سحری داوطلب


...

من صدای زمین هر شب در گوشم بلند است

می گرید و شکوه می کند و جراحت قلبش را 

می بینم که تازه است هر دم از نا انسانی های انسان !

دارم می شنوم زمین می لرزد !

از چه ؟!

از اینکه در زمینی که خدا خلقش کرده و انسانی که آفریده

در روشنی آفتابی که تابانده حکمش نقض می شود 

احکامش بر زمین می ماند قلب زمین سنگین می شود 

تاب نمی آورد و بیرون می ریزد جراحاتش را !

زلزله مامور الهی است !

از بی توجهی و غفلتی که درگیرش شده ایم 

از انکار حجت الهی تا ظلم به ولی خدا !

خط زدن اسم امیر العوالم و المومنین از کتابها !

انکار حقیقت و مهر خوردن قلبها !

ضجه های خشک زمین ، رگهای خشکه زده

 آبهایی که ظلم خشکشان کرده !

صوت کم جان کبوترها در ازدحام نسیان بشر !

ما شاید نشنویم !

همهمه صدای گناه آدمی شاید رصد 

صدای ستمدیده طبیعت را مجال ندهدمان !

اما او می شنود !

او طبیب زخمهای زمین و آسمان است !

او پدر مهربان عالم است !

او قلب تپنده کائنات و عوالم است !

او حقیقتی تابناک است که در سحری داوطلب و زیبا خواهد آمد ..

و درمان خواهد کرد زخمهای نشسته بر روح و روانمان را !

او می داند شب چه کسی چشم گریان بر بالین گذارده !

او می داند نجوای دست فروش محله را که از شرم اهل خانه اش 

نیمه شب راهی خانه می شود تا چشم در چشم امیدوار خانه اش نشود !

او می بیند غم دستهای خالی مستضعف را !

او می بیند و خاتمه خواهدداد به رنجها ..

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .




برچسب ها: #چراغ_محبت