جمعه 31 فروردین 1397

نقطه صفر کلام !

   نوشته شده توسط: دلداده    

امروز باید خواند :
باز آ ، باز آ ؛ هر آنکه هستی باز آ !

...

تمام کهکشانها لبریز معرفتند امروز 

و تمام ماهیان اقیانوس تولد یافتند از برکت آمدنت 

نور معنا گشت ..

و عشق وجود !

و من در نقطه صفر کلامم ..

پرده ها کنار رفته و غبارها نشسته !

فقط تویی !

...

دل.ن : #طرح_گرافیکی_اهل_بیت_علیهم_السلام
#طرح_فی_البداهه
تقدیم محضرت ...

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .


برچسب ها: #چراغ_محبت ، #طرح_گرافیکی_اهل_بیت_علیهم_السلام ، #نقطه_صفر_کلام ، #طرح_فی_البداهه ،

پنجشنبه 30 فروردین 1397

قاعده مرور زمان

   نوشته شده توسط: دلداده    



به حکم قسم به یسطرون 
جز حقیقت بهای نوشتن نیست !



...

دل شکسته حریمی به تاراج رفته است

و حرمتی مثله شده !

و هر آه این حریمِ غربال گشته معبری را فاتح ..

بطون قلب ورق ورق تا می خورد و غبار بودن بلند می شود 

و آنچه ماندنی است در اعماق منعکس می گردد ..

دل شکشته باغی است با باغبانی مرده 

گلهایی آشفته و شاخه هایی پریشان !

با قامت درختانی خم ،

با رخی جراحت برداشته !

اما نفسهایش می زند گرچه کند ..

زبانش به نکفتن نشسته است !

همه دنیا را مرور کنی مشمول قاعده مرور نمی شود 

رفته اش رفته است و مانده اش گویا نیامده !

همه دنیا را مرور کنی بازنده ای !

به جای مرور تلخ دنیا بیا کتاب محبت را ورق بزن .

همه دنیا مرورش بسطی نخواهد داشت 

فقط روحت را بست به مردن خواهد زد !

اینجا ما را باغی است که سبزیش نای نفس کشیدن ندارد 

امید آمدنت برگهای رفته اش را سرپا می کرد 

و این آمدنت چه به درازا کشیده است !

اما چه غم که خواهد آمد روزی بر باغهای عالم

که سبز خواهند گشت از نو ..

بی رد لجنزارهایی که سبز را به یغما برده اند 

بی رد گفتگوهای پوشالی !

بی لغزیدن قلبها به سراشیبی راستها و چپها ..

بی تغافل دستهای آلوده بزک کردگان دنیای چهره ها

روزهایی درخشان و پاک !

تنها غم این دلشکسته این است که ،

 زخمهایش را مرهم نباشد تا آن روز ..

نمی دانم کدام بهار ، کدام فصل ، 

کدام جاده انتظار به سر خواهد آمد ؟!

اما ثانیه مستجاب است آن موعد طهور ..

به امید آمدن آن ثانیه زیبا خواهیم شمرد ورقهای زندگی را ..

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .


برچسب ها: #چراغ_محبت ، #قاعده_مرور_زمان ، #دست_ها_ی_آلوده ،

چهارشنبه 22 فروردین 1397

جانب عزیز

   نوشته شده توسط: دلداده    


...

نامت معرف زیباییهای ناتمامت 

قلبم چون کودکی آمده و زانو زده برابر بیت مشکل گشایت 

پی نوازش نگاهی از جانب عزیز توست ..

بغض.ن : 
طرح فی البداهه به مناسبت ؛
 شهادت حضرت موسی بن جعفر علیه السلام

...
اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .


دوشنبه 20 فروردین 1397

انتهای بارانی

   نوشته شده توسط: دلداده    


...

نوشتنها چه سود و خواندنها ؟!

وقتی قلبی هوشیار نیست 

و چشمی بیدار !

بارانها محبوس ندیدنهای آدمها 

و تمام طراوتها پشت دیواری از ذنوب انسانها !

و او که باید بیاید و بدمد در لوح خاکستر نشینمان 

غربتی غریب بر راهش نشسته است !

قلبها سخت گشته اند 

و معاصی نفوس سلسله یافته اند 

و به قهقهراء راهی !

اینجا چه می گذرد ؟!

