سردار بی نشان
سردار برگرد ... در حوالی کسی منتظر توست ..
چهارشنبه 6 دی 1396 :: نویسنده : دلداده

...

سفرنامه ۴ :

راه پر و پیچ و خم دو آذربایجان و کمربند آبی دریاچه !

سر نشستن سمت پنجره اتوبوس جدالی داشتیم همیشه !

چهره مظلومت را به یاد دارم هنوز !

چیزی نمی گفتی و من کنار پنجره می رساندم خودم را !

شاید علتش را بدانی بیش از این از من دلخور نباشی !

من اهل یک جا نشستن نبودم هیچ زمانی !

شاید فقط شاید ، کنار پنجره بودن التهاب این یکجا نشستن

و دیدن سر سبزی و نشاط از نمایی دور را برایم قابل تحملتر می کرد !

من اهل طبیعت بودم اما یازده ماه سال  از طبیعت جدا !

راه طولانی سفر را برایمان سخت و طاقت فرسا کرده بودند ،

هر دو در لطافت شبیه برف و باران بودیم !

تو برف و من باران !

تا می رسیدیم به نشانه ای،

 که سر جاده اصلی روستا برایم حکم رسیدن داشت ،

بین سکوت مردابی مسافرین نیمه هوشیار ؛

بلند فریاد می زدم : رسیدیم ، رسیدیم !

و این حجم فریادهای من عمق دردی را می نمودند

 که تمام مسیر در خود نگه داشته بودم ،

و حکم دربندی که از بند رها گشته باشد !

و نگاه متعجب مسافرانی که ،

درک دریافتهای بارانی من از مسیر را نداشتند ..

و راهی زیبا در نگاه کودکانه من و تو !

و غبار آشنای روستا که خوشامدمان می گفت و ما می شنیدیم !

و سربالایی که به نفس نفس می انداختمان ؛

یادت هست یا نه ؟!

نمیدانم در آن لحظه ها تو غرق در چه اندیشه ای بودی ؟!

 در مسیر رسیدن به خانه باغ بهشتی ،

تپه ای بود ، خوش منظر که بوی غریبی داشت !

پیچ آخر تپش قلبم می فهماند مقصد ،

 قریب تر از چشم بر هم زدنی است .

و پیشانی ام حرارت تب می گرفت

 و نبضم تندتر از هر ثانیه و گونه هایم گلگون !

من جان می گرفتم ...

بهشت را دیدن کم چیزی نبود برای تصور پاک کودکانه ام !

و در همسایگی خانه باغ بوقلمونهایی بودند که ،

صدایشان کوچه های خاکی و کاهگلی روستا را پر کرده بود !

شاید از ذوقشان بود که بعد از زمانی بعید ما را می دیدند!

 و شاید نبود اهالی غره شان کرده بود می دانستند که ،

 تا غروب کسی معترضشان نخواهد شد ؛

پس خوب می خواندند و ترس عجیب تو از دیدنشان !

هنوز نمی دانم چرا از دیدن جمع بوقلمونها حالت دگرگون میشد !

ترست شاید معنایی داشت که سالها بعد فهمیدمش !

و منزل آخر دری همیشه باز که بوی آشنایی داشت 

از بوی خاک و کاهگل آشناتر !

از صدای نیلبک چوپان گوسفندان ده آشناتر !

از همه ده آشناتر !!

و من در بهت رسیدن به آن آشنا هنوز حیران زمانم !

واژه ها بسیارند و خاطرات برایم گنگ و خاکستری نشده اند !

بهشت خاصیتش این است ؛ 

دست نخورده می ماند گویی زمانی نگذشته 

بر آن خانه ، روستا ، من و تو و او سومینمان که ،

نمیدانم کجای زمان گمش کردیم !

من حتی چشمهای غیور خوش صدای خانه مان را از آنجا می شنوم 

شاید در خشکی تعمدانه آن خانه بس نشسته اند

 با سومینمان تا اعاده شوند و حق کلام یابند ، نمی دانم !

شبیه ناصر خسرو نه اما از آن روز که قبادیانی بر بام خانه گذر کرد 

گویی لوح نگاشته اش را به زمین ذهن من سپرده است

 تا وسعتش دهم اگر او از زیباییها گفت من از نابترینها بگویم 

و بهشتی را که دیده ام وصف کنم ...

