دریچه ذهن


...
سوختنم را می بینی و دعایم نمی کنی ..

سوختن بی رنگ کرده است ،

اما نه آنقدر که نگاه مهربانت نبیندم !

تو که عالم از دستان پر لطفت جریان دارد ..

دلت به حالم نمی سوزد که ،

در ندانم کاری آن پایینی ها ذره ذره بیدل گشتم ..

دلت به حالم نمی سوزد که ،

خواسته ای ندارم غیر رخصت بردن نامت ..

و بودن در روشناییهای این حوالی ..

پس چرا یک در میان دریچه ذهنم در آشوب 

یادآوری تاریکی آن پایین تنگ و تنگ تر می شود !

چگونه صدایت بزنم که تهش جوابی باشد تا

جرعه ای دمم را تازه کند ...

سکوت مگر بالاترین فریاد نیست ؟!

پس چرا به چشمت نمی آید ..؟!

چرا سوختن به یکباره ام و ذره ذره گشتن 

دمهای یک در هزارم به چشمت نمی آید ...؟!

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .


برچسب ها: #چراغ_محبت #روشن #سکوت #حوالی #سوختن #دل