یکشنبه 6 اسفند 1396

جریان حیات

   نوشته شده توسط: دلداده    


تا کی دل من چشم به در داشته باشد ؟
ای کاش کسی از تو خبر داشته باشد 
آن باد که آغشته به بوی  نفس توست
از کوچه ما کاش گذر داشته باشد (اسفندقه)



صدای خروش رودی کوچک از قلب روستا و از مقابل خانه باغ 

و خیره گشتنهای ما ساعتها به آبهای شاد در جریان حیات !

چهره آفتاب سوخته شهین همسایه خانه باغ با لبخند همیشه !

زندگی در درخشش زاویه دار چشمهای گودافتاده اش پیدا !

و غمهای فواره زنی از جانش که سعی بر پنهان کردنشان داشت 

اما هرگز آن لبخند از صورتش محو نمیشد !

دریغ نداشن قلبش از ایثار شادی !

زندگی جریان عجیبی در دستهای شهین داشت !

تنها وسیله نقلیه روستا موتورهای پر سر و صدای 

خاطره گون امروز و تراکتورهایی بود که برای رفتن 

به مزارع آن سمت جاده بود ...

فضایی دلچسب و خاکی از جنس کاهگل .

اما قلبهایی به وسعت دریا !

روشنای صبح همه بیدار بودند و ما شهرنشینان 

عادت پیشه به روزگار نچسب شهری غرق حیرت !

سحرگاه روستا خنکی خاصی داشت ،

گویی سیلی آرامی بر گونه ها بود برای بیدار شدن 

برای فهمیدن سحر و سلام به آفتاب و زندگی !

اگر همقدم و همنفس آن فضا بودی باید قلبت بیدار میشد

و تشکری از زندگی دوباره می کرد !

سوار تراکتور میشدیم برای ساکنان روستا جای هیجانی نبود

اما برای ما که از قعر دود و تنش پا به آسایش آن فضای فرحبخش

گذاشته بودیم سفر با تراکتور اگرچه برای دقایقی چند حکم 

بهشتی ناتمام داشت و اصرار کودکانه ما برای سوار شدن در 

قسمت جلو و اصرار اطرافیان برای نشستن در تریلی و عقب تراکتور!

و دست آخر اصرارهای ما جواب می داد ...

یادت هست ؟!

صدا به صدا نمی رسید ، بسیج می کردی بچه های ده را ..

صدای دایی احمد که پشت فرمان نشسته بود و در سوز صبحگاهی

بند کلاه اورکت خاکیش را زیر چانه محکم بسته بود 

با پدر بزرگ حرف میزد حرف که نه ، داد میزد بلنننننند !!

پدر بزرگ در هجمه صدای زوزه باد در سرعت حرکت تراکتور 

و صدای همهمه زنهایی که پشت نشسته بودند و صدای گوشخراش

داد و فریاد کودکانه ما و غریو شادی علیرضا با زهرا !

من یک به یک این خاطرات را در ذهنم حاضر غیاب می کنم 

همه هستند به یک رنگ و اندازه !

اما خودم را کمتر می بینم ، چرا ؟!

غرق این همه زیبایی ام شاید !

حظی می بردیم از لحظه رسیدن و پریدن بی محابایمان

 بر دل خاک و بدو بدوهایمان تا سر جالیز ، 

و عطشهایمان که بیداد می کرد

راهی چشمه می شدیم و یا موتور آبی که بالادست بود 

و صدای پر قدرت آب امکان گفتگو را می گرفت

 و اما ما اعتراضی نداشتیم

در دلمان خرسند این فرصتی بودیم که

 صدای پر توان آب برایمان مهیا کرده بود !

سرمان پر بود از صداهای مختلفی که از سر صبح شنیده بودیم

گویا آن خلوت را طبیعت درمانگر هدیه جانمان می کرد 

و بازی یک نفره من ،  سرم را زیر جریان تند آب می کردم و 

دقایقی در خنکی شکننده اش نگه می داشتم و بیکباره

بلند میشدم و باد به صورتم شلاق می زد ...

و دوباره در دل سبزی مزارع می دویدیم و می خندیدیم !

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .




سفر دراز نباشد به پای طالب دوست 
که زنده ابدست آدمی که کشته اوست(سعدی)


برچسب ها: #چراغ_محبت ، #خانه_باغ_مادری ، #سفر_نامه ،

Buy cialis
دوشنبه 28 اسفند 1396 13:12

Wonderful facts. Thanks a lot.
cialis 30 day trial coupon where cheapest cialis cialis en 24 hora cialis tadalafil only now cialis 20 mg generic cialis 20mg uk cialis 5mg prix cialis without a doctor's prescription cialis coupons usa cialis online
...
سه شنبه 8 اسفند 1396 00:26
خیلی 20
مثل همیشه

یه پیشنهاد
سوال نظرسنجی شما متفاوت از هرنظرسنجیه که من در فضای مجازی دیدم
هربارم میام سوالو میخونم و از خودم می پرسم کدومم و کلی با خودم درگیر میشم و خلاصه ذهنمو مشغول میکنه که باید بهتر باشم و...
اما به نظر من جای یک گزینه خالیه
اونم در زمانه حیرت و اضطراب و پریشانی و ... خلاصه اخر زمان!
این گزینه رو هم به گزینه جوابهاتون اضافه کنید که : در شرایط اضطراری و اضطراب
البته یک پیشنهاده صرفا چون فکر میکنم غالبمون همین جور باشیم...
پاسخ دلداده : تشکر .
فاطمه
دوشنبه 7 اسفند 1396 03:34
به به آنقدر تصاویر بکر که انگار دقیقا در ان فضا قرار گرفته باشم...
روح نواز و دلنشین و زیبا
پاسخ دلداده :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.