دوشنبه 30 بهمن 1396

هروله حسین

   نوشته شده توسط: دلداده    


...

همین فردا که برسد خواهی رفت 

اما نه رفتن ساده !

دلشکسته و محزون !

درک غصه هایت دل حیدر می خواهد !

 یا مادر مظلومه ..

فردا که برسد شبش زینب سر سجاده توست 

و حسین نیمه شب از خواب هراسان بیدار می شود

و هر سوی خانه به هوای عطرت می رود 

و هروله می کند ...

و حال حسن کمر گفتار را می شکند !

نمی دانم چرا یک تصویر مدام مقابل چشم 

حسن می آید و نمی رود !

کوچه یادت می آوردش و حسرتهایی که برای 

همیشه کنج دلش خواهد ماند !

کسی خوابش نخواهد برد !!

ام کلثومت بی صدا گریه می کند

به چه کسی بگوید دلش برایت تنگ شده !

از حال حیدر کسی خبر ندارد ،

دلش کجاست ؟!

زیر خاکهای بی نشان !

کسی حیدر را در این حال ندیده ...

حیدر دلشکسته و بیقرار !

و حال محسن را باید از شما پرسید !

فرصت نشد علی ببیندش و ببوسدش !

دلت چقدر بزرگ است مادرجان ...

قلبم می شکند با تابوتی تبسم بر لبانت آمد 

کاش قدرتش را داشتم هدیه ای به بزرگی

 محبتم به ساحتتان می آوردم ..

به بزرگی حرارت قلبم و تپش هر ثانیه اش بنام علی ..

و نگرانی ها و نجواها و دعاهایم با پسر موعودت !

کجایید بانوی بی نشان ؟!

من قلبم نزدیک ترین محل ملاقات محبت شماست !

دوستش دارم !

دوستتان دارم !

دعا یادتان نرود فردا که راهی هستید ،

فرصت نمی شود بگویم ؛

سلام خالصانه و خاضعانه 

و عاشقانه ام برسد محضرتان !

شرمنده دلم هستم کاری برای دلم و 

محبتم به ساحت شما نکرده ام !

من دستهایم خالی است ،

پرونده ام خالی است ...

اما قلبم لبالب محبت ناب 

شما و اولاد طاهرتان است ..
..

لعن الله قاتلیک و ظالمیک یا فاطمه الزهراء سلام الله علیها

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.




برچسب ها: #چراغ_محبت ،

دوشنبه 30 بهمن 1396

تیره ابلیس

   نوشته شده توسط: دلداده    


...

قلبم بسته است به روی هر کینه ای !

من قلبم شریف است ،

و فرصت کینه ورزیدن ندارد !

آنقدر که لبالب از محبت است 

و سوخته این محبت است !

اما قلبم می شناسد بوی دشمنی را 

بوی نفاق ناآدمیان را که از تیره ابلیس گشته اند 

و روی همین حساب بیزار است از قلبهای

چروکیده مهر خورده غاصبان و کشندگان حضرت محبت !

قلبم یک جا کینه دارد ، از صاحبان قلبهای مهر خورده !

که بوی ابلیس می دهند و فطرتی در جانشان نیست

بوی تعفن روحشان افلاک را آزرده است 

مهاجمان سیه قلبی که خانه عشق را سوزاندند 

آن نا آدمیانی که نفرت از سر و بار نفسها و زندگیشان می بارید

لاشه های متعفن خداستیزی که محاربه با خدا داشتند

و با هم پیمانانشان قسم خوردگان برابر دین خدا بودند

و تاب نور الله نداشتند ...

لعن الله ظالمیک و قاتلیک یا فاطمه الزهراء ...

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد 

و آخر تابع له علی ذلک 

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .


برچسب ها: #چراغ_محبت ،

شنبه 28 بهمن 1396

گذر محبت

   نوشته شده توسط: دلداده    


...

روزگاری کم سال تر که بودم نوری از

 اشاره امر تو بر قلبم وارد شد و این نور غالب

 از آن روز حاکم تمام اختیار قلبم گشته است ...

عشق عالمی دارد به وسعت لا یدرک و هر کس به

وسع ظرف وجودش بهره می گیرد !

قلب اگر دریچه اش بسته باشد و پذیرای حرمت

عشق نگردد چیزی از عشق نمی کاهد !

اما کدام عشق ؟!

اینها که در مکاره به اسم عشق می فروشند ؟!

چیری که خرید و فروش شود از سنخ ماده است 

و عشق جنسش ماده نیست تا کم و زیاد شود !

اینها که در سودای دنیای دنی جار می زنند 

سودگران ، هر چه هست عشق نیست !

پر کردنهای خلاء هایی است که باید پر شود 

و عشق کارش پر کردن و خالی کردن نیست !

عشق ساحتی ملکوتی دارد !

و آن روز در آن زمانه ای که اینسان ناشناخته نبود 

قلب من کرنش کرد و عشق طعامش داد ...

و لبخند حضرت نور بر تارک قلبم تابید 

و روشن گشت جانم ...

و من هر جایی گذر کنم عطرش را در همه جستجوگرم

و گاهی در این کاوش می رسم به گیاهی منضبط !

گاهی به نهری دلشکسته !

گاهی به گوشه نشینی درمانده !

و گاهی در صوتی ، گاهی در جانی آشنا ...

