کار دل


دل شکسته است !

حالا من با یک دل شکسته چه کنم؟

هر شب صدای ناله های دل را می شنوم.

و چه عذابی می کشم از اینکه 

چاره کارش را نمی دانم. 

گو اینکه چاره کارش دست من نیست .

دلتنگ است و بیقرار دلم به حال دل می سوزد . 

چشمهایش همیشه بارانی است و

 زخمهایش با هیچ مرهمی التیام نمی یابد.

رمق زندگی ندارد . خسته است ....

من با یک خسته بیقرار دلتنگ چه کنم ؟

گو اینکه از دست من برای دل کاری برنمی آید . 

خودم امروز از دهان خیلی ها 
شنیدم که می گفتند :

کار دل تمام است ...

من با دلی که کارش تمام است چه کنم؟ 

غصه ام از این است که خنده اش را ندیدم.

تنهایی اش را نفهمیدم ..
نجوایش را نشنیدم 

 میخواهد برود ، حالا من با ،

 دلی که می خواهد برود چه کنم ؟


اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.



برچسب ها: #چراغ_محبت #دل

خلاق


برای سوختن مگر چقدر پر لازم دارم؟

برای سوختن مگر چقدر زمان می خواهم؟

برای سوختن نه زمان ، 
نه پر ، که دل سوختن می خواهم.

اما دل هم نمی خواهد وقتی  ؛
پری برای سوختن نداری!
 
پری برای پریدن نداری !

دلی برای سوختن نداری !

زمانی برای سوختن نداری!

می سوزی آنچنان سوختنی که پر درمی آوری

و سوختن خلاقت می کند....



اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.


برچسب ها: #چراغ_محبت

طوفان سکوت





طوفانهایی چند بر دل گذشت

سکوتی سخت کرده است

می ترسم از این سکوت طوفانی

برکه ای از دلشکستگی در این طوفان پا گرفته


آبی زلال و غمگین دارد ..

تصویری از شاخه های شکسته بر آب افتاده است...





اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .



برچسب ها: #چراغ_محبت

#دست_فروش


مهم نیست مخاطب کلا مم چند نفر باشه 

فقط می دونم باید بگم اون چه روزها و هفته هاست 

دارم بهش فکر می کنم و زجرم میده

شنیدیم می گن به اینا نباید کمک کرد 
نباید پرورش این روشو کرد ...
نباید و نباید و نباید...

اما من هی گوش دادم کسی بگه باید چه کرد؟
باید و باید و باید...

من دارم از چیزی حرف می زنم که سعی کردم
انسان باشم و بفهممش .

اینکه وقتی پیرمردی دیدم تکیده ، در حالی 
که دست اش می لرزه در سرمای -۷درجه 
ایستاده و کاغذ دستمالی می فروشه !

یا پیرزن جوراب فروشی که سالهاست 
دیگه امید نداره با این حرفای مد شده 
کسی ازش چیزی بخره ...

دختر بچه ای که گل می فروشه و سرما رنگ 
تنشو عوض کرده ..

پسر بچه ای که پیراهن تنش تو این سرما 
از شش هفت جا پارگی داره و سرما
 رو با گوشت و پوستی می فهمه 
سخاوت دلش باعث شده به سرما 
چیزی نگه و مهمون دلش کنه.

زنی که از شدت درد و محنت وجودش یخ زده 
و روز و شب می کنه و گدایی نمی کنه
گوش کنید؛
گدایی نمی کنه با شرافت چیزی
 می فروشه تا زندگیش بگذره .

من با تفسیر و توضیح بعضیا کاری ندارم
حدیث پیامبر برام موجهه،  که کسی را نا امید 
 نکنید ودست رد به سینش نزنید .
 حدیث امام رضا که اندوه مومنو بر طرف کنید .
آموزه های دین من، و تعالیم روح خدا روح الله ، 
امام کوخ نشینان  و مستضعفان ،

دارم هر لحظه فکر می کنم اونی که هر روز خدا 
جلو چشمم میذاره تکلیف منه ، فکر می کنم.

" اون چه برای خود نمی پسندی برای دیگران نپسند."

دارم فکر می کنم چند بار از درد کشیده ای چیزی خریدم 
 و به چشم دیدم بغض گلو و اشک گوشه چشم شو
و دعای گوشه نشینی که بلا رو از روحم برگردونده 
اینا توجیه خوبی نیست .

وضع اقتصادی همه شاید خوب نباشه اما قد یه 
جوراب خریدن یه گل خریدن ماها فقیر  نمیشیم
با پول یه جوراب ثروتمند  نمیشیم 
اما قلبمون غنی میشه از حس انسانیت 
از لطافت خدا دوستی.
همه بندگان خداییم بالا پایین نداریم .

همه از این جایگاه موقتی میریم .
باید بریم وقتی رفتیم همیناییم ...
همین آدمهایی که الآن می بینیم 
از سنگ و کلوخ و مرمر چیزی نمی بریم 

اگه هر کس به اندازه دیدن خودش،
 دست کسی رو بگیره کسی خمیده نمی مونه 
اگه قد خمیده کسی رو نخوایم ،
خدا هیچ وقت نمیذاره خم بشیم


بی تفاوت از کنار کسایی رد میشیم که شاید 
با یه توجه کوچیک ما به زندگی برگردن .

شاید کسی باور نکنه ولی شاید با پنج هزاری
 که به چشم نمیاد مشکل یه شب کسی حل بشه.

کسی که گدا نیست با شرافت داره به
 سختی کار می کنه ماها چمونه؟

مرگهارو به چشم میبینیم
قیامت نزدیکه ، مرگ در سایه نزدیک ماست
چرا غم قلب انسانهای محنت دیده رو نمی فهمیم؟

هر کس به قد یه توجه کوچیک باری از روح و روان 
انسانی برداره ، مشکلی نمی مونه.
خدایا قلبمونو آیینه محبت خودت کن....



اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.


برچسب ها: #دست_فروش #کودکان_کار #چراغ_محبت

#دل_نوشته_تولیدی


 یاد خانه باغ مادر بزرگ بخیر...

  در انبوه گل و گیاه خودرو و درختان افراشته اش

 خودم را گم می کردم و با طبیعتش عجین می شدم.

 هم رنگ سوسن های دم ایوان و فواره حوض بی انتهای

 باغ های معنا. هنوز هم پرم از عرفان برگهای انار گوشه باغ و

 جاده خاکی بوستانهای سر سبزش . در انفعال فعال گندم زار و

 من همرنگ بوته زارها و گندمزارهای ده ... 
هنوز صدای سکوت  پر گفتگوی
 باغ و بوستانهای آن حوالی را به خاطر دارم.

 و نیایش یا کریم هایی که دلم را هوایی بهشت می کردند.  

و در حیرتم از زیبایی سکوت پر از توکل مادر بزرگ.




برچسب ها: #چراغ_محبت