نقش برجسته



سلام نام زیبای توست ، پس سلام بر تو

اندیشه رسیدن دارم 

غوغای ندیدن در دل دارم 

دیشب تا صبح باران بارید

قطرات مهربان باران الهی آرام بر شیشه میزد

گمانم خبری از تو داشت ، پیغامی از تو

ثانیه های بسیاردر التهاب دیدن باران بودم

دیشب بارانی بارید و دلم را شست

نقش تو برجسته شد 

قدمهایم قدرت سابق را ندارد 

اما اینجا چراغی روشن است بیادت ....

غم نو





دلم پر است از دلتنگی ...


در خانه دل جا برای غمی نو نیست ..

میهمانان گرام دل از پذیرفتن میهمان جدید معذور است....

غم اگر غم است می آید و رخصت از من نمی خواهد

یاد می کنی هر گاه غمهای بیشمار جانم را 

غمی از نو می آید به مبارکبادم....


دور و نزدیک



چنان از خودم به تو نزدیکترم ...

که جای نزدیک و دور و خودم با تو را از یاد برده ام

تو از هر نزدیک نزدیکتر و چون چشم می گشایم

 در دورترین افق ایستاده ای ...

من به آمدنهای گاه و بیگاهت ، در سایه ای از رویا

و در هاله ای از نتوانستن ، نپرسیدن راضیم

خواب تو




دیشب که دیدمت باور نکردم آنچه دیده ام 

صبح  همان شب گمان کردم خواب بوده ...

رویایی زیبا در خواب ...

با نگاه مهربانت ...

درست شناخته است دل محبتت را 

دلم آرام گرفت ، اما عطش گرفت 

دل دارد می سوزد از کوتاهی لحظه دیدار 

و گذراندن ثانیه های ندیدن تنها به همان

 ثانیه های دیدن ممکن است ..

اینجا چراغی روشن است بیادت و تو این شعاع ضعیف

 را می پسندی دل خاطر آسوده دارد از تو ...




برچسب ها: احمد

سوگوار ثانیه ها



سلام نام زیبای توست ، سلام بر اسما نیکوی تو ...

....
در این عالم که کس کس را نپرسد 

من از پیر مغان منت پذیرم 

تمام دلخوشی قلب خسته ام لبخند محبت توست

گرچه من نه آنم که تو می خواستی 

اما تو فراتر از اندیشه من و ما بودی ...

دلم سوگوار زیستن در ثانیه های بی تو ست

ایامم می گذرد به عادت کردن به ندیدینت

اما آقا آمدنت افسانه نیست ، باورم آمدن توست 

آنهم زمانی که همه خسته از نفس زدن بی تو انتظار 

آب گوارای ولایت و محبت  تو را خواهیم داشت

خسته ام ...

باران می خواهم ...




برچسب ها: آقا باران