مخاطب خاص

بسم الله النور

...
این مطلب مخاطب خاص دارد 
برای کسی که دیگر نیست
و تنها پروانه ای سفید به نیابت خودش در این 
سرزمین به جا گذاشته تا دلتنگی کثیر دل
 تسکین یابد. 
بغضهایم شدت گرفته اند
اگر بشکنند سرزمینم را سیل ویران خواهد ساخت
قلبم سنگینی می کند
بیقرارم برای ثانیه های آخرت که شاید چشم انتظار 
من بودی، ثانیه های بی رحمی که خردسالی مرا ملاحظه
نکردند تا قدری بیشتر بفهمم و سیر ببینمت
ثانیه های تنهایی به چه فکر می کردی؟
دلتنگم..
بغضهای چند ساله ام بزرگ شده اند
بلوغ دیری کرده این بغض ها
دیگر چه سود از شکستنش...
...
اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.
...


برچسب ها: چراغ محبت

باور تنهایی


 " بنام دوست "

 " باور نکن تنهاییت را "

اما چندی است غربت و تنهایی خودمان را باور کرده ام

نیاز به باور تو دارم تا تنهاییمان را باور نکنم

" من با توام هر جا که هستی "

این را باور دارم اما سایه ات سنگین شده است عشق..

" این خانه را بگذار و بگذر "

من خیلی وقت است این خانه را وا نهاده ام...
خانه ای نبوده تا واگذارم. 

" از من به من نزدیکتر تو "

باور دارم ما هم غمیم ، هم درد ،
 هر دو و باران ساکن یک سیاره ایم

غربت را آشناییم
 
" هر جای این دنیا که باشی من با توام "

باور دارم ...
تو هم باورت را دوباره نشان بده 
...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.




برچسب ها: باران سیاره چراغ محبت

غربت


سلام نام توست پس سلام بر تو

غربت خریدنی نیست
یاد گرفتنی نیست
غربت منم!
غربت تویی!
غربت باران است که از موطنش دور افتاده است
غریبیم ما!
باید برویم!


دلم باز باران می خواهد تا با او از تو بگویم 

باران اما امشبی را نزد توست

پس دلم هوای هر دو را کرده 
... 
اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.




برچسب ها: باران چراغ محبت

غرور مهربان


سلام نام توست پس سلام بر تو
...

ثانیه های زیادی گله کرد دل 

گوش کردی و چیزی نگفتی

گمان کرد دل ،  رفته ای!

کمی هوای نیستان بارانی شد 

رگبار زد، بغض کرد .

کمی گذشت بر دل ، خواست دلسرد شود

 از آمدن های دیر به دیرت .

شعله چراغ می رفت که خاموش شود اما نشد 

آمدی از پشت بیشه زار درد!

 با همان صلابت و با همان غرور مهربان
این غرور را فقط تو داری و من!

آمدی و دل گواه دید و چراغ مشتعل شد..
...
اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است



برچسب ها: باران نیستان چراغ محبت

مدرسه


منم چند تابی داشتم اما همش می شکست 

به لیوان قلب برام گرفتن روز اول بردم کنار

 شیر های آبخوری گذاشتم کنارم زنگ خورد

 رفتیم تو دیدم خودم هستم لیوانم

 نیست البته دچار تناقض شدم چون به لیوانم

 دل بسته بودم دقیقا نمی دونستم من نیستم یا اون!!

تازه یه سیبم توش داشتم لیوانمو با سیبش بردن ....

منم که اصلا تو مدرسه نبودم هیچ وقت به مدرسه

 و کلاساش عادت نکردم

تمام وقتی که سر کلاس بودیم تو تمام طول تحصیل اگه :

۱.معلم درس میداد ، من در حال نقاشی بودم
۲.معلم درس می پرسید ، 
من پشت نیمکت جلویی قایم می شدم

اگه اسمی می گفت که شبیه اسمم بود قلبم وایمیستاد.

و اگه ریاضی داشتیم من در کمای مطلق بودم

و ساعتهای هنر و املاء و انشاء بال درمی آوردم 

اگه امتحان داشتیم (سالهای اول اینجوری بود) سه نفری

 اگه بودیم یکی باید می رفت زیر میز! 

راه حل دیگه ای به ذهن معلم قطعا نمی رسید و

 من از امتحان چیزی نمی فهمیدم جز اینکه صد بار 

عددهارو معکوس بشمرم به خودم

 دلداری بدم داره تموم میشه اما بعضی ها!!!

چسبیده بودن به ورقه خود معلمم می اومد 

ورقه رو نمی تونست از دانش آموز... بگیره .

خوب و بد ، تلخ و شیرین گذشت ..

نمی دونم چرا یادم افتاد بگم .
...
اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .




برچسب ها: چراغ محبت
1 2 3