آینه بلا


...
 
در مسیر دانشگاه منتظر وسیله ایستاده بودم 
 
و گهکاهی به ساعت نگاه می کردم ..
 
می آمدند و می رفتند ...
 
منظره ای دیدم و زبان به اعتراض گشودم ..
 
وسیله ای آمد نشستم .
 
دمی گذشت تاسف راننده متوجه اطرافم کرد 
 
در حین عبور تصویر بریده ای از :
 
پیرمرد و پیرزنی در ذهنم منقش شد 
 
و دوباره راننده بود که حسرتی عمیق از نگاه و بیانش بر دلم بارید
 
در نگاه پرسش گرم خواند سوال ذهنم را ..
 
و باز کرد گرهی که ابلیس در تفکرم دمیده بود .
 
پیرمرد چشمی نداشت برای رفتن و پیرزن عصا کش او !
 
پیرزنی که خودش پایی برای رفتن نداشت 
 
اما دلش لبریز از وفاداری بود ..
 
و من در اندیشه :
 
گفنگوی درونی ام آغاز شد 
 
و ملامت کردم خویشتنم را که زبان به کام گیر 
 
تو را زبان نداده تا اسنتطاقش کنی !
 
شکرانه بلدی ؟!
 
سپاسگزاری آموخته ای ؟!
 
پس تو چه یاد گرفته ای ؟!
 
دیدم محبت مجسم و عیان خدا را در آینه بلا
 
و بلال جان بندگان دوستدارش را در نمک بلا می خواباند
 
و چه طعمی بگیرند بلاکشان ...
 
و من چه غافلم از خویشتنم !
 
من زمزمه ای در بلاکشی آن دو ندیدم 
 
بنده دیدم ، بندگی دیدم بی ادعا ..
 
و این سو نابنده دیدم و نابندگی !
 
...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.



برچسب ها: #چراغ_محبت #روشن #طعم_بلا