خشکسالی ندیدن


رویای بودنت را دارم 

واقعیت نبودنت را فراموش می کنم

باران یادت را دارم
خشکسالی ندیدنت را فراموش می کنم

اینجا ، کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است



برچسب ها: باران چراغ محبت

خاکسترهای بی نشان


هر چه بیشتر می گردم کمتر خودم را پیدا می کنم

وقتی یاد تو طوفان در دلم می اندازد می دانم که جایی 

نباید پی دل بگردم

سوخته است ...

پر از خاکسترهای بی نشان

رفتن را خوب می داند اما قفس را چه کند

تا سیاره من و تو و باران راهی نمانده 

اگر دل تاب آورد ..

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است




برچسب ها: باران سیاره

مسافران طلوع

آشوب است دلم

باز باران با ترانه با خاطرات گذشته ...

می‌نشیند و خیره نگاهم می کند

از خستگی نگاه درد آلودم 

می فهمد غم نهانی که دل به تنهایی بدوش می کشد

بغض می کند دلم و بجایم باران گریه می کند...

من و تو و باران مسافران سیاره طلوعیم و 

مسافران افق ...

اینجا چراغی از محبت بیادت روشن است  


برچسب ها: احمد باران چراغ

جان خسته


سلام نام توست پس سلام بر تو

اگر دیر زمانی است نیامدم مایوس نبودم خسته بودم

شاید خسته ترین جانهای در انتظار

جهان خاکی سخت دلم را آزرده 

بی بهاری جانها قلبم را شورانده ...

بهار عالم در پرده غیبت
 
و ما مستور از هم

این روزها همه اش از تو می شنوم...

من عادت داشتم که خودم از تو بگویم و خودم بشکنم

گهگاهی نسیم و اغلب باران مونس

 گفتگوهایتنهایی دلم بود

من و تو و باران مسافران سیاره گذریم

خسته و رنجور گام در افقی زیبا گذارده ایم

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است ..