بگذار نگویم

 
...

اینکه سوختن را می دانم 

اینکه لقمه دنیا را در کام نگردانده ام 

اینکه خنده های بی جهت لبهایم را نگشاده ..

اینکه گریه انیس سوختنهای مکررم گشته ...

اینکه ، اینکه ...

دلیلش را هم می دانم هم نمی دانم 

هم می توانم بگویم هم نمی توانم بگویم 

اگر مخیرم بگذار نگویم ..

آن پایین گوشی برای فهم دردهای نجیب نیافتیم

این حوالی شرممان آمد از گفتن 

از تلخ کردن کام شیرین روشناییها ...

این وصف حال دل رانده و مانده است ..

...

اینجا چراغی از محبت بیادت روشن است .


برچسب ها: #چراغ_محبت #حوالی #روشن #دل