چهارشنبه 24 آبان 1396

سفرنامه ۳

   نوشته شده توسط: دلداده    


...

من مسافر جاده های خاطره گونم ..

هنوز در گوش جانم می پیچد ترنم صبح 

و زمزمه زندگی در جاری خاکی راههای منتهی به مزارع کشاورزان

روستای نیاکانم !

موج حیات بخش غروب اثیری اش !

و شوق ما برای کاسه ای غذا که نشان از دوندگی و خستگیمان داشت

همه دور ننه جان جمع بودیم .

اتاقی کوچک با سقف طاق دار بلند دور سفره ای کنار هم 

اما از شدت هیجان و جنب و جوش کوچکترها صدای بزرگترها به هم نمی رسید .

کاسه هایی که بخار تازگیش حالمان را خوب می کرد ..

از میان ما کوچکترها نگاه یکیمان فقط به دیس غذا بود 

و هنوز کسی لب به غذا نزده او دومین کاسه را سر می کشید 

یادت هست ؟!

وقت بازی کنار ما بود ،

وقت غذا جایش آن بالا کنار دست بزرگترها ..!

هر چه بود و نبود ؛ خوش بود !

آنقدر صدا در هم می پیچید که شب خودمان داوطلبانه 

به سمت خواب اعزام می شدیم و دیگر تا 

خود صبح چیزی جز آرامش نمی فهمیدیم .

گاهی بعد شام صحبتها گل می انداخت 

و دلمان می خواست بنشینیم و بی آنکه حرفی بزنیم 

فقط گوش کنیم به رد و بدل شدن گفتگوهایی 

که خیلیهایش را نمی فهمیدیم :

گاهی خنده ، گاهی بغض ، گاهی سکوت !

و عجیب تر آنکه خواب اجازه باز شدن پلکهایمان را نمیداد

اما دست بردار نبودیم و دلمان می خواست بمانیم .

کافی بود دست آویزی برای شب بیداریمان پیدا کنیم 

مش حبیب اول گفتگوها نشسته خوابش می برد 

به هم اشاره می کردیم که ببین مش حبیب خوابش برده !

و تازه آن موقع بود که پای ما به قضیه باز میشد 

کلاهش را بر میداشتیم ، بنده خدا از خواب می پرید 

و بعد با لحن تند غلیظی می گفت :

جانم اوتور گورخ ، آدام اولماسیز ... !

من پای این شیطنتهای شما نبودم شاید

 فقط خنده ای سهم من از تقلای شیطنت انگیز شما بود .

هر چه بود خوش بود ..

و آن بهشت زمینی در باور سبزم همچنان خواهد ماند ..

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .




برچسب ها: #چراغ_محبت ، #سفر_نامه ،

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.