کیند این نا آدمیان که قفل کرده اند دیدگانشان را به روی حقیقت ؟!

کجا می روند با این شتاب صعب ؟!

چشم دیگران را بگذار به همان سیاهی باز شود 

اما ما دیدگانمان راهی را منتظرند که از 

انتهای بارانی و سر سبزش عطر قدوم تو به مشام می رسد ..

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .


برچسب ها: #چراغ_محبت ، #شتاب_صعب ،

سه شنبه 14 فروردین 1397

کشته ها

   نوشته شده توسط: دلداده    

شعری بخوان برای در راه ماندن صبرت 
که تو برای این صبر کشته ها دادی ...


عشق را یکسر کشیدی ، قیمتش را هم بده .
(این یک مصرع در پرواز تقدیم صبر تو )

...

از درد گفتی .

آمدی و از نشست زخمها بر کمر زندگیت گفتی .

آمدی و از هجوم خیالها در سرزمین فکرت گفتی .

آمدی و گفتی .

من می نویسم تا نسیم برایت بیاورد و بخواند .

چشمهایت را ببند و بشنو .

نه دل نوشتنم هست نه واژه ها رغبتی به جلوه .

خسته اند اهالی قلب .

اما شکستنها و خلوت نشینیهای تو حکمتی دیگر داشته و دارد .

از من نپرس که قوه فهمش را ندارم ..

چشم برنخواهم داشت از خیل تیرهای روانه به ثانیه هایت 

تا در لحظه ای قهار ببینم این سنگ زدنهای 

بسیار بر شیشه بودن تو چه بود !

از که بود و به چه رسمی !

جای زخمهایت هنوز مرهم نگرفته زخمی

 دیگر زدند بر آشیانه ذهنت !

شاید گمان می کردم این حوالی غربتم را می پوشاند 

اما وقتی خود غریبتر از غربت جان من پوشیده است 

تفسیر و هم پیالگی این غربت چه از دردهای بسیارم کم می کند ؟! 

چیزی در مملکت حیات مرده است 

نامش ندانم اما هر چه هست حیات را برده است ..

شاید راست می گفتی ما همه بازیگران خواب دیگریم ..

این خواب کی تمام خواهد شد ، این را نگفتی !

حال دلت خوب نیست ، می دانم !

حال دلم خوب نیست ، می دانی !

دستهایم خالی اند از جرعه ای توان تا توانت باشند ..

اما به تو یقین دارم که حکمتی ناب در

 جرعه های درد کشیدنهایت نهفته است .

بگذار بشمارند بلاهای واژگون راهی قلبت را 

از نفس می افتند ، بس که کثیرند این تیرها ..

و تو خواهی ماند و بیرقی از نشانگان صبر زینب در دستهایت 

قرار بر صبر دیدن قلب است که قلبت می بیند 

این تلاطمها برنیاشوبد راه رسیدنت را 

از بیراهه نمی گویم از ندانستن نمی بافم 

می بینم ..

این تلاطمها نشانه ایستادن توست 

تلاطمی که هست اما نمی لرزاند شگرد لافزنان است 

تلاطم حقیقی نیست ، سراب انکار ناباوران است .

اگر نسخه پیچ خود نیم ، بدان که جنس دردهامان فرق دارد 

جنس مان فرق دارد تو از تبار صابرانی ان شاء الله ...

و من از جبهه توفانم ، از سنگر فریاد !

از گستاخان فریادگر حقیقتم ..

نشانگان صداقتم ناسازگاری قلبم با هجوم تباهیها ..

تو از قبیله محبانی از تبار رساناهای مهربان !

و من از قبیله منفردان زخم خورده ..

من جهانی وارونه را تجربه می کنم ..

نفس کشیدن زیر پنجاه درجه !

تو نفس می کشی در تب شصت درجه !

قیاس نکن ، قیاس نمی کنم !

هر دو در مصافیم با دستهایی که برنمی تابند درخشش آفتاب را 

قدری بیشتر از همیشه ات صبر کن ..

چشمهایی خیره تواند ، بسان چهره نشاندارت 

روحت نشانی از ناصرها دارد ...

بیرق بدست توست که فرد این جبهه تنهایی !

بمان با طایفه متبسمین رسانا ...

...

اینحا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .





Related image


برچسب ها: #چراغ_محبت ، #حوالی ، #تیر_ابتلاء ،

تعداد کل صفحات: 2 1 2