شکستنهای پی در پی


خستگی از یک جایی به بعد که طولانی شود؛

شکنجه گر روانت خواهد شد!

و من خسته ترینم.

شکستنهای پی در پی و طاقتی که

 روز بروز رو به افول است...

راه سیاره امان را گم کرده ام.

حال کسی که خانه و کاشانه اش را 

گم کرده باشدچگونه است؟

دیگر این دل با هیچ لالایی به خواب نمی رود!

بیقرار است.

خواب هم که نباشد خستگی روی خستگی 

روحت را می فشارد و قلبت می شکند بسیار در بسیار

اینجا برایم آشنا نیست !

هوای دیار خود کرده ام.

من اهل سازش نبوده و نیستم.

می خواهم طائر جانم ،

 زائر کاشانه حقیقی امان گردد.

شاید خدا خواست سحر آنجا باشم!

غروب این حوالی بسیار طولانی شده است..
...
اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.



برچسب ها: چراغ محبت

غربت واژگونه


...

کودکی فصلی از ناتمامی ها ..

چهره غبار گرفته مان یادم نرفته !

بوی بی کسی میدادیم ..

بوی یتیمی و غربتی واژگونه !

سراغمان را بارانهای موسمی می گرفت ..

و به خاله بازیمان نسیم سرکی می کشید ...

کودکی نابی داشتیم با نداشتنها ...

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.


برچسب ها: چراغ محبت روشن غربت نسیم باران کودکی

کجایی باران ؟


...

امروز هم همه اش چشم براه بارانم !

دلتنگ باریدنش تا همراهش ببارم ..

و کسی باریدنم را نبیند و گمان کند 

رد قدمهای قطرات باران است بر چهره دل !

کجایی باران ...؟!

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است . 


برچسب ها: چراغ محبت روشن دل باران دلتنگی

طلوع نا تمام


...

چشم در افق دوخته ام ...

باور دارم طلوعی زیبا را !

سهم غربت های بسیار دل 

دیدن یک طلوعی ناتمام است ..

باران که می بارد گواهی دلم ثابت می شود !

و نسیم که می وزد و دور دل می چرخد 

قرص می شود آرمان فردا ...

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است . 


برچسب ها: چراغ محبت روشن افق نسیم باران

پا به پای تبسم


...

اینجا ، این حوالی ..!

خنده نسیم است که توصیفم را ناکام می گذارد .

باران همراهیش می کند و هر دو نگاهم می کنند ..

چشمه پا به پای تبسمشان می آید ...

سرو زبان می گشاید و از خنده ها می گوید ..

می دانند آن پایین و خستگیهایش ،

 رمق صبر فهمیدنم را گرفته است !

می دانند حوصله شنیدن سر وقت را ندارد دل ..

لاجرم سرو می گوید از گفتنهای بسیارم 

 و از ذوق کور نشده ام از پس این همه که ،

این حوالی ساکن شده ام !

 و هنوز که هنوز است چونان حرف میزنم که ،

کسی نداند گویا بار اولی است که ،

 این حوالی را دیده ام ...

خنده ام می گیرد از گفتنهای بسیارم ...

این حوالی ...!

این بار همه حوالی می خندند ...

شکوفه را ببین خواست بخندد گل شد ...

چنار از خنده خمیده است ..

و اطلسی نقش زمین !

شبیه تمام نشدنهاست اینجا ...

شبیه خودش ...

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .




برچسب ها: چراغ محبت روشن حوالی دل نسیم باران

کل کل نفهمیدن


...
دقیق نمی دانم ...

اما شاید دل پی فهمی بزرگ بود از خودش

و درکی دگرگونه از تنهایی اش !

دقیق ترش را نمی دانم اما شاید پی

 معجزه ای بود از باورش ...!

شاید تفاوت خواستن دل با خواستنهای

 آن پایینی ها در جلدی بود که دل 

خواسته هایش را در آن پیچیده بود ...

شاید این ادب بی موقع دل بود ...!

که برای همه چیزش نجابت را دوستدارتر است ...

دل با خودش هم که حرف میزند

 نجابت به خرج می دهد!

در خواستن حق بی پرده و صریح است !

حتی می شکند سیلهای دروغ را بر سر راهش 

می شکند وقاحتهای کذب را ...

شاید برای همین است که بدخواه بسیار دارد ..

اما در خواستنهای کوچک خودش صبور است

 و کامی ندارد برای زبان ..

...

دقیق تر دقیقش ،  را نمی دانم ..

آنقدر تودار است که خودم هم نشناخته امش ..!

خلاف باور همه آنها که آن پایینند ،

 صراحت دل در گفتن حقیقت است 

نه در افشای خودش  ..

همین بود شاید ؛

که کوچ کرد به این حوالی ...

...

اینجا حالش خوب است گرچه ؛

گاهی دلتنگی سراغش را می گیرد اما ،

لااقل خبری از کل کل های 

نفهمیدنهای آن پایین نیست 

و از کج فهمی های ناشیانه آن دورها ...

اینجا ، این حوالی سکوت خودخواهانه

 آن پایین دیده نمی شود !

و بی تفاوتیهای از سر جنون ...

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .


برچسب ها: چراغ محبت روشن دل حوالی دلتنگی نجابت
... 5 6 7 8 9 10 11 ...