سه شنبه 9 آبان 1396

سفرنامه ۱

   نوشته شده توسط: دلداده    


...

سفرنامه روستای مادری ۱ :

نزدیک به غروب صداهایی از جنس طبیعت

پیچیده در گوش کوچه های خاکی روستا ..

و توقف زمان در قاب خانه باغ ..

من و تو و سومین نفرمان در انبوه درختان شاد

نجوای عارفانه تک انار جدا افتاده از دوستان در انتهای باغ

و گیلاس سالخورده ای که پهنه شاخه هایش کلافه اش کرده بود 

میان راه بین درختان باغ و ختمش به اتاقی از معنا 

بوی خاطره انگیز رطوبت دیوارهای نمورش ..

بوی نانی که روی پارچه ای از سادگی کفش گسترده شده بود 

و خاطره بازبهای کودکانه ما ...

که صدایمان بود و خودمان در هزار توی دالانهای باغ گم !

غروب از راه می رسد نغمه اذان مغرب روستا را دیدنی می کند 

ما راه نمی رویم ، نمی دویم ؛

ما پرواز می کنیم ..

کم کم صدای یا کریمها در سکوت شبانه گم می شود 

صدای زوزه گرگهای مهربان می آید ...

و چالش خواب !

خسته از پروازهای مکرر صبح تا شبمان ، 

و عشق به بیداری و درک ثانیه های اسرار آمیز شب 

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .



برچسب ها: #چراغ_محبت ، #روشن ، #سفر_نامه ، #روستا ،

من
پنجشنبه 11 آبان 1396 08:25
عجببببببببب زن هنرمندی بود این نن جون
یادته چه چهل تیکه های بی نظیری درست میکرد؟
یکیش مونده بود نمیدونم چی شد ولی ندیدم کسی اونجور هنرمندانه چل تیکه بتونه درست کنه ... اونم توی اون شرایط و با دست خالی...
الهی بشکنه گردن پسرای ناخلفش
من
پنجشنبه 11 آبان 1396 08:22
فکر نمیکنی شکرستونو از روی همین دهکده پرماجرای ما ساختن؟
مخصوصا اون شخصیت بی عقل که عین ...
میتونه تلفیقی از اون بی عقل و اسد باشه حتی
من
پنجشنبه 11 آبان 1396 08:21
چشمه های اب...
لباسای نن جون که مادر میخواست با لحافا بشوره
من
پنجشنبه 11 آبان 1396 08:20
اهان تانکر زرشکی نفتو یادم رفت!
که روش با گچ مینوشتیم
مردمی که میومدن میرفتن سر تکون میدادن
نمیتونستن بفهمن کلاس و معلم بازی داریم
پاسخ دلداده : من از اون خوشم نمی اومد بوی نفت می داد و تو که اجازه بازی رو می گرفتی مثلادرس می دادی همیشه درس میدادی
وای اون سه کله پوک معروف چقدر باورت داشتن نشسته بودن گوش میدادن پلکم نمیزدن کلا تو نقشه هاتو با اون سه کله پوک عملی می کردی کل اذیت های دوره کودکی
من
پنجشنبه 11 آبان 1396 08:18
وااااااااااااااای اون راه خاکی از در ورود تا اتاق نن جونو بگو... که پنجره اتاق بالایی هم از همونجا دیده میشد...
و دری که مثلا یه گیره کوچیک داشت برای بسته شدن اما بسته نمیشد در بیرون که کلا قفل نداشت کابوس من بود...
و بعد از اون در تخته ای قدیمی اشپزخونه نن جون بود که کلا یک اجاق گاز داشت و یک یخچال همیشه خالی!!!
و بعدش خنک و نسبتا تاریک بود تا دوباره برسی به حیاط و نور بپاچه تو صورتت...
آخ آخ آخ
ذلیل بمیرن الهی ظالمایی که حق یتیم و صغیر میخورن
پاسخ دلداده : اون وقتا چیزی برای ترسیدن نبود چون آدما کمی از خدا می ترسیدن در خونه ننه رباب به روی همه باز بود شاید چون خیلی دلتنگ بود حرف بزنه اما محبور شد به سکوت اجباری
من
پنجشنبه 11 آبان 1396 08:12
درخت توت کنج خیاط و درخت سیب ترش جلوی اتاقک نن جونم بنویس...
جون داشتن همه اون درختا
الهی خشک شه دستایی که خشک کرد اون درختا رو ...آمین
پاسخ دلداده : بله به خاطر منافع حقیرشون کلی موجود زنده پربرکتو کشتن
مگه انسان نمی دونه روز باز پسینی هست ؟!
پنجشنبه 11 آبان 1396 08:09
صدای گرگ نبود که تو هم !
صدای گاو بود که بسته بودن به حیاط سر راه
پاسخ دلداده : باز اشتباه اونکه بود ولی گرگها نیمه های شب هوا خیلی سرد میشد من بیدار میشدن و صداشون می اومد و چه زییا روستارو خواستنی تر می کرد
پنجشنبه 11 آبان 1396 08:08
در ضمن توهم زدی ها
یاکریمی نبود!!!
جیرجیرک بود و سوسک سیاه درشت و پروانه های گنده و جوجه تیغی و تا دلت بخواد مگس!!!
پاسخ دلداده : واقعا اینه خاطراتی که تو ذهن داری
اولا محوریت کل خاطرات و سفرنامه من همون یا کریمه که هیچ مس صداشونو نمی شنید جز من ان شاء الله در ادامه می نویسم کجا بود ثانیا جوجه تیغی هنیشه نبود یه بار که یه سیل کوچولو اومده بود تو اون فضا و شلوغی از طرف مزارع اون ور جاده اومده بود
ثالثا مگس قاعده روستا و مزرعه است بدیش چیه و اینکه با کسی تعارف نداره همه حا عست نوشتن نداره
پروانه گنده دیگه چیه ؟
تو چرا اصرار داری چیزایی رو بگی که خب تو مزارع و روستا طبیعیه خب اونارم می نویسم اما فعلا چیزی رو نوشتم که الهام بخش بود برام
من
پنجشنبه 11 آبان 1396 03:12
ای بسا اگر بگم اون پیرزن دق کرد و در این دق کردن اندازه 2 درصد نقشی داشتم بیراهه نگفتم! از بس گفت این درختها رو مواظب باشید نپرید و اتیش روشن نکنید و دعوا نکنید و به ویلچر من کاری نداشته باشید و کاری به اون صندوقم نداشته باش و .....قس علیهذا!!!!!!!
من
پنجشنبه 11 آبان 1396 03:01
سرسره ابداعی رو هم از قلم انداختی...
از اول نبوغ داشتم خدایی
پاسخ دلداده : یادش بخیر
من
پنجشنبه 11 آبان 1396 03:00
من و سومی منتظر قسمت های بعدی سفرنامه ایم
این سبک سیاق نوشتن چون دقیقا ابداعی خودته بیشتر به دل میشینه تا کلمات سنگین که استعاره هاشون مانع شفافیت معناست... و به تو اصلاااااااااا نمیاد!

و در ثانی ... سومیو نمیدونم اما مد نظر من ِ خبیث بیشتر درخت فندق بود...
فندق خونه نن جون ها نه اون فندق که...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.