سفرنامه ۲


...

سفرنامه ۲ :

گفتی به یاد نداری نغمه یاکریم ها را !

کسی شنوای صوت ملکوتیشان نبود در انتهای باغ ..

بالای تک درخت انار !

خانه باغ مادری میانه روستا بود جایی در قلب طبیعت سبز.

و دری بزرگ و هماره باز که به روی احدی بسته نبود!
 
تا وقتی چشمان مادر بزرگ برای همیشه بسته شد ،

باغ بیدار بود و با تسبیح ننه ربابه شاد نفس می کشید .

مسافرانی که از دور و نزدیک برای دیدن روستا می آمدند،

نشانی خانه باغ ربابه را آشنا بودند و سطل های پر از گیلاس

که گویی وقف قلب بزرگ ربابه بود ..

دری بزرگ و همیشه باز و راهی خاکی که پیاده روی کمی داشت 

تا برسد به در چوبی سبزرنگی که بوی حیات می داد .

دری همیشه باز که تنها شبها بسته میشد 

آنهم بی قفل سخت .. !

و طاقی مدور که اتاقی گلی بود و نمایی چون مسجد داشت 

و خنکیش شبیه سردابهای دلچسب بود که

 بعد از آن پیاده روی جانت را تازه می کرد ..

اتاقی به رنگ دل ننه ربابه که برای هیچ کس غریبه نبود !

خیره به پنجره ای که بعد از گذشتن از آن طاق مدور و دالان کوتاه 

می رسید به حیاط و چشمان ننه ربابه به طبیعتی رویایی و سبز 

که گمانش حیرت انگیز بود ، پس از گذشتن از 

آن راه و طاق برسی به جشن سبز طبیعت ..

و دوباره چشمت می رسید به طبیعتی بکر و زیبا که توصیفش 

با واژگانی که تعبیه نشده اند برایش ، سخت است !

راهی آسفالته و باریک که گرداگرد باغ کشیده شده بود 

تا خوب آن زیباییها را ببینی .

و کسی نمی دانست انتهای این راه و باغ چیست ؟!

راه آسفالته ای که اول دور یک باغچه بزرگ متولد گشته بود

اما از جایی که باغچه به دو قسم تقسیم شده بود راه 

مابینشان قرار گرفته بود و شاخه های بازیگوش اشجار 

باغ که بازیشان گرفته بود و راه آسفالته کلافه از شیطنتهایشان ..

و در باغچه یسار حوضی از آب لبریز ..

جانت که از گردشی طولانی خسته میشد تکیه گاه این 

خستیگهایش آبی به خنکای نسیم مشامت را نوازش میداد .

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .




برچسب ها: #چراغ_محبت #روشن #خنکای_نسیم #خانه_باغ_مادری #تک_درخت_انار #نغمه_یا_کریم_ها