همه رد لبخند او را دارند و گذر محبت او !

همه اینها که می بینم و آشنای قلبم می شوند 

بی آنکه کلامی رد و بدلمان شود از اثر نور عظیم 

عشق است که از یک منبع روشن صادر گشته است !

و ما امانت داران این محبتیم !

و من نگاه جستجوگری دارم در یافتن لبخند دوباره اش !

و این روزها کمتر می بینمش !

این روزهای حزن و دلشکستگی صاحب زیباترین لبخند

زندگی بخش که این روزها سوگوار است ...

قلبم نمی خندد و اندوهگین است !

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .


برچسب ها: #چراغ_محبت ، #عشق ،

پنجشنبه 26 بهمن 1396

دم جاری

   نوشته شده توسط: دلداده    


...

همان ثانیه های سخت که شاخه هایت شکست

همان دم که قامتت خم شد و برگ و بار

 طوبی خدا بر زمین افتاد و گریست ..

همان دم جوانه هایی گریان از رد خون یاس پرپر

روییدند که بر لب ذکر یاس داشتند 

و چشم به ایستادن تو !

تو نگاهمان کردی ،

 اضطرار را در چشمانمان دیدی

و مضطر به ایستادن گشتی !

ما در ثانیه شکستن یاس به عشق یاس و به 

اجابت دعای مستجاب حضرت یاس روییدیم !

با گریه سر بر آوردیم و تا زمان باقی است

و تا دم جاری ، خاطره کوچه تنگ و حرمت چادر
 
مادر و حرمت خیز برداشتن به ساحت مادر را 

فراموش نخواهیم کرد !

دستهای پدر خاطره ای تلخ است

 در خاطر لوح دل ما ...

دستهایی که بوی اخلاص و مهربانی می داد !

و هرگز صوت حزین شکسته مادر فراموشمان نخواهد شد!

آن جوانه ها به عشق شما و به دعای شما ماندند

و چشم به جاده انتظار دارند تا سر مستودع بیاید

و دعای آخر مادر مستجاب گردد ... 

این روزها چه سخت به تغافل می گذرد 

جشنمان به جاست ، مولدها را یکی یکی 

به خاطر داریم ،

 اما از سنگینی حزن بیت رسالت بی خبر !

صادق اگر باشیم از غم اماممان بی خبریم !

حضرت صاحب ، جان جانان !

غمت می شکند کمر طاقتم را 

کجای جاده مانده ای ؟

مادر چشم براه رسیدن توست ...  !

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .


برچسب ها: #چراغ_محبت ، #حضرت_یاس ،

چهارشنبه 25 بهمن 1396

تراژدی های ناتمام

   نوشته شده توسط: دلداده    


...

چند جمله  بیشتر با شما حرف ندارم !

این چند واژه نیز ایثار کرده اند تا شما را مخاطب قرار دهند 

شمایی که تمام فهمت از عالم یک میز مدیریت و یک پز خالی 

از انسانیت است و یک روحیه خدا نشناسی !

من یک دهه شصتی ام با تمام تراژدی های ناتمامش !

آخرین نسلی که مصافحه با باورها داشت !

آخرین نسلی که شمیم امام را جانش استشمام کرد ..

آخرین نسلی که با فطرت پاکش دروغهای بزرگ شما

را باور کرد ، آخرین نسلی که به شما اعتماد کرد !

و امیدوار است دلم به اینکه آخرین نسلی باشد 

که طعم جنگ و بمباران ، کلاسهای چهل نفره 

بی تفاوتی به استعدادها را  بچشد !

طعم بیکاری و طعم تبعیض !

بوی پارتی و یندهای شکاف دار و تبصره های فامیلی !

اما ، آخرین نسلی که بر سر باورها هنوز مانده است !

باورها را دوست دارد !

بوی امام را دوست دارد !

اما از شما و مدیریت توخالی و پارتی و تبعیض بیزار !

از شفافیت و صداقت و عدالت لبریز و مشتاق ،

و از اختلاس و فقر و تحقیر  بیزار !

خرسند از اینکه چونان شما آخرت فروشی نکرد 

شمایی که یک جایی به بعد باید تحویل ما میدادید 

و ما گهواره خوابهای امید امام بودیم !

و گرچه هرگز ناامیدمان نخواهید یافت از 

رسیدن به آرمانها و آرمانشهرها ...

اما حواله ما با تک تک شما و انتخابهای شما 

بماند به محضر امیرالمومنین در پل صراط !!

که بگویید با عمر و استعداد و جوانی ما چه کردید ؟!

سلام خدا بر ثانیه های سوخته مستعد ما در کنج خانه !

ما باورمندان و آرمانمداران که سوخته بازیهای شماییم !

ماییکه به جرم ماندن بر سر باورها

 مجازاتمان خانه نشینی است ..

 و سهممان از فرهنگ و هنر و پست و دنیا هیچ !

گرچه همه سر پیچ هیچ به هم خواهیم رسید 

پس ما چیزی برای آزمودن نداریم 

شما مراقب بار سنگینتان باشید !!

حواله ما با شما قیامت !

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .




برچسب ها: #چراغ_محبت ، #دهه_شصت ، #تراژدی_ها_ی_نا_تمام ،

تعداد کل صفحات: 3 1 2 3