نروی ، می برند

 
..
می گوید : چرا هی میروی و می آیی ؟!

نمی دانم چه بگویم !

میل رفتنم نیست به آن پایین ...

آنجا که شبیه بودن نیست ..

رنگ زندگی ندارد !

درهم تنیده اند آدمهای بی باور !

بازی می کنند با زندگی ..!

می گوید : نروی ، می برند ...

می گویم : بگذارید بمانم !

این حوالی نفسم نمی گیرد ...

همیشه روشن است دلم نمی گیرد !

همیشه آب دارد و رنگ زیبای حیات ...

باران می گوید : برو بعدا باز هم بیا ..

گمان کرد نفهمیدم قضیه شیره مالی است !

هر بار رفتن از این حوالی شده برای ثانیه هایی

قلبم را به درد می آورد ...

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .


برچسب ها: #چراغ_محبت #روشن #حوالی #دل #نسیم #باران