خاکستر دلشکستگی



از ته دل گفتم خندیدی

از جان گفتم خندیدی

دیگر چیزی ندارم تا با آن بگویم و بخندی

پس با زبان بغضی آواره می گویم 

با لسان آشفتگی گویم 

با اندوه صدایت زنم 

از زیر خاکستر دلشکستگی 

...
باران می بارد بر روحم 

....
اینجا چراغی روشن است بیادت 





برچسب ها: باران

قرار بیقراری




دلم قراری ندارد

گمانم وقتی برای دل مشکلی پیش آید پیش تو باید آمدن

هر چه نباشد تو سر قافله دل هستی

هر چه نباشد دل بیادت قرار دارد

...
باران دلش از من کوچیده 

نگاهم نمی کند همسفره ام نمی شود

همسفر که دیگر هیچ

ما همشهری بودیم خودت که میدانی!

باران ، من ، تو از دیار دیگری بودیم ..


مطلب رمز دار : داغها یکی یکی

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

هم سفره



سلام نام توست پس سلام بر تو
....

پرده های ندیدن مقابلم 

زانو زده ام برابر غم 

مهمان عجیبی است صاحبخانه می شود هر گاه بیاید

و من کم کم باید رحل سفر ببندم خانه خانه اوست


من خانه به دوشی غریب خواهم شد 

باران هم سفره من است 

چشمه مونسم که گاه دلتنگی های مداوم سر بر زانویش می گذارم 

باران می بارد اما من مجال باریدن ندارم

چشمه می رود و من دوام رفتن ندارم 

....


برچسب ها: باران چشمه

بغضهای شکسته



سلام نام توست پس سلام بر تو

آیینه ام غبار گرفته عکس قدهای باران را نمی بینم

سرشار از نداشتنهایم

بغضها یکی یکی می آیند و خانه خرابم می کنند و می روند

سرشار از دردهای نگفته ام 

پر از دلشکستگی های بی مرهم

سراغ دردهای مکرر مرا کسی نمی گیرد

خسته ام از خستگی های بی نام و نشانم

پر از گریه های نباریده 

پر از آشفتگی های بی التیام

... دلتنگم ....




برچسب ها: باران