آرمان انسان


...
غروب که رسید روشنایی های حوالی یک به یک درخشید

و بوی نان تازه پبچید در مشام سبزه زار بی آنکه 

تنوری روشن بوده باشد ..

غروب که رسید مهمانان دشت یک به یک آمدند 

باران با قطرات مهربانش ..

و نسیم با طراوتش تنفسی پاک را هدیه آورد ..

همه از خدا گفتیم و روشن شدیم ..

از روزهای زیبای روزگار آمدن آرمان انسان ..

چشمهامان خیره به افقی سبز و مهربان ..

و انتظاری سبزتر و جانبخش تر برای آمدنش ...
...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .


برچسب ها: محبت چراغ روشن حوالی انتظار