نجوای هامون


...

چقدر دلت می گیرد گاه شوریدگی دلی 

که از بازی دنیا و دنیاداران سخت شوریده !

چقدر گریان می شوی از ناله بی پناه قلبی 

که سوز شبانه اش را بیننده ای و او نا امید از دیده شدن !

چقدر غم بر دلت می نشیند در اضطراب گیاهی 

که اختیار آدمی حیاتش را زخمی کرده است 

و نفسهایش را گرفته است ... 

چه کسی از نجواهای هامون با تو خبر دارد ؟!

و کیست که بشنود حدیث دردمندی 

دریاچه به خون نشسته را با ساحتت ...

آخر تو امام زمین و زمانی ..

صاحب دمهای بر زمین جاری گشته ،

و عزتهای بر زمین افتاده !

قلبت برای همه جا دارد ..

غم همه را می خوری ، غم آن سیاه پوستی که 

در تب اختیار قهرآلود غرب در خاک افتاده !

و مسکینی که از درد به صبح پناهنده می شود و از 

غم صبح به شب می گریزد ...

تو غمخوار همه ای !

قلبم فشرده می شود از غربت و تنهاییت ارباب جانم ...

تو که بیایی فهم می شود انسانیت 

باز می شود دریچه های محبت 

و شرم حضور خواهند داشت همه از ساحتت 

و گرگ این چنین در مجاورت بره آرام خواهد گرفت ...

آه درمان ، طبیب ، عشق .... 

... .

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .



برچسب ها: #چراغ_محبت #روشن #نجوای_هامون #دریاچه_به_خون_نشسته #باران