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .






نوع مطلب :
برچسب ها : #چراغ_محبت، #روشن، #باران، #ناصر_خسرو_قبادیانی،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 6 دی 1396 19:31
چطوره جواب نقدهارو طولانی تر مینویسی؟
از این ببعد مام نقد کنیم
منتقدها محترمن
گرچه منم متملق نیستم اما منتقد باشم بهتره گوییا!!!
دلداده نه خدا شاهده
تو محبت داری و اگر حقیقته که شرم می کنم جز سپاس چیزی بگم و خودت بهتر از همه در باب محبت کلام ردیف می کنی برای ذائقه و نگفته می دونی منظورم از طبیعت کدوم طبیعته که رام و تسبیح گوی حقه اما خب کسی که این باور و نگاهو نداره و نرسیده چکار می تونم بکنم جز توضیح اگر به این نگاه برسیم که به انتظار رسیدیم و به درک حقیقت محبت امام علیه السلام ، ما پی چی هستیم ؟ چرا عالمو از خالقش جدا می کنیم این عالمو اون خلق کرده دوسش داره و این عالم برای اون خاضعه پس وقتی از این میگیم از خدا گفتیم در اصل ...
اینطور نیست ؟!
شما رو چش ما جا داری ، چوبکاری نفرمایین !
یاعلی
چهارشنبه 6 دی 1396 16:20
این حق هر کسیست برای دلش هم بنویسد اما یکی از خوانندگان وبلاگتان دوست دارد قلم زیبایتان بیشتر از مولایمان بنویسد. گاهی در آلودگی زمانمان فقط با نوشته ها ی مهدوی تنفس می کنیم. خواستم از این آرزو باخبر باشید. سپاسگزارم
دلداده بله درسته
البته از اول خونده باشید نود و نه درصد برای اربابه و کمتر
از یک درصد اونم نه دل خودم بلکه بهشتی که محبت خدا بود و دریغ کردند و مناسبتهایی که پیش میاد تمام آفرینش مخلوق خدا هستن من نگاهم و باورم اینه خدای من و شما و رنگها و درختها و طبیعت و همه و همه یکیه امام همه ما هم یکیه اونچه بر سر طبیعت خدا میاد امام زمان ازش آگاهه ما نمی دونیم اما امام دردودل اونم می شنوه رنج همه عالمو میبینه وقتی امام همه یکیه حرفها هم یکیه و درد هم یکیه و درمان هم یکیه آخر و کنه نیازمندی همه ما مهدی فاطمه سلام الله علیهاست .
پایدار باشید و
ممنون از نظر لطفتون .
چهارشنبه 6 دی 1396 05:07
ای جاااااااااااااااانم جوجوهاشونو
قربونشون برم
اگه نگفته بودی اون حرفو میگفتم کاش یکیشون مال من بود اما قول دادم دیگه هیچی نخوام...
چه خوشگلن خداااااااااااااااااااااااا
دلداده خدا نکنه
بعدم بالاخره بهار میاد میگیرم ...
چهارشنبه 6 دی 1396 05:06
بقول جواد عزتی وای خدای من وای خدای من وای خدای من مگه میشه؟
اگه تو نویسنده ای پس من و ما چی هستیم؟
تو نابغه ای
تو محشری
تو بیستی
تو خود خود نوبل تو مغزته
چقدررررررررررررررررررررررر بدیع
بدون اغراق میکگم خدا شاهده
بعد از عمری یک نوشته منو سر وجد اورد
بی نهااااااااااااااااااااااااااااااااااایت&بی نهااااااااااااااااااااااااایت زیبا
وری وری نایس
وری بیوتیفول
وری گود
تو محشری
چه تصاویری
چه خاطراتی
چه تعابیری
چه شعر بکری
عاااااااااااااااااااااااااااااااالی
دلداده ممنون
خییییلی ممنون
یاعلی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

درخواست لینک پذیرفته نمی شود ...


مدیر وبلاگ : دلداده
نویسندگان
نظرسنجی
در طول هفته چند بار امام زمان را یاد می کنید ؟












جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
..........
دانلود آهنگ جدید