شکستنهای پی در پی


خستگی از یک جایی به بعد که طولانی شود؛

شکنجه گر روانت خواهد شد!

و من خسته ترینم.

شکستنهای پی در پی و طاقتی که

 روز بروز رو به افول است...

راه سیاره امان را گم کرده ام.

حال کسی که خانه و کاشانه اش را 

گم کرده باشدچگونه است؟

دیگر این دل با هیچ لالایی به خواب نمی رود!

بیقرار است.

خواب هم که نباشد خستگی روی خستگی 

روحت را می فشارد و قلبت می شکند بسیار در بسیار

اینجا برایم آشنا نیست !

هوای دیار خود کرده ام.

من اهل سازش نبوده و نیستم.

می خواهم طائر جانم ،

 زائر کاشانه حقیقی امان گردد.

شاید خدا خواست سحر آنجا باشم!

غروب این حوالی بسیار طولانی شده است..
...
اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.

[http://www.aparat.com/golenoor]

پیگیر ما در  کانال آپارات باشید ..


برچسب ها: چراغ محبت

گذر محبت


...

روزگاری کم سال تر که بودم نوری از

 اشاره امر تو بر قلبم وارد شد و این نور غالب

 از آن روز حاکم تمام اختیار قلبم گشته است ...

عشق عالمی دارد به وسعت لا یدرک و هر کس به

وسع ظرف وجودش بهره می گیرد !

قلب اگر دریچه اش بسته باشد و پذیرای حرمت

عشق نگردد چیزی از عشق نمی کاهد !

اما کدام عشق ؟!

اینها که در مکاره به اسم عشق می فروشند ؟!

چیری که خرید و فروش شود از سنخ ماده است 

و عشق جنسش ماده نیست تا کم و زیاد شود !

اینها که در سودای دنیای دنی جار می زنند 

سودگران ، هر چه هست عشق نیست !

پر کردنهای خلاء هایی است که باید پر شود 

و عشق کارش پر کردن و خالی کردن نیست !

عشق ساحتی ملکوتی دارد !

و آن روز در آن زمانه ای که اینسان ناشناخته نبود 

قلب من کرنش کرد و عشق طعامش داد ...

و لبخند حضرت نور بر تارک قلبم تابید 

و روشن گشت جانم ...

و من هر جایی گذر کنم عطرش را در همه جستجوگرم

و گاهی در این کاوش می رسم به گیاهی منضبط !

گاهی به نهری دلشکسته !

گاهی به گوشه نشینی درمانده !

و گاهی در صوتی ، گاهی در جانی آشنا ...

همه رد لبخند او را دارند و گذر محبت او !

همه اینها که می بینم و آشنای قلبم می شوند 

بی آنکه کلامی رد و بدلمان شود از اثر نور عظیم 

عشق است که از یک منبع روشن صادر گشته است !

و ما امانت داران این محبتیم !

و من نگاه جستجوگری دارم در یافتن لبخند دوباره اش !

و این روزها کمتر می بینمش !

این روزهای حزن و دلشکستگی صاحب زیباترین لبخند

زندگی بخش که این روزها سوگوار است ...

قلبم نمی خندد و اندوهگین است !

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .



برچسب ها: #چراغ_محبت #عشق

دم جاری


...

همان ثانیه های سخت که شاخه هایت شکست

همان دم که قامتت خم شد و برگ و بار

 طوبی خدا بر زمین افتاد و گریست ..

همان دم جوانه هایی گریان از رد خون یاس پرپر

روییدند که بر لب ذکر یاس داشتند 

و چشم به ایستادن تو !

تو نگاهمان کردی ،

 اضطرار را در چشمانمان دیدی

و مضطر به ایستادن گشتی !

ما در ثانیه شکستن یاس به عشق یاس و به 

اجابت دعای مستجاب حضرت یاس روییدیم !

با گریه سر بر آوردیم و تا زمان باقی است

و تا دم جاری ، خاطره کوچه تنگ و حرمت چادر
 
مادر و حرمت خیز برداشتن به ساحت مادر را 

فراموش نخواهیم کرد !

