سردار بی نشان
سردار برگرد ... در حوالی کسی منتظر توست ..
یکشنبه 28 آبان 1396 :: نویسنده : دلداده مگه مهمه ؟!

...

مرا بیاد آور در انحنای درد !

در تنگنای زمان !

شوریدگی دلم را که شبیه

 آرامشی ناب از یمن دستهای توست !

من دیوار به دیوار نور محبتت نفس می کشم ..

قلبم رام محبت توست 

و جانم مسخر یادت ، ای بی بدیل 

تو که نور مقرب حضرت حقی !

که آفرینشت قبل آدم و عالم بوده است 

حضرت عالی ...

من زاده محبت توام و بی محبت تو نفس نکشم 

بیادم باش و جام شوریدگیم را افزون کن ..

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .






نوع مطلب :
برچسب ها : #چراغ_محبت،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 28 آبان 1396 :: نویسنده : دلداده مگه مهمه ؟!
...

سنگها مخلوق خدایند و شفاگری دارند در ذات خوبشان .

سبزه زارها شادند و جانت را با اعجاز عطرشان شفا می بخشند ،

آب طبیعت وجودت را طراوت می بخشد با سیلانش .

اما چه می شود که این اعجاز را جلوه می کنند ؟

چرا روح بعضی هامان با زلالی این عناصر پاک زلال می شود 

و بعضی هامان کلام سحرانگیزشان را نمی فهمیم ؟!

بین ما و این عناصر پاک وجه مشابهتی است قدرتمند :

هر دو مخلوق یک خداییم !

اگر باور قلبی به مبداء این اعجاز و شفاگری نباشد این عناصر زلال

بوی انس از ما نخواهند شنید و مسخرمان نخواهند شد 

و ارتباطی از جنس بصری ، لامسه ، .. اتفاق نخواهد افتاد ..

زمانی مابین ما رشته ارتباطی شفاگر حاصل می شود که 

هر دو به منبع این تغذیه نوری متصل باشیم و ماحصل این

اتصال نیک می شود ارتباطی از جنس ایمان 

که پیامبر مکارم الاخلاق ما فرموده :

النظر فی ثلاثه اشیاء عباده :

النظر فی وجه الوالدین و فی المصحف و فی البحر

نگاه کردن به سه چیز عبادت است به :

صورت پدر و مادر ، قرآن و دریا .

یا حضرت امیر بیان علیه السلام چه زیبا فرموده :

النظر الی الخضره نشره ؛

نگاه کردن به سبزه موجب شادابی است .

شعاع نوری حاصل از این ارتباط پاک انرژی حیاتی 

به تقلیل رفته جان را بر می گرداند .

و شفاگر تر از محبت در عالم خلقت یافت نشود

محبت به مدار خلقت ، قطب کمال که 

اهل بیت علیهم السلامند ...

و تا جان کسی با محبت ایشان آشنا نگردد 

ذرات وجودیش در انکارند ...

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .






نوع مطلب :
برچسب ها : #چراغ_محبت،
لینک های مرتبط :
جمعه 26 آبان 1396 :: نویسنده : دلداده مگه مهمه ؟!


...

حسن جان ؛


هزار مرتبه شستم دهان به مشک و گلاب 


هنوز نام تو بردن کمال بی ادبی است .. .


شاید این گوشه عالم که نوشته های قلبم را ثبت می کند


محازی باشد اما جنس سخنم حقیقتی طاهر دارد !


قلم مخلوق حق تعالی است ,


و به قداستش سوگند خورده است حضرت حق سبحانه 


و چنانچه برای حقیقت مقرب و مطهر اهلبیت علیهم السلام


نوشته شود رضایت سوگند خدا محقق خواهد شد 


پس به نام نامی قلم و لوح و آنچه می نویسم از تو 


حضرت حُسن ..!


که حُسن نامت واله کرده است جان قلم را ..


به نام نامی مقدس غریبت ای ،


ستاره رخشان دوم از انجم چهارده !


تو را حرمی است در شش گوشه قلبم که گلدسته هایی 


دارد به رفعت عرش ...


جنس شمع لازوالش چشمه جان من است ...


پس بگذار عاشقانه برای غربتت بسوزم 


گواه محبتم جانی مذاب گشته از هرم حبّ نابت ...


تو را حرمی است به وسعت جان دوستدارانت ،


که مدرک غربت تواند پسر فاطمه سلام الله علیها ..


