خاطره اگزوپری

...
ماجرای امروز و دیروز نیست ..

از آن زمان که  آنتوان دوسنت اگزوپری

 داستان همزاد مرا گفت ،

و دهان به دهان گشت حدیث اهلیتم ...

راز سوختن در بیقراری فاش گشت 

راز بالاتر از خود عشق ... !

و من گلی در اندیشه داشتم که 

مصداقی از بودن نداشت 

و من از این نبودن شکستم ..

من راه نرفته تمام سیاره های عالم را می شناسم !

گل اندیشه من قدر جلیل تر از بودن در 

افق سیاره هاست و این

 گشتن و نبودن بیمارم کرده است ..

ظرفی بزرگ از قرار اهلیت در دلم رشد کرده است

و حالا حدیث سوختنم نقل همه

 مثلها و محافل گشته است ...

من اهلی عشق هستم و بویش را می شناسم 

« می شناسد دل من بوی دل سوخته را ..»

...

هنوز زمانش نرسیده و قلبم نمی شناسدت

اما ثانیه اش که برسد چشمهایم در دشت 

دلت قرار خواهد گرفت ...

و قلبم در افق بودنت رنگ امید !

و جانم در طلوع گفتارت زندگی !

هنوز زمان فهمیدن ظرف محبت عمیق 

این بیدل نرسیده است !

سلوک عشق را می دانم نرفته .. !

ثانیه به ثانیه به اتفاق ناگهانی آئینه 

نزدیک می شود و تجلّی آنچه تمام 

زندگی پِیَش گشته ، شاید در قرار با 

تو بیقراریش بریزد و پاییزش بهار گردد ..

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .




برچسب ها: #چراغ_محبت #اهلی_محبت #آنتوان_دو_سنت_اگزوپری #روشن #دل