم بیادت فریاد کند !

این را از خسته دلت بپذیر که چقدر دوستت دارد !

همین رخصت پدر نامیدنت را می فهمد دلم !

...
خلاصه ام کن در محبتت ، ذوبم کن در یادت !

بپذیرم در فهم حضورت !

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .



برچسب ها: #چراغ_محبت

قاعده آرمانی


...

بیگانه از دردهای هیچ دلی نیستم ،

و این ادراک درد حاصل غمگساریهای سالهای رفته است 

حاصل خم نشدنهایم برابر واقعیات مردم ساخته !

آرمان ،  آسمان جهان اندیشه من است !

هر دلی که آبستن دردی است با انتظار دردمند 

دردهای پیشرفته ما همراه شود ...

طبیبی در راه است !

می دانم خسته اند چشمها و بی فروغند نگاه ها !

می دانم که نای ها باریک شده اند

 و نفسها راه عبوری ندارند 

اما به آسمان آرمانی دلم قسم ؛

 طبیبی مهربان در راه است !

که چشمهایش هر لحظه برای تنهایی ما می بارد 

برای گریه های شبانه مان ، 

برای دلتنگی های هر شبه مان ،

که شنونده ای ندارند ...

باید به آغوش مهر آن مهربان برگردیم 

دردهای ما را جز او نخواهد دید و جز او کسی 

قادر نخواهد بود درمان کند آلام ما را !

دنیای دهشتناکی ساخته بشر برای خودش 

به حجم خودش قفسی از ندیدنها و نرسیدنها ...

قاعده آرمانی دلم می گوید :

سحری خواهد آمد ...

او خواهد آمد و ما نفسهایمان 

رخصت عمیق شدن خواهد یافت ..

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .


برچسب ها: #چراغ_محبت #قاعده_آرمانی

لبخند بی لب !


...

سحر به یاد نامت نفسی از عمق 

جان و ادراک کشیدم ،

باوری روئید !

دیدم تفاوت سنگین نفس هایی که

به یاد تو می آید و نمی رود 

و نفس هایی که بی یاد تو

 نمی آید و می رود !

اگر یاد نامت اینگونه حیات بر لبم می آورد 

خودت که بیایی غوغای حیات می شود آقا !

دیدم چه کرده خدا !

دیدم وعده حقش نه فقط انسانیت ، 

زمین ، آسمان و باران را که

 حیات را شکوفا می کند !

من دلتنگت هستم آقا !

من به یادت هستم آقا !

حاضریم را بزن ...

گرچه لنگانم و عاصی ..

اما به عشقت نفس می کشم

 و ثانیه ها را می شمرم 

و ثانیه ها با انتظارم بازی می کنند !

من برای داشتن نامت و دلتنگی

 برای ندیدنت سجده می کنم .

سحر که به یادت نفسی سبک آمد

 و روح و ریحان شد جانم را ،

و منقلب شدند دقایق ،

دیدم زندگی زیباست اما بی تو 

جانی بی روح است و لبخندی بی لب ،

و بی تو نداشتنش از داشتنش بهتر است !

این کلام نسیم بود که در گوشم نجوا کرد ..

من بیقرار بوی نرگس نامت شده ام !

کجایی باران لطیف خدا ؟
...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .


برچسب ها: #چراغ_محبت #روشن #لبخند_بی_لب

طعم تلخ سهام !

...

نه به میخانه مرا راه ، نه در مسجد جا 
یار را گو سببی ساز که ارشاد شوم !
...


...

موضوع انشاء : 

برنامه شما برای سهام عدالت چیه ؛

پس انداز ، خرید مسکن ، خرید ماشین ...

خب من از برنامه خودم بگم !

بعد مدتها تصمیم گرفتم با سهههام پر مصمای عدالت 

زخمی از زندگی ام بردارم !

بعد مدتها هوس کیک کردم و خواستم کیک بخرم 

تا اینجایش همه چیز خوب بود !

گفتن بقیه اش انگیزه نوشتن می خواهد ...

و من این حجم انگیره را در خود نمی بینم اما می نویسم 

تا در یادم بماند عدالت هر چه باشد 

اینی نبود که امروز لمسش کردم !

امروز کیکی توانستم بخرم به قیمت فهمیدن قیمت عدالت !

برای خریدن کیک قاعدتا باید به قنادی می رفتم اما ،

نمی دانستم قنادیها تقسیم بندی جالبی دارند !

قنادی برای شهروند درجه یک ، دو ..

قرار بود صد و بیست هزار مبلغ سهام باشد اما 

تهش شد بیست و چهار هزار و

 در کل هفتاد و هشت هزار در چهار قسط !

تازه فهمیدم کیکهای پنجاه هزار تومانی برای

 مرفهینی استکه پانصد هزار توانستند بدهند

 و دولت برچسب شهروند ممتازشان بزند

کاش هرگز نام این سهههام عدالت نبود !

این تلخ ترین کیکی بود که در عمرم خوردم 

کیکی با طعم تند بی عدالتی ، با طعم دردناک فهمیدن حقایق !

این طعم تا همیشه خیاتم در ذهنم خواهد ماند !

کیکی با طعم تلخ بی عدالتی ها ، تبعیض ها ...

خدا را کجای زندکیمان گم کرده ایم ؟

آی مرفهین خوابیده در تختهای گم تشریفات پوشالی زندگی !

هیچ حواستان هست ، خدا را کجا گم کرده اید ؟!

کیکهای شما چه طعمی دارند ؟

عدالت طعمی گمشده در خانه کاهگلی علی و فاطمه !

در نگاه دردمند ابوذر و عمار و مالک !

در دستهای خسته علی !


و من هرگز نمی دانستم شکافی که فاصله طبقاتی در زندگی 

مستضعفین  ایجاد کرد زلزله در عمق زمین ایجاد نکرد !

نمی دانستم تقسیم شده ایم ، هوا ، زمین ، حتی کیکها !

کیکهایی برای مرفهین و کیک های برای مستضفین !

این تلخ ترین کیک عمرم بود با طعم تند بی عدالتی !

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .



برچسب ها: #چراغ_محبت

خوبه که هستی !


...

وقتی از ماه ها قبل کلی برنامه تو ذهنت باشه 

وقتی بی صبری های تو کار دست آدم بده !

وقتی برای تولدت سفارش میدم و تو مجاز 

به بیست مورد حدس زدن باشی ولی دست آخر 

صدتا حدس بزنی و کشف کنی !

ذوق خریدو ازم بگیری !

خلاصه همه عادت دارن به این کارات !

امروز روز تولدته همه کادوهاتو پیش پیش گرفتی !

چیزی برای دادن نداشتم تو این ثانیه ها !

یادم افتاد یه چیز رو ندادم ؛

اونم اینکه بگم چقدر مهمی !

چقدر بودنت خوب بود تو همه این سالها !

اینجا از هر چیزی نمی نویسم اما تو ،

همه چیز نیستی ! 

کم فروشی نکردی تو بودنت !

نفر سوممون اگه بود چی می گفت امروز ؟!

حالا که نیست من به جای خودم و اون میگم 

خوبه که هستی !

خوبه ...

دو رکعت شکر خوندم تا بگم به خدا که فهمیدم 

چی بهمون دادی !

خب همه این سالها سخت بود ؛ 

ولی به هر شکلی بود همونی بودیم که خدا خواست

یکم کم یکم پایین یکم ... یکم .. !

اما معامله بد نکردیم !

اینش خوبه ، نه !

روز خوبیه امروز !

اگه نتیجش اومدن تو بوده !

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .


برچسب ها: #چراغ_محبت
1 2 3 4 5 6 7 ...