امشبی را چونان تمام شبهای زندگیم نظاره گرم باشید


و شفاعتم کنید به مهر ...


و وامگذارید قلب سوخته ام را در برهوت حیرت ..


سلام بر جان عاشقت ...


سلامی آگاه و عاشق از منبع جان شیفته ام به شما ..


هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق 


ثبت است بر جریده عالم دوام ما ..


... .


اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .





نوع مطلب :
برچسب ها : #چراغ_محبت، #روشن، #انجم_چهارده،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 24 آبان 1396 :: نویسنده : دلداده مگه مهمه ؟!

...

من مسافر جاده های خاطره گونم ..

هنوز در گوش جانم می پیچد ترنم صبح 

و زمزمه زندگی در جاری خاکی راههای منتهی به مزارع کشاورزان

روستای نیاکانم !

موج حیات بخش غروب اثیری اش !

و شوق ما برای کاسه ای غذا که نشان از دوندگی و خستگیمان داشت

همه دور ننه جان جمع بودیم .

اتاقی کوچک با سقف طاق دار بلند دور سفره ای کنار هم 

اما از شدت هیجان و جنب و جوش کوچکترها صدای بزرگترها به هم نمی رسید .

کاسه هایی که بخار تازگیش حالمان را خوب می کرد ..

از میان ما کوچکترها نگاه یکیمان فقط به دیس غذا بود 

و هنوز کسی لب به غذا نزده او دومین کاسه را سر می کشید 

یادت هست ؟!

وقت بازی کنار ما بود ،

وقت غذا جایش آن بالا کنار دست بزرگترها ..!

هر چه بود و نبود ؛ خوش بود !

آنقدر صدا در هم می پیچید که شب خودمان داوطلبانه 

به سمت خواب اعزام می شدیم و دیگر تا 

خود صبح چیزی جز آرامش نمی فهمیدیم .

گاهی بعد شام صحبتها گل می انداخت 

و دلمان می خواست بنشینیم و بی آنکه حرفی بزنیم 

فقط گوش کنیم به رد و بدل شدن گفتگوهایی 

که خیلیهایش را نمی فهمیدیم :

گاهی خنده ، گاهی بغض ، گاهی سکوت !

و عجیب تر آنکه خواب اجازه باز شدن پلکهایمان را نمیداد

اما دست بردار نبودیم و دلمان می خواست بمانیم .

کافی بود دست آویزی برای شب بیداریمان پیدا کنیم 

مش حبیب اول گفتگوها نشسته خوابش می برد 

به هم اشاره می کردیم که ببین مش حبیب خوابش برده !

و تازه آن موقع بود که پای ما به قضیه باز میشد 

کلاهش را بر میداشتیم ، بنده خدا از خواب می پرید 

و بعد با لحن تند غلیظی می گفت :

جانم اوتور گورخ ، آدام اولماسیز ... !

من پای این شیطنتهای شما نبودم شاید

 فقط خنده ای سهم من از تقلای شیطنت انگیز شما بود .

هر چه بود خوش بود ..

و آن بهشت زمینی در باور سبزم همچنان خواهد ماند ..

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .







نوع مطلب :
برچسب ها : #چراغ_محبت، #سفر_نامه،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 17 آبان 1396 :: نویسنده : دلداده مگه مهمه ؟!

...

رسیدیم به منزل آخر ..

به منزلی به وسعت غفلت قلبمان از حقیقتی غریب ..

شرم دارم از ثانیه هایی که به دعای غریب ترین 

به قلبم بخشیده می شود و من به غفلت می گذرانم !

ما همه عاشورا ها از هل من ناصر آن یار غریب جا مانده ایم ؟

او که منتقم خون یار بی ناصر کربلاست 

چقدر منتظر رسیدن ماست ؟!

چه کسی این همه زمان می دهد برای رسیدن ؟!

رسیدیم به منزلی که غربت او را جلوه گر است ...

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .





نوع مطلب :
برچسب ها : #چراغ_محبت، #روشن، #منزل_آخر،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ

درخواست لینک پذیرفته نمی شود ...


مدیر وبلاگ : دلداده مگه مهمه ؟!
نظرسنجی
در طول هفته چند بار امام زمان را یاد می کنید ؟












جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
..........
دانلود آهنگ جدید