سردار بی نشان
سردار برگرد ... در حوالی کسی منتظر توست ..
شنبه 16 مرداد 1395 :: نویسنده : دلداده #
بسم الله الرحمن الرحیم


خستگی از یک جایی به بعد که طولانی شود؛

شکنجه گر روانت خواهد شد!

و من خسته ترینم.

شکستنهای پی در پی و طاقتی که

 روز بروز رو به افول است...

راه سیاره امان را گم کرده ام.

حال کسی که خانه و کاشانه اش را 

گم کرده باشدچگونه است؟

دیگر این دل با هیچ لالایی به خواب نمی رود!

بیقرار است.

خواب هم که نباشد خستگی روی خستگی 

روحت را می فشارد و قلبت می شکند بسیار در بسیار

اینجا برایم آشنا نیست !

هوای دیار خود کرده ام.

من اهل سازش نبوده و نیستم.

می خواهم طائر جانم ،

 زائر کاشانه حقیقی امان گردد.

شاید خدا خواست سحر آنجا باشم!

غروب این حوالی بسیار طولانی شده است..
...
اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.

[http://www.aparat.com/golenoor]

پیگیر ما در  کانال آپارات باشید ...

 نشانی اینستاگرام :

mahzontarin@




نوع مطلب :
برچسب ها : چراغ، محبت،
لینک های مرتبط :
جمعه 28 تیر 1398 :: نویسنده : دلداده #

از من به من : 
بگوش باش که چشمها خفته اند و دلها مرده اند 

...
روزگاری رویاهای سبز و جوانی داشتم که ،

 در عرض مسرورش کودک درونم می دوید

 و فطرتم می آسود و قلبم می خندید .

چندی گذشت ، آن رویاهای زیبا از من و سرنوشتم دور و دورتر شد

 تا آنکه سایه اش پشت کوچه تقدیر پیچید .

و حالا اگر بپرسند چه میخواهی ؟ 

می گویم : هیچ ! و همین خیلی است .

اما پشت این نخواستن کودک درونم غمگین نشسته است

 و به پند و اندرز روح جوانم پوزخند می زند او هنوز رویایی دارد .

و من برای اصرارهای کودکانه اش جوابی مهیا نکرده ام .

او محالی می خواهد که به گمانش ممکن دست های آفرینش است که ،

 از او دریغ شده است ، او می خواهد برود جایی که ،

کسی نباشد حتی سایه اش را می خواهد همینجا بگذارد 

و برود تا برسد به حوالی !

ریشه اش را از سیاهی خاک بکند 

و با خود ببرد به فراسوی زمین به حوالی عشق !

که کسی نباشد و صدایی بلند نگردد به آزردنش ..

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .





نوع مطلب :
برچسب ها : #چراغ_محبت، #حوالی، #حوالی_عشق، #کودک_درون، #پشت_کوچه_تقدیر،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 25 تیر 1398 :: نویسنده : دلداده #

ساعتی بی غم نباشد حال دل 
میهمانی تازه دارد خان دل 
...

: چه کسی بود صدا زد سهراب :
من بودم !
خبر داری از کفشهای مسافر من !
قصد سفر دارم به سرسرای شاعرانگی تو
به دشت خیال بسطامی 
به دامنه واژگان سلمان هراتی
...
میان کوچه های خیال گذر ترانه هایم افتاد به کوچه شاعرانه های سهراب! 

کنار دست نوشته های قیصر و پهلوی تغزل نیما !

میان این همه باز بداهه های عاشق من سخت اندهگین بودند

 و لب باغچه خیال از دلتنگی ماتشان برده بود 

و لبخند ترانه مشیری هم گره از طاق اخم خیال من نگشود .

نجوای آرام ترانه ها با هم !

سکوت تغزل غمگین من در میانه این شور ، چه معنا دارد ؟!

باز میان این غوغا خواندم سهراب شاعرانه های سپید را که 

سهراب ؛ کفشهایم کو ؟

قصد رفتن دارم به خرابه های خیال آنتوان تا ؛

 فهمم شود همتای سیاره نشینم به کجای قصه اهلیت رسیده است .

قصد کوچ دارم از قله دماوند شعر بهار و شاید دلتنگی خاطر وحشی .