دستهای پدر خاطره ای تلخ است

 در خاطر لوح دل ما ...

دستهایی که بوی اخلاص و مهربانی می داد !

و هرگز صوت حزین شکسته مادر فراموشمان نخواهد شد!

آن جوانه ها به عشق شما و به دعای شما ماندند

و چشم به جاده انتظار دارند تا سر مستودع بیاید

و دعای آخر مادر مستجاب گردد ... 

این روزها چه سخت به تغافل می گذرد 

جشنمان به جاست ، مولدها را یکی یکی 

به خاطر داریم ،

 اما از سنگینی حزن بیت رسالت بی خبر !

صادق اگر باشیم از غم اماممان بی خبریم !

حضرت صاحب ، جان جانان !

غمت می شکند کمر طاقتم را 

کجای جاده مانده ای ؟

مادر چشم براه رسیدن توست ...  !

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .



برچسب ها: #چراغ_محبت #حضرت_یاس

تراژدی های ناتمام


...

چند جمله  بیشتر با شما حرف ندارم !

این چند واژه نیز ایثار کرده اند تا شما را مخاطب قرار دهند 

شمایی که تمام فهمت از عالم یک میز مدیریت و یک پز خالی 

از انسانیت است و یک روحیه خدا نشناسی !

من یک دهه شصتی ام با تمام تراژدی های ناتمامش !

آخرین نسلی که مصافحه با باورها داشت !

آخرین نسلی که شمیم امام را جانش استشمام کرد ..

آخرین نسلی که با فطرت پاکش دروغهای بزرگ شما

را باور کرد ، آخرین نسلی که به شما اعتماد کرد !

و امیدوار است دلم به اینکه آخرین نسلی باشد 

که طعم جنگ و بمباران ، کلاسهای چهل نفره 

بی تفاوتی به استعدادها را  بچشد !

طعم بیکاری و طعم تبعیض !

بوی پارتی و یندهای شکاف دار و تبصره های فامیلی !

اما ، آخرین نسلی که بر سر باورها هنوز مانده است !

باورها را دوست دارد !

بوی امام را دوست دارد !

اما از شما و مدیریت توخالی و پارتی و تبعیض بیزار !

از شفافیت و صداقت و عدالت لبریز و مشتاق ،

و از اختلاس و فقر و تحقیر  بیزار !

خرسند از اینکه چونان شما آخرت فروشی نکرد 

شمایی که یک جایی به بعد باید تحویل ما میدادید 

و ما گهواره خوابهای امید امام بودیم !

و گرچه هرگز ناامیدمان نخواهید یافت از 

رسیدن به آرمانها و آرمانشهرها ...

اما حواله ما با تک تک شما و انتخابهای شما 

بماند به محضر امیرالمومنین در پل صراط !!

که بگویید با عمر و استعداد و جوانی ما چه کردید ؟!

سلام خدا بر ثانیه های سوخته مستعد ما در کنج خانه !

ما باورمندان و آرمانمداران که سوخته بازیهای شماییم !

ماییکه به جرم ماندن بر سر باورها

 مجازاتمان خانه نشینی است ..

 و سهممان از فرهنگ و هنر و پست و دنیا هیچ !

گرچه همه سر پیچ هیچ به هم خواهیم رسید 

پس ما چیزی برای آزمودن نداریم 

شما مراقب بار سنگینتان باشید !!

حواله ما با شما قیامت !

...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .





برچسب ها: #چراغ_محبت #دهه_شصت #تراژدی_ها_ی_نا_تمام

منشور لطافت


...

متاسفم که کلماتم گاهی آنقدر تب خشم دارند که 

ناتوانند از رساندن مفهوم خوابیده در قلبم را ..

این چه دردی است که هماره روی سخنش با من است !

احساس می کنم واژگانم حامل تمام معنی هستند

که جانم می شناسدشان و می رساندشان !

