سفرنامه ۱


...

سفرنامه روستای مادری ۱ :

نزدیک به غروب صداهایی از جنس طبیعت

پیچیده در گوش کوچه های خاکی روستا ..

و توقف زمان در قاب خانه باغ ..

من و تو و سومین نفرمان در انبوه درختان شاد

نجوای عارفانه تک انار جدا افتاده از دوستان در انتهای باغ

و گیلاس سالخورده ای که پهنه شاخه هایش کلافه اش کرده بود 

میان راه بین درختان باغ و ختمش به اتاقی از معنا 

بوی خاطره انگیز رطوبت دیوارهای نمورش ..

بوی نانی که روی پارچه ای از سادگی کفش گسترده شده بود 

و خاطره بازبهای کودکانه ما ...

که صدایمان بود و خودمان در هزار توی دالانهای باغ گم !

غروب از راه می رسد نغمه اذان مغرب روستا را دیدنی می کند 

ما راه نمی رویم ، نمی دویم ؛

ما پرواز می کنیم ..

کم کم صدای یا کریمها در سکوت شبانه گم می شود 

صدای زوزه گرگهای مهربان می آید ...

و چالش خواب !

خسته از پروازهای مکرر صبح تا شبمان ، 

و عشق به بیداری و درک ثانیه های اسرار آمیز شب 

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .




برچسب ها: #چراغ_محبت #روشن #سفر_نامه #روستا