از همه خواهم گذشت تا بداهه هایم آسمان پرواز را ببینند

 و اگر تمنای پریدنشان بود از من هم بگذرند 

و خیال خام را در اندوه زمین چال کنند ..

اگر رفتنشان را ببینم ، شاید آرام گیرم ، شاید !

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .





نوع مطلب :
برچسب ها : #چراغ_محبت، #اندوه_زمین، #اهلی_محبت، #سرسرای_شاعرانگی، #سلمان_هراتی، #قیصر_امین_پور،
لینک های مرتبط :
شنبه 22 تیر 1398 :: نویسنده : دلداده #

شاید تعبیر باید کرد بیداری را 
خوابها خودشان تعبیر می شوند 

...

تابستانها می رفتیم روستا

 و در انتهای یک راه خاکی پر پیچ و خم می رسیدیم

 به خانه باغی که معطر به عطر شب بوها بود 

و ابتدایش پوشیده از گلهای زنبق و کوکب بود

 و مابین دو باغچه بزرگش راه آسفالته ای که ؛

میشد نامش را کوچه قهر و آشتی گذاشت

 و سراسر این میان دو راه با شاخه های گیلاس و گردو به هم پیوسته بود 

و انتهای راه اتاقکی به خنکی سرداب که ،

همیشه خدا بوی نان تازه از پنجره بازش به مشام می رسید

 و چه کودکیها که نکردیم !!

تابستان هنوز از نام ما واهمه دارد ، تابستان را ما پیر کردیم ..

صدای یاکریم های بالای تک درخت انار که ،

 هرگز نمی دیدمشان و این تک صدایی خانه باغ

 با ذکر یاکریم ها یعنی کلاسی از معنا در دل خانه باغ

 و من مستمع آزاد این حوالی ..

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .




نوع مطلب :
برچسب ها : #تعبیر_بیداری، #چراغ_محبت، #تابستان، #تابستان_هنوز_از_نام_ما_واهمه_دارد، #تابستان_را_ما_پیر_کردیم،
لینک های مرتبط :
شنبه 22 تیر 1398 :: نویسنده : دلداده #

باز بازی خاطره با کودک درون غمگین
نشسته بر لب جوی خشکیده زندگی 
بی رمق تر از نفسهای مرده رودی خشک در دل دشتی خوابیده




تنهاتر از خاک کویر 

و پربارتر از خاک جنگلم 

بیدارتر از شب 

و خواب رفته تر از سحر زمستان 

اینجا منی پی من است که نمی شناسمش .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 18 تیر 1398 :: نویسنده : دلداده #

«««««»»»»»
نیامدن خورشید تماشا ندارد 
بی خورشید ماه حوصله رفت و آمد نخواهد داشت 

...

قرار بود انسان اهلی عالم باشد ،

 اهلی آفرینش باشد اما ، تنها گونه وحشی عالم است ، اکنون ! 

کائنات زبان مشترک یافته اند و رسمشان محبت گشته است .

اما ، جنون ابلیس در انسان نشسته است و شرارتش کارگر افتاده است .

و انسان ، دوپایی گشته است ؛ وحشی که ،

بوی اهلیت نمی دهد .

 دلم منجی می خواست ، و شفای از نگاه موعود را

 و می دانم روزگاری خواهد رسید که عالم روی صفا را خواهد دید

 و بره کنار گرگ آرام خواهد گرفت .. 

چه بر سر انسانیت انسان آمده است ؟!

که با این آشوب انسانی مرا رمقی برای امیدهای فردا نمانده است 

خود را در بی آبی این بیابان فراموشی ، به گذر نسیم می سپارم

بگذار از ما نماند ..

اما رسم خوبی نخواهد ماند !

ما منتظر طلوع حادثه معجزه بودیم تا کام ایمانمان شیرین گردد

نشد که نشد ..

این دل شکسته ما وبال عقل خسته خودمان 

بگذار شیاطین در غوغای جشن طواغیت برقصند و 

سماع عارف را به بند کشند ..

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .
 




نوع مطلب :
برچسب ها : #اهلی_محبت، #چراغ_محبت، #حوصله_ماه،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 97 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ

درخواست لینک پذیرفته نمی شود ...


مدیر وبلاگ : دلداده #
نویسندگان
نظرسنجی
در طول هفته چند بار امام زمان را یاد می کنید ؟












جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
...

دانلود آهنگ جدید

...