اما آنچه منعکس می شود از نور واژگان بر 

آیینه فهم دیگران منشور لطافت مرا نمی رساند 

معادله این است که واژگان قدرت درک تنهایی

مفاهیم قلبی مرا ندارند !

من بی تقصیرم !

اما حالا می خواهند به دستت برسند شفاف تر از همیشه !

برایشان مهم نیست که مخلوقاتت مدرکشان باشند

فقط جوابی از تو و حضرت پدر !

ولی چرا هر چه می دوند کمتر به جوابی از تو می رسند !

درد این است و لا غیر !

مفاهیمی که در قلبم به ودیعت گذارده ای و در جانم 

زندگی می کنند از فرعون و فرعونیت بیزارند !

چرا که دانسته اند حقیرترین سایه ها از آن فرعونهاست 

پس سر ادعا ندارند مفاهیم بی آلایش قلب کوچک من !

احساس می کنم هزار سال نوری از خودی که می شناختم 

دور گشته ام و نمی دانم کدام یک حقیقت وجودی منند ؟!

من در لابلای زمزمه ها گم گشته ام !

هوای هجرت می وزد !

و بوی سفر می پیچد در مقصدی مبهم !

انتهای راه و ابتدای راه تویی !

یک نشان راه در مه گرفتگی میانه راه خستگی 

کلافگی ذهن را می گشاید !
...

اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است.




برچسب ها: #چراغ_محبت #منشور_لطافت

هوای باریدن


باران هوای باریدن ندارد تا نیایی !
و دل من بیدل تر از هر زمان دیگری !

...

کجایی آقا ؟

تو که همیشه حاضر غمهای ما بودی 

گاه نبودن هیچ دست و یاری نگاه تو با ما بود 

حالا چه شده آقا ؟

قلبم سخت تنگ است و ثانیه ها 

کفاف شمارش انتظارم را ندارند !

من که از خودمم خبر ندارم گم کرده ام خودم را ..

بیا و پیدایم کن حضرت پدر ...

زیباترین لحظاتم ثانیه هایی است که ،

 میان گم کردنهای بسیارم تو پیدایم می کنی ،

و من در آغوش محبت تو بقدری آرام می شوم که ،

روحم التیام می یابد و تسکین پیدا می کند جراحاتم .

عزیزترینم ، سری به دلم بزن !

 دستی بر سرم کش ، نیازمند محبت توام یگانه ..

این روزها حالت خوب نیست می دانم !

غمها احاطه ات کرده اند ، تنها و غریب راهی

 بیابانهایی که قولش را به پدر داده ای ،

تا دست غیر و ظالمی به تو نرسد تا برسد

 موعد وعده خدا ان شاء الله ...

آقا غفلت دوره ام کرده است !

بیچاره قرن گشته ام !

تا لرز و سقوط فاصله ای نیست مردمان شهرم را !
 
یوسف فروشیشان گرفته است  !

من هرکز پای معامله هیچ معامله گری

 نبودم ، می دانی !

اما باز حمایتت را طالبم و تشنه !

بگویم و خلاص :

آقا تو را گم کرده ام ...

آنهم نه در معامله دنیا و مسکن و مرکب !

نه در سودای زر و سیم !

دارم در میانه جهاد گم میشوم و با 

گم شدنم  از تو دور می شوم !

از آن نگاههای حل مسائلت بکن 

می دانم در عزای #حضرت_مادر سوگواری و غمگین

بد موقعی آمده ام باید ثابت غمهایت می بودم

باید کمک حال اشکهایت بودم این روزها 

اما خجل و سرافکنده باز برای دستگیریت آمده ام !

تو هم که هیچ دفعه ای رد نکرده ای 

و من بد عادت دادنهای تو شده ام ..

عزیزززترینم ، ممنون توام پدر ..

...
اینجا کماکان چراغی از محبت بیادت روشن است .




برچسب ها: #چراغ_محبت
1 2 3 4 5 6 7 ...