لبخند بی لب !


...

سحر به یاد نامت نفسی از عمق 

جان و ادراک کشیدم ،

باوری روئید !

دیدم تفاوت سنگین نفس هایی که

به یاد تو می آید و نمی رود 

و نفس هایی که بی یاد تو

 نمی آید و می رود !

اگر یاد نامت اینگونه حیات بر لبم می آورد 

خودت که بیایی غوغای حیات می شود آقا !

دیدم چه کرده خدا !

دیدم وعده حقش نه فقط انسانیت ، 

زمین ، آسمان و باران را که

 حیات را شکوفا می کند !

من دلتنگت هستم آقا !

من به یادت هستم آقا !

حاضریم را بزن ...

گرچه لنگانم و عاصی ..

اما به عشقت نفس می کشم

 و ثانیه ها را می شمرم 

و ثانیه ها با انتظارم بازی می کنند !

من برای داشتن نامت و دلتنگی

 برای ندیدنت سجده می کنم .

سحر که به یادت نفسی سبک آمد

 و روح و ریحان شد جانم را ،

و منقلب شدند دقایق ،

دیدم زندگی زیباست اما بی تو 

جانی بی روح است و لبخندی بی لب ،

و بی تو نداشتنش از داشتنش بهتر است !

این کلام نسیم بود که در گوشم نجوا کرد ..

من بیقرار بوی نرگس نامت شده ام !

کجایی باران لطیف خدا ؟
...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .


برچسب ها: #چراغ_محبت #روشن #لبخند_بی_لب