دیار حبیب

...

پرواز پر می خواهد ..

و تو بال و پرت را در جنگی نابرابر 

در مصاف غمها ریخته ای !

حالا پرواز حسرت قلبت گشته است ..

پرواز رهیدن می خواهد ،

تا ریشه های قلبت به نرهیدن 

تکیه دارد کجا پرواز میسر گردد ..

...
حبیب ، حبیب ؛ غریب :
حبیب ، حبیب ؛ غریب :

امین غریب بگوشم !

حبیب گفت بگویم :

هر چیزی زمانی دارد ، درست !

اما زمان از منظر تو با منظر آسمان  فاصله ای شگرف دارد ...

گفت بگو :

خوب صبر کرده ای ، خوب من !

گفت بگو :

ریشه های قلبت دارد به قلبم نزدیک می شود

گفت که برایت آرزوهای آسمانی دارد ..

گفت بگو : تصورش را پرواز دهد ..

گفت بگو دلتنگم اما بیدل نه !

گفت فکر نکن امین باش و بنویس ...

گفت : 

دیداردر سپیده سحری که با یاس

به انتظارت ساعتهای آسمانی سرپا بایستم

و خستگی نداشته را تلافی انگشترم بدان ..

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.

...




برچسب ها: #چراغ_محبت #روشن #حبیب_غریب