سفرنامه ۴


...

سفرنامه ۴ :

راه پر و پیچ و خم دو آذربایجان و کمربند آبی دریاچه !

سر نشستن سمت پنجره اتوبوس جدالی داشتیم همیشه !

چهره مظلومت را به یاد دارم هنوز !

چیزی نمی گفتی و من کنار پنجره می رساندم خودم را !

شاید علتش را بدانی بیش از این از من دلخور نباشی !

من اهل یک جا نشستن نبودم هیچ زمانی !

شاید فقط شاید ، کنار پنجره بودن التهاب این یکجا نشستن

و دیدن سر سبزی و نشاط از نمایی دور را برایم قابل تحملتر می کرد !

من اهل طبیعت بودم اما یازده ماه سال  از طبیعت جدا !

راه طولانی سفر را برایمان سخت و طاقت فرسا کرده بودند ،

هر دو در لطافت شبیه برف و باران بودیم !

تو برف و من باران !

تا می رسیدیم به نشانه ای،

 که سر جاده اصلی روستا برایم حکم رسیدن داشت ،

بین سکوت مردابی مسافرین نیمه هوشیار ؛

بلند فریاد می زدم : رسیدیم ، رسیدیم !

و این حجم فریادهای من عمق دردی را می نمودند

 که تمام مسیر در خود نگه داشته بودم ،

و حکم دربندی که از بند رها گشته باشد !

و نگاه متعجب مسافرانی که ،

درک دریافتهای بارانی من از مسیر را نداشتند ..

و راهی زیبا در نگاه کودکانه من و تو !

و غبار آشنای روستا که خوشامدمان می گفت و ما می شنیدیم !

و سربالایی که به نفس نفس می انداختمان ؛

یادت هست یا نه ؟!

نمیدانم در آن لحظه ها تو غرق در چه اندیشه ای بودی ؟!

 در مسیر رسیدن به خانه باغ بهشتی ،

تپه ای بود ، خوش منظر که بوی غریبی داشت !

پیچ آخر تپش قلبم می فهماند مقصد ،

 قریب تر از چشم بر هم زدنی است .

و پیشانی ام حرارت تب می گرفت

 و نبضم تندتر از هر ثانیه و گونه هایم گلگون !

من جان می گرفتم ...

بهشت را دیدن کم چیزی نبود برای تصور پاک کودکانه ام !

و در همسایگی خانه باغ بوقلمونهایی بودند که ،

صدایشان کوچه های خاکی و کاهگلی روستا را پر کرده بود !

شاید از ذوقشان بود که بعد از زمانی بعید ما را می دیدند!

 و شاید نبود اهالی غره شان کرده بود می دانستند که ،

 تا غروب کسی معترضشان نخواهد شد ؛

پس خوب می خواندند و ترس عجیب تو از دیدنشان !

هنوز نمی دانم چرا از دیدن جمع بوقلمونها حالت دگرگون میشد !

ترست شاید معنایی داشت که سالها بعد فهمیدمش !

و منزل آخر دری همیشه باز که بوی آشنایی داشت 

از بوی خاک و کاهگل آشناتر !

از صدای نیلبک چوپان گوسفندان ده آشناتر !

از همه ده آشناتر !!

و من در بهت رسیدن به آن آشنا هنوز حیران زمانم !

واژه ها بسیارند و خاطرات برایم گنگ و خاکستری نشده اند !

بهشت خاصیتش این است ؛ 

دست نخورده می ماند گویی زمانی نگذشته 

بر آن خانه ، روستا ، من و تو و او سومینمان که ،

نمیدانم کجای زمان گمش کردیم !

من حتی چشمهای غیور خوش صدای خانه مان را از آنجا می شنوم 

شاید در خشکی تعمدانه آن خانه بس نشسته اند

 با سومینمان تا اعاده شوند و حق کلام یابند ، نمی دانم !

شبیه ناصر خسرو نه اما از آن روز که قبادیانی بر بام خانه گذر کرد 

گویی لوح نگاشته اش را به زمین ذهن من سپرده است

 تا وسعتش دهم اگر او از زیباییها گفت من از نابترینها بگویم 

و بهشتی را که دیده ام وصف کنم ...

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .




برچسب ها: #چراغ_محبت #روشن #باران #ناصر_خسرو_قبادیانی