دوشنبه 24 خرداد 1395

خشکسالی ندیدن

   نوشته شده توسط: دلداده    


رویای بودنت را دارم 

واقعیت نبودنت را فراموش می کنم

باران یادت را دارم
خشکسالی ندیدنت را فراموش می کنم

اینجا ، کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است


برچسب ها: باران ، چراغ ، محبت ،

جمعه 21 خرداد 1395

خاکسترهای بی نشان

   نوشته شده توسط: دلداده    


هر چه بیشتر می گردم کمتر خودم را پیدا می کنم

وقتی یاد تو طوفان در دلم می اندازد می دانم که جایی 

نباید پی دل بگردم

سوخته است ...

پر از خاکسترهای بی نشان

رفتن را خوب می داند اما قفس را چه کند

تا سیاره من و تو و باران راهی نمانده 

اگر دل تاب آورد ..

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است



برچسب ها: باران ، سیاره ،

سه شنبه 11 خرداد 1395

مسافران طلوع

   نوشته شده توسط: دلداده    

آشوب است دلم

باز باران با ترانه با خاطرات گذشته ...

می‌نشیند و خیره نگاهم می کند

از خستگی نگاه درد آلودم 

می فهمد غم نهانی که دل به تنهایی بدوش می کشد

بغض می کند دلم و بجایم باران گریه می کند...

من و تو و باران مسافران سیاره طلوعیم و 

مسافران افق ...

اینجا چراغی از محبت بیادت روشن است  


برچسب ها: احمد ، باران ، چراغ ،

جمعه 7 خرداد 1395

جان خسته

   نوشته شده توسط: دلداده    


سلام نام توست پس سلام بر تو

اگر دیر زمانی است نیامدم مایوس نبودم خسته بودم

شاید خسته ترین جانهای در انتظار

جهان خاکی سخت دلم را آزرده 

بی بهاری جانها قلبم را شورانده ...

بهار عالم در پرده غیبت
 
و ما مستور از هم

این روزها همه اش از تو می شنوم...

من عادت داشتم که خودم از تو بگویم و خودم بشکنم

گهگاهی نسیم و اغلب باران مونس

 گفتگوهایتنهایی دلم بود

من و تو و باران مسافران سیاره گذریم

خسته و رنجور گام در افقی زیبا گذارده ایم

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است ..