بارانم !


بیا باران من

بهارم !

روشنم با تو و در 

مهی غلیظم بی تو !

گلها را با تو ، درختها را 

با تو دیدنی تر می بینم ...


نفس


 گل روی طاقچه که

 خشک شده بود برگ در آورده و

نه تنها برگ که گل داده است  ..

شاید از وقتی آمدی و نگاهش

 کردی گل از گلش شکفت؟

ولی هر چه که باشد اندازه من
 
نمی تواند خوشحال شده باشد 

مرا که می شناسی ..

اگر نگاهت باران برای گل باشد

 و دستت آفتاب .

ببین حال مرا که در فکر تو

  دارم زندگی می کنم ..

و در  آرمانت دارم نفس می کشم 

...

باور می کنم !


دیشب که آمدی مثل میشه باورم نشد آمده ای و چون رفتی 

باور کردم که آمده ای و دیگر دیر شده بود و بجای تو عطر

حضورت تمام روح و روانم را پر کرده بود ..

این بار که بیایی باور خواهم کرد ..

وقتی می آیی باران هم با تو می آید 

و سیرابمان می سازد ...

برای تو


عزیز دل !
حبیب مهربانم !

آرامش حیاتم !

سردار قلب شکسته ام ..

من به بازدید نیاز ندارم

 جایی برای گفتن از تو ..همین 

در زندگی ام تو را فریاد می کنم 

در راه رفتنم ، دیدن ، آمدن و ...

نگاه تو برای من کافی است ..

برای از تو گفتن بهانه نمی خواهد ...

ببار نگارا !

زیباترین پدیده


حبیبم !
اشتیاقم را چو دانستی رخ پنهان ساختی ..
دلم هوای زیستن در محبت تو را دارد .
نگارا !
باور داریب با تو هیچ گلی زیبا نمی نماید !
و هیچ پدیده طبیعتی در نظرم زیباتر از تو نیست